آیا جنگ ایران نسخه حضور آمریکا در کشورهای خلیج فارس را میپیچد؟
به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری دانشجو؛ آغازی پر سر و صدا اما پایانی ضعیف و ناامیدکننده. شور و شوق اولیه برای «سرنگونی نظام ایران» جای خود را به تلاشی صرفاً برای بازگشایی تنگه هرمز داده است. این افول چنان آشکار است که حتی مقامات و کارشناسان آشکارا آمریکاییها را مسخره کرده اند.
دلایل متعددی برای این ماجراجویی وجود دارد، اما مهمتر از آن، نتایج آن در صورت شکست آمریکا در بازگشایی تنگه هرمز یا انعقاد یک معامله فردی با ایران است. این سناریو، که بسیار محتمل به نظر میرسد، فاجعهای برای هژمونی واشنگتن خواهد بود.

پیامدهای استراتژیک بسته شدن تنگه هرمز
اگر آمریکا نتواند تنگه هرمز را بازگشایی کند، نخستین و مستقیمترین نتیجه، خروج پایگاههای نظامی آمریکا از خلیج فارس است. این امر ضربهای سهمگین به دو ستون قدرت آمریکا وارد میکند: هژمونی مالی از طریق حاکمیت دلار، و کنترل بر زنجیرههای تأمین جهانی.
۲۰٪ نفت، ۲۵٪ گاز طبیعی، یک سوم کودهای کشاورزی و یک سوم تجارت جهانی هلیوم از این تنگه عبور میکنند. از دست دادن کنترل بر هرمز، تسلط بر بابالمندب و سپس ملاکا را نیز ساقط میکند؛ چراکه هر دو به مسیرهای عبوری از هرمز وابستهاند. معنای این فروپاشی زنجیرهای، پایان توانایی آمریکا در کنترل شریانهای حیاتی تجارت جهانی است؛ شرط اول یک ابرقدرت.
بحران هلیوم: نقطه آسیبناپذیر زنجیره تأمین
برخلاف نفت که جانشینپذیر است، هلیوم یک نقطه بحرانی است. قطر با ۳۵٪ تولید جهانی، نقش بیبدیلی دارد. تنها رقیب آن آمریکاست (بیش از ۴۰٪) که بیشتر تولیدش صرف نیاز داخلی میشود. الجزایر با ۱۲٪ در رتبه بعدی است. ایران نیز ذخایر عظیم هلیوم دارد، اما به ۵ تا ۱۰ سال زمان برای بهرهبرداری نیاز دارد. هلیوم برای صنایع نیمهرسانا، نظامی، پزشکی و سرورهای هوش مصنوعی حیاتی است و کمبود آن مستقیماً زنجیره فناوری چین و دیگر رقبا را مختل میکند.
ترامپ امیدوار بود با تصاحب «برگ ایران» پیش از دیدار با شی جین پینگ در مارس، بر چین فشار آورد. اما مقاومت فعال ایران نه تنها این دیدار را به میانه مه تعویق انداخت، بلکه معادله را کاملاً بر هم زد. کنترل ایران بر تردد کشتیها و ضربات متمرکز به پایگاههای آمریکا، نشان داد برگ برنده از دست واشنگتن خارج شده است.
خلیج فارس: پایگاه طلایی هژمونی دلار
برای درک ابعاد فاجعه، باید نقش حیاتی کشورهای عربی خلیج فارس را بازشناخت. آنها بودند که با پیوند نفت و دلار، هژمونی پول آمریکا را تأسیس کردند. صندوقهای ثروت ملی، سرمایهگذاری در اوراق خزانه و والاستریت، و خرید تسلیحات آمریکایی، چرخه بازگشت دلار به خزانه آمریکا را تکمیل میکردند. به زبان ساده، جهان نفت را با دلار میخرد، کشورهای خلیج دلارها را در آمریکا سرمایهگذاری میکنند، و آمریکا کسری بودجه و جنگهای خود را با همین پول تأمین میکند.
از دهه ۱۹۹۰، این رابطه فراتر از نفت رفت. شرکتهای آمریکایی با بهرهگیری از موقعیت جغرافیایی، انرژی ارزان، ثبات نسبی و نقدینگی عظیم خلیج، مراکز داده عظیم و زیرساختهای رایانش ابری و هوش مصنوعی را در این منطقه ایجاد کردند. خلیج فارس به «گره داده + گره مالی + گره انرژی» تبدیل شد که هژمونی دیجیتال و مالی آمریکا بر آن استوار بود.

ضربات هوشمند ایران؛ فراتر از موشک و پهپاد
ایران به خوبی اهمیت این گرهها را درک کرده است. برخلاف تصور رایج، مهمترین ضربات ایران در این جنگ، حملات موشکی یا پهپادی نبود، بلکه هدف قرار دادن حاکمیت مالی، اقتصادی و دیجیتال آمریکا بود.
نوزده روز پس از آغاز جنگ، محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی، آشکارا اعلام کرد که «تأمینکنندگان مالی واشنگتن» اهداف آینده ایران هستند.
این اخطاری مستقیم به سرمایهگذاران بینالمللی بود که دارندگان اوراق خزانه آمریکا را در فهرست اهداف نظامی قرار میداد.
بازدهی اوراق قرضه: به طور سنتی، در زمان جنگ، سرمایهها به سمت دلار و اوراق خزانه فرار میکنند. اما با بدهی سرسامآور آمریکا و بسته شدن هرمز، سرمایهگذاران خواهان سود بالاتر شدند. بازدهی اوراق ۱۰ ساله به ۴.۳۷٪ رسید (بالاترین رقم از ژوئیه ۲۰۲۵). پنتاگون برای تأمین مالی جنگ به ۲۰۰ میلیارد دلار اضافی نیاز دارد. هر گونه خودداری از خرید اوراق توسط کشورها، بازدهی را به سطحی میرساند که جنگ را عملاً «غیرقابل تأمین مالی» میکند.
ضربه به زیرساخت دیجیتال: ایران با هدف قرار دادن سه مرکز داده آمازون در خلیج، زیرساخت اوراکل در امارات، و قرار دادن غولهای فناوری (گوگل، مایکروسافت، انویدیا) در فهرست اهداف، نشان داد که در مختل کردن جریانهای مالی و دیجیتال کاملاً جدی است. این حملات، موافقتنامههای تجاری آمریکا با هند و تایوان، ابتکار «پکس سیلکا» و سایر اتحادهای مبتنی بر زنجیره تأمین دیجیتال را عملاً از کار انداخت.
پیامهای سهگانه واشنگتن
سه اظهارات کلیدی در بازه زمانی کوتاه، نشانههای محکمی از تغییر دکترین راهبردی آمریکا هستند:
۵ مارس (پیت هگست): وزیر جنگ آمریکا در کنفرانس مبارزه با کارتلها در فلوریدا، از پروژه «آمریکای شمالی بزرگ» رونمایی کرد؛ منطقهای از گرینلند تا خلیج مکزیک، کانال پاناما و کارائیب. این یعنی آمریکا میخواهد «حوزه حیاتی امنیتی» خود را به نیمکره غربی محدود کند.
۳۱ مارس (هگست در پنتاگون): وزیر جنگ تأکید کرد مسئولیت تأمین امنیت تنگه هرمز نباید تنها بر دوش آمریکا باشد. کشورهای استفادهکننده از نفت خلیج (اروپا و آسیا) باید خود از آن حفاظت کنند. این پایان دکترین ۱۹۹۱ (حفاظت آمریکا از خلیج در برابر ثبات نفت و دلار) و آغاز دکترین «خوداتکایی اجباری» است.
۱ آوریل (ترامپ در سخنرانی برای مردم آمریکا): رئیسجمهور آمریکا آشکارا گفت: «آمریکا به نفت خلیج نیازی ندارد و میتواند از ونزوئلا جایگزین کند». او بار دیگر اروپا و آسیا را مسئول حفاظت از هرمز خواند و از بریتانیا و فرانسه به دلیل امتناع از مشارکت در جنگ انتقاد کرد. در عین حال، تهدید کرد که ایران را با ضربه به زیرساخت انرژی و تأسیسات غیرنظامی «به عصر حجر بازمیگرداند».
این سه پیام نشان میدهد که آمریکا رسماً از نقش «حافظ امنیت انرژی جهان» کنارهگیری کرده و تمرکز خود را بر «قلعهسازی در نیمکره غربی» معطوف ساخته است.
پروژه آمریکای شمالی بزرگ، یک بازتأسیس کامل حوزه ژئوپلیتیک آمریکا است:
· گرینلند: موقعیت استراتژیک و مواد معدنی حیاتی.
· کانادا: مواد معدنی، گاز طبیعی، آب شیرین.
· کارائیب: پایگاههای دریایی برای کنترل مسیرهای دریایی.
· مکزیک: مواد معدینادر، نقره، لیتیوم، مس، طلا و نیروی کار ارزان به عنوان مکمل صنعتی آمریکا.
· آمریکای مرکزی و کانال پاناما: کنترل گذرگاه حیاتی بین دو اقیانوس.
این پروژه «دکترین دونرو» (نسبت به دونالد ترامپ) نامیده میشود که برخلاف روشهای پیشین (دیپلماسی دلار، کودتا) این بار بر قدرت نظامی مستقیم برای تحمیل این نظام بر کشورهای قاره آمریکا تکیه دارد.