روایت جانسوز فرزند شهید وحید لطفی ندائی از شهدای مظلوم ناوشکن دنا در اجتماع مردم رشت+فیلم

ابوالفضل لطفی ندائی فرزند شهید وحید لطفی ندائی از شهدای ناوشکن دنا گفت: آخرین روزی که پدر برای ماموریت درحال رفتن بود باران میآمد و من با چتر پدر را تا ترمینال بردم که خیس نشود؛ اما نمیدانستم پیکر خیس او در اقیانوسها است و با آبها برمیگردد.
وی گفت: من او را بردم و خیلی باهم صحبت کردیم. پدر در مسیر به من گفت؛ باباجان با همون لبخند و خوشحالی همیشگی خود، باباجان بعد من مرد خونه تویی.این ماموریتم یک مقدار طولانیتر از بقیه ماموریتها است بیشتر مراقب خواهر و برادرت باش.
نمیدانستم وصیت آخرش است و نمیدانستم وصیت نامهاش به من میگوید. فکر کردم یکی از نصیحتهای او است.
پسر شهید گفت: آخرین تماسی هم که با ما گرفت گفت: ما رزمایشان در هندوستان تموم شده و درحال برگشت به سمت ایران هستیم. سوغاتی هایتان را برایتان خریدم، دست پر پیش شما برمیگردم.
پدر گفت: تا یکی دو روز قبل عید میرسم بابام به قولش همیشه وفادار بود و سر همین قول آخرش هم ماند و گفت تا دو سه روز قبل عید میایم و۲۹ اسفند پیکرش به ایران برگشت.
پسر شهید با دلی پر از درد گفت: پدر من موقعی که تازه شهید شده بود اصلا درک نمیکردم خب میگفتم پدرم لیاقتش رو داشته شهید شده اما امان از روزی که پدرم رو داخل قبر گذاشتند و صورتش را دیدم، او اندازه ۲۰ سال پیر شده بود.انگار خیلی به او سخت گذشته بود.
از آن روز تا الان که کنار شما هستم آن صحنه هیچ وقت از جلوی چشمهایم نرفته است. و همیشه به لحظهای فکر میکنم که چطور پدرم زجر کشید تا شهید شود. شاید در صدم ثانیهها شاید دو ساعت زجر کشید و درد بدنش رو تحمل کرد تا شهید شود.
پسر شهید لطفی در آخر گفت: از شما عزیزان از همه کسایی که صدای مرا میشنوید یک دعا از شما میخواهم، فکر کنم لیاقتش را داشته باشم برام دعا کنید.
دعا کنید بتوانم راه پدرم را ادامه دهم و در راه خدا شهید شوم.
دعا کنید من نیز جایگاهی که پدرم در دنیا و آخرت نصیبش شد نصیبم شود.