روزی که کلاسها رنگ شوق گرفت

به گزارش خبرنگار گروه استانهای خبرگزاری دانشجو، صبح زود بود، اما خیابانها بوی دیگری میداد نه بوی بنزین و تردد، که بوی گل، بوی کاغذ کادوهای رنگارنگ و بوی انتظاری که در چشمهای دانشآموزان میدرخشید، امروز روز معلم بود؛ روزی که تقویم، واژهای مقدس را فریاد میزد.
هنگامی که از در مدرسه وارد شدم دیوارهای راهرو دیگر آن دیوارهای همیشگی نبودند. پوسترهایی با طرح گلی و جملاتی، چون معلمی، عشق است و استاد، نور است بر آنها چسبیده بود. راهرو بوی سیب میداد و تختهسیاههای راهروها با گچهای رنگی، جملههای کوتاه و دلنشینی نوشته شده بود: ممنونیم معلم، تو دومی پدرم.
وارد کلاس سوم شدم، سکوت عجیبی حکمفرما بود. سکوتی که پر از انرژی مثبت بود. یک دانشآموز پشت تخته، مشغول کشیدن طرحی از یک معلم بود با چهرهای خندان و دستانی باز رو به آسمان. یکی دیگر شعری از سهراب سپهری را با خطی خوش روی تخته نوشته بود: معلم، معنای یک نگاه بود....
نشستم کنار پنجره. ناگهان زنگ تفریح نواخته شد، اما هیچکس مثل همیشه با عجله بیرون نرفت. همه منتظر بودند. در باز شد. خانم معلم وارد شد،کیفش را روی صندلی گذاشت. چشمانش گرد شد از تعجب. تخته سیاه پر از نوشته بود. یک دانشآموز پیشدست کرد و دستهگلی را تقدیمش کرد. گفت: این گل به پای زحمات شما، معلم مهربانم، بغضش ترکید.
معلم خندید. آن لبخند، تمام خستگی ماههای تدریس را از تنش زدود، اشک در چشمانش حلقه زد، او که هر روز با صبوری، حروف الفبا را مهمان ذهن کودکان میکرد، این بار واژههای عشق را از زبان شاگردانش شنید.
دانشآموزان یکی یکی برخاستند. هر کسی چیزی گفت: یک بند شعر، یک جمله زیبا، حتی یک نقاشی ساده، اما صمیمی. در میانشان پسری بود که همیشه در گوشه کلاس مینشست و کم حرف میزد. امروز برخاست و گفت: خانم معلم، قبل از شما هیچکس به من نگفت تو میتوانی. آن لحظه تمام کلاس ساکت شد،معلم بغض کرد و او را در آغوش گرفت.
آن آغوش، یک کلاس درس را به یک جشن عاطفی تبدیل کرد. بوی گلاب از دسته گلها فضای کلاس را پر کرده بود. چند دانشآموز با گچ رنگی روی تخته سیاه نوشته بودند: ایستادهام تا همیشه قدردان تو باشم، کسی نبود که نگاهش خیس نباشد.
ظهر شد، زنگ پایان کلاس نواخته شد؛ اما هیچکس حاضر به ترک کلاس نبود. معلم کیفش را بست و رو به دانشآموزان گفت: بچهها امروز بزرگترین هدیه را به من دادید: باور کردید که عشق، هنوز معنی دارد.
از مدرسه بیرون آمدم، کوچهها خلوت بود، اما دلم پر بود از گرمی لحظاتی که دیده بودم، روز معلم فقط یک روز از تقویم نیست.
روز معلم، روز یادآوری است که در پس هر دانشمندی، هر پزشکی، هر مهندسی و هر انسان موفقی، یک معلم ایستاده است با چشمانی خسته، اما دلی سرشار از امید. روزی که نشان میدهد، معلم بودن، شغل نیست؛ مأموریت است، مأموریتی آسمانی برای روشن کردن مسیر نسلی که فردا، جهان را خواهند ساخت.