در جست‌وجوی زندگی زیر آوار جنگ/ روایت امدادگر و سگ زنده‌یابش از ۱۲ روز ماموریت سخت در تهران
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۳۸۲۵۱۰

در جست‌وجوی زندگی زیر آوار جنگ/ روایت امدادگر و سگ زنده‌یابش از ۱۲ روز ماموریت سخت در تهران

وقتی آژیر آماده‌باش به صدا درآمد، ابراهیم سیاهرنگ می‌دانست دوباره باید راهی شهری شود که زیر آوار انفجارها نفس می‌کشد. عضو تیم آنست جمعیت هلال احمر استان گیلان که با سگ‌ زنده‌یابش به دل ویرانی می‌رود تا نشانه‌ای از زندگی پیدا کند. این‌بار اما مأموریتش با سگش «هکتور» متفاوت بود؛ انفجارها شدیدتر، آوارها سنگین‌تر و صحنه‌ها تلخ‌تر از آن چیزی بود که برای آن آماده باشد.
در جست‌وجوی زندگی زیر آوار جنگ/ روایت امدادگر و سگ زنده‌یابش از ۱۲ روز ماموریت سخت در تهران

به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری دانشجو،در نخستین ساعت‌های آغاز درگیری، خبرها به سرعت در میان نیروهای امدادی پیچید. تماس‌ها و پیام‌های آماده‌باش یکی پس از دیگری می‌رسید و تیم‌های تخصصی برای اعزام آماده می‌شدند. در میان آن‌ها، تیم آنست هلال احمر گیلان نیز باید خود را برای مأموریتی طولانی آماده می‌کرد؛ مأموریتی که مقصدش تهران بود.

ماموریتی دوباره در میدان جنگ

ابراهیم سیاهرنگ، یکی از اعضای این تیم، از همان صبح نخست در جریان قرار گرفت که باید آماده حرکت باشد. تجربه مأموریت‌ جنگ ۱۲ روزه را داشت، اما می‌دانست هر حادثه‌ای چهره متفاوتی دارد: «شنبه صبح که جنگ شروع شد به ما اعلام کردند و آماده‌باش شدیم. روز یکشنبه گفتند تهران به تیم آنست نیاز دارد و ما حرکت کردیم. تا شب در راه بودیم و شب به تهران رسیدیم. از همان لحظه کار ما شروع شد.»

نخستین تجربه «هکتور»

تهران در نخستین روزهای حادثه، شهری بود که در چند نقطه آن آثار انفجار دیده می‌شد. ساختمان‌هایی که آسیب دیده بودند، خیابان‌هایی که با آوار و دود درگیر شده بودند و تیم‌های امدادی که از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفتند تا وضعیت را بررسی کنند. سیاهرنگ و اعضای تیمش، با سگ‌های زنده‌یاب وارد مناطق آسیب‌دیده می‌شد تا زیر آوارها را جست‌وجو کند؛ شاید نشانه‌ای از زندگی باقی مانده باشد: «روز اول به پنج یا شش نقطه رفتیم که هدف حمله قرار گرفته بودند. بعضی جاها تخلیه شده بود و نیازی به جست‌وجو نبود. من همراه یکی از همکارانم و سگم کار می‌کردم. اسم سگم هکتور است. قبل از این جنگ تلاش کرده بودیم او را آماده کنیم. جنگ قبلی کوچک‌تر بود و این یکی تجربه اول جدی هکتور محسوب می‌شد.»

انفجارهای زیاد و آسیب های شدید

کار تیم آنست وابسته به هماهنگی دقیق میان امدادگر و سگ زنده‌یاب است. سگ‌ها آموزش دیده‌اند تا در میان آوار و بوی خاک و دود، رد انسان را پیدا کنند. برای هر سگ، مأموریت واقعی میدان، مرحله‌ای مهم در مسیر تجربه است. هکتور هنوز سگ جوانی بود و تجربه زیادی نداشت، اما در همان مأموریت‌های نخست توانست توانایی خود را نشان دهد. سیاهرنگ می‌گوید: «با توجه به سن و تجربه کم، هکتور خیلی خوب کار کرد. در چندین نقطه جست‌وجو انجام داد و پیکرهایی پیدا کرد. شدت انفجارها خیلی زیاد بود. آسیب‌ها خیلی شدید بود و ما موردی از زنده‌یابی ندیدیم. اما در جستجو و یافتن پیکرها، هکتور کمک زیادی به ما کرد.»

12 روز ماموریت تلخ

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند و مأموریت همچنان ادامه داشت. تیم‌های امدادی در نقاط مختلف شهر درگیر عملیات بودند و هر بار خبر تازه‌ای از محل دیگری می‌رسید. ابراهیم سیاهرنگ و هکتور در مجموع دوازده روز در تهران ماندند؛ دوازده روزی که برایشان پر از صحنه‌های سنگین و تلخ بود: «ما دوازده روز در تهران بودیم. در این مدت صحنه‌های خیلی تلخی دیدیم. در چند نقطه مختلف، هکتور شش پیکر را پیدا کرد. بعد از مدتی هم به خاطر خستگی سگم، تیم جایگزین آمد و ما برای ریکاوری به رشت برگشتیم.»

تفاوت در شدت حادثه

مقایسه این مأموریت با تجربه جنگ قبلی برای او اجتناب‌ناپذیر بود. امدادگرانی که پیش از این نیز در شرایط مشابه حضور داشته‌اند، معمولاً می‌توانند تفاوت شدت حوادث را به خوبی درک کنند. از نگاه او، این بار همه چیز شدیدتر بود؛ از قدرت انفجارها گرفته تا میزان آسیب سازه‌ها: «وقتی داشتم راهی تهران می‌شدم، تصور می‌کردم که همه چیز مثل جنگ قبلی خواهد بود. اما این بار نسبت به جنگ قبلی خیلی شدیدتر بود. قدرت انفجارها خیلی بیشتر بود و آسیب‌ها هم سنگین‌تر. در جنگ قبلی چند مورد زنده‌یابی داشتیم، اما این بار بیشتر پیکر قربانیان پیدا می‌شد.»

خستگی، بی‌خوابی و فراخوان‌های پی‌درپی

وقتی از رشت حرکت کرد، تصور می‌کرد تجربه‌ای که از قبل دارد کمک می‌کند بهتر با شرایط کنار بیاید. اما واقعیت میدان حادثه متفاوت از تصور بود. خستگی، بی‌خوابی و فراخوان‌های پی‌درپی، فشار زیادی بر نیروهای امدادی وارد می‌کرد: «از همان لحظه‌ای که حرکت کردم فکر می‌کردم با تجربه‌ای که دارم مدیریت شرایط آسان‌تر باشد، اما این بار شدت آسیب خیلی بیشتر بود. شب‌ها تقریباً نمی‌خوابیدیم. هنوز استراحت نکرده بودیم که دوباره آماده‌باش می‌شدیم و باید به محل دیگری می‌رفتیم.»

خطر در کمین امدادگران

برای سیاهرنگ و اعضای تیمش هم خطر تنها در آوار نبود. آنها نیز از احتمال انفجارهای دومرحله‌ای در امان نبودند؛ موضوعی که کار امدادگران را بسیار خطرناک‌تر می‌کرد. با این حال تیم‌های جست‌وجو مجبور بودند به دل همان خطر بروند: «روز دوم اعلام کردند که بمب‌ها دو مرحله‌ای است و باید خیلی بیشتر مراقب باشیم. هم باید همان دقایق اول، برای جست‌وجو می‌رفتیم و هم باید ریسک می‌کردیم. ممکن بود هر لحظه دوباره انفجار رخ دهد. با این حال ممکن بود که فردی هم هنوز زنده باشد و نمی‌توانستیم صبر کنیم.»

الان وقت ماندن است

در چنین شرایطی گاهی حتی نزدیکان و دوستان نیز از امدادگران می‌خواستند که عقب بکشند و جان خود را به خطر نیندازند. اما برای بسیاری از نیروهای داوطلب، ماندن در میدان حادثه بخشی از تعهدی است که پذیرفته‌اند. ابراهیم سیاهرنگ نیز چنین احساسی داشت: «دوستانم می‌گفتند برگردید، اما ما گفتیم اگر بخواهیم برگردیم پس آموزش‌هایی که دیده‌ایم برای چه زمانی است. الان وقت ماندن است. بچه‌ها حتی می‌گفتند تا پای شهادت هم هستیم، چون مردم چشم انتظار کمک هستند.»

موهبت الهی کمک به دیگران

در ذهن او جمله‌ای مانده که سال‌ها پیش از کسی شنیده بود؛ جمله‌ای که هر بار در مأموریت‌ها به یادش می‌آید و معنای کارش را برایش روشن‌تر می‌کند: «یک بار کسی به من گفت وقتی حادثه‌ای رخ می‌دهد و یک نفر از خدا کمک می‌خواهد، آن لحظه شاید قرعه به نام شما بیفتد که بروید و کمک کنید. من همیشه با خودم فکر می‌کنم اگر برای کمک می‌روم، شاید این یک موهبت الهی باشد که به من گفته شده بروم. یعنی خدا مرا انتخاب کرده که به کمک آن فرد حادثه دیده بروم. همین فکر باعث می‌شود که با انگیزه قوی رو به جلو حرکت کنم و در میدان باشم.»

در میدان می مانیم

با وجود تمام سختی‌ها، او می‌گوید اگر دوباره چنین مأموریتی پیش بیاید باز هم حاضر خواهد شد. برای بسیاری از امدادگران، این کار فقط یک وظیفه شغلی نیست؛ نوعی مسئولیت انسانی است: «صد در صد اگر دوباره لازم باشد باز هم می‌آییم. حتی اگر ما بمانیم و بقیه دوستانمان برگردند. تا جایی که توان داشته باشیم و مفید باشیم در میدان می‌مانیم.»

در طول مأموریت، حتی سگ زنده‌یاب او نیز آسیب کوچکی دید. اما همان‌جا درمان شد و کار ادامه پیدا کرد: «فقط یک آسیب کوچک برای پای هکتور پیش آمد که همان‌جا پانسمان کردیم و کار متوقف نشد.»

تصویر تلخ مرد درمانده

اما در میان تمام صحنه‌هایی که دیده بود، یک تصویر بیش از همه در ذهنش مانده است؛ تصویری از مردی که روزها کنار آوار خانه‌اش می‌نشست و منتظر خبر خانواده‌اش بود. ساختمانی پنج‌طبقه فرو ریخته بود و طبقات بالایی روی طبقه سوم آوار شده بودند. دسترسی سخت بود و کوچه‌های تنگ کار آواربرداری را کند کرده بود: «یک ساختمان پنج طبقه مسکونی بود که طبقه چهارم و پنجم روی طبقه سوم آوار شده بودند. یک آقایی همسر و فرزندش داخل خانه بودند و مادرش هم در همان ساختمان بود. عملیات آواربرداری در آنجا به دلیل شرایط سازه و خطر ریزش، چند روز طول کشید. در تمام این مدت آن مرد در نزدیکی محل می‌نشست و چشم به عملیات ما می‌دوخت. هر بار که به محل می‌رفتم او را می‌دیدم. تا روز سوم هر بار که می‌رفتم، آن آقا را می‌دیدم که نشسته و گریه می‌کند. بعد اعلام کردند که روز سوم فرزند خردسالش پیدا شده و روز پنجم هم همسرش. دیدن آن مرد برایم احساس سنگینی به همراه داشت؛ احساسی از ناتوانی در برابر درد انسانی که عزیزانش را از دست داده بود. هر بار او را می‌دیدم حس عجیبی به من دست می‌داد؛ حس پوچی که چرا نمی‌توانم کاری بیشتر برایش انجام بدهم. دلم می‌خواست باری از دوشش بردارم، اما کار ما باید خیلی آهسته انجام می‌شد.»

ادامه ماموریت با انگیزه قوی

سازه ناپایدار بود و کوچک‌ترین اشتباه در آواربرداری می‌توانست باعث ریزش بیشتر شود. در چنین شرایطی عجله ممکن نبود: «اگر آوار اشتباه برداشته می‌شد، ممکن بود کل کوچه و خانه‌های اطراف خراب شود. تله آوار خیلی خطرناک بود. اما آن تصویر هنوز در ذهنم مانده است؛ مردی که در میان آوار خانه‌اش قدم می‌زد و به دنبال نشانه‌ای از زندگی می‌گشت. البته همین صحنه‌هاست که باعث می‌شود در کارم متوقف نشود. مدت‌هاست تصویر آن مرد با من مانده است. همین صحنه‌ها انگیزه می‌شود که در کارم سریع‌تر پیش بروم و هیچ وقت متوقف نشوم.»  

پربازدیدترین آخرین اخبار