سعید تو زنده است؛ پیش من، حسین من و علی‌اکبر من است
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۶۷۷۷۱
روايتي از ارتباط خاص مادر با فرزند شهيدش؛

سعید تو زنده است؛ پیش من، حسین من و علی‌اکبر من است

آقا از من سوال کرد: من را می شناسی؟ گفتم: نه، گفتند: من پیغمبرم. وقتی این را گفتند گریه من شدت گرفت، گفتم: آقا دلم تنگ است، من سعیدم را از دست دادم. ایشان گفتند: سعید تو که زنده است، پیش من...
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ بارها و بارها از رابطه خاص مادران شهدا با فرزاندشان شنیده بودم اما آشنایی با مادر شهید سعید پایروند این یقین را برای من دوباره گوشزد کرد كه شهدا زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند.
 
صبح راهی منزل مادر شهید پایروند شدم. در بدو ورود تابلویی توجهم را جلب کرد. در آن تابلو عکس هایی از سعید از ولادت تا شهادت همراه با قسمت هایی از وصیت نامه شهید دیده می شد که با سلیقه زیبای مادر سعید گلچین شده بود. مادر شهید پایروند در بیان خاطراتی از پسر شهیدش گفته است:
 
4 فرزند دارم و سعید اولین فرزند من بود. 15 ساله بود و سال دوم دبیرستان. از اینکه به جبهه برود راضی بودم چون خودم بسیجی بودم .سه ماه تابستان 64 را برای آموزش نظامی به دزفول رفت. 20 مهر برگشت و در کلاسهای درسش حاضر شد. بهمن ماه بود که از من و پدرش اجازه خواست تا برای عملیات والفجر 8 به اهواز برود و 12 بهمن ماه اعزام شد و 24 بهمن به شهادت رسید.
 
بچه که بود با خانواده برای مسافرت به آبادان رفتیم. تازه هفت ساله شده بود و آن موقع کیف سامسونت مد بود. سعید دوست داشت مهندس شود کیف را برایش خریدم هنوز آن را دارم. سعید خیلی خوب بود، بذله گو و شوخ طبع بود. مثل یک دختر در منزل به من کمک می کرد. ظرف می شست. خواهر ها و برادر کوچکش را مواظبت می کرد. همراهم بود، مثل برادر. اخلاقش زبانزد فامیل بود. همه یک جور دیگر دوستش داشتند . هشت ساله بود که سفری به لاهیجان داشتیم ، سعید با بچه ها سوار تاب شده بود که از روی تاب افتاد و پیشانیش به کنار تاب خورد و شکست، خیلی گریه کردم، از پیشانیش خون می آمد.
 
در والفجر 8، خط شکن بود همراه اسحاق اسماعیلی، سعید کمک آر پی جی زن بود. هم رزمش تعریف کرد که خمپاره ای به نزدیک ما اصابت کرد و ترکشش به پیشانی سعید خورد. وقتی به زمین افتاد با صدای بلند یاحسین گفت و در بغل دوستش به شهادت رسید. چند روز قبل از شهادت سعید احساس می کردم روی زمین راه نمی روم. احساس بی وزنی می کردم. آرامش خاصی داشتم. به خدا نزدیک شده بودم. با خودم می گفتم حتما سعید شهید شده و خدا می خواهد من آرامش داشته باشم. همان شب خواب دیدم سعید روبروی من و کنار پنجره ایستاده است و مثل عادت همیشگی اش بلند بلند می خندد. به من گفت مامان برم؟ گفتم برو دوباره سوالش را تکرار کرد، گفتم: اگه انقدر از رفتن خوشحالی برو.
 
یکدفعه دیدم سعید از زمین کنده شد و از پنجره رو به آسمان رفت. صدای قهقهه اش در آسمان می پیچید. با خودم گفتم چرا سعید از در نرفت؟ خواستم کنار پنجره بروم که از خواب پریدم وقتی بیدار شدم نصفه شب بود.
 
صبح دخترم وقتی از خواب بیدار شد گفت: مامان من دیشب خواب سعید را دیدم. خواب دیدم که در بیابانی هستم و سعید و دوستش با موتور آمدند از سعید خواستم من را هم با خودش ببرد، ولی سعید گفت: آنجا که من می روم تو را نمی توانم با خودم ببرم.
 
این یقین برایم حاصل شد که سعید شهید شده. منتظر خبر شهادتش بودم که صبح همسر یکی از شهدا به منزل ما آمد از شهادت سعید خبر داشت، اما به من چیزی نگفت. من هم ماجرا را برایش تعریف کردم و با هم به بنیاد شهید رفتیم به آقای فخار گفتم من 98 درصد مطمئنم که سعید شهید شده است، اسم سعید جزو شهدا هست؟ روبروی من در شیشه ای بود دیدم همسر شهید با دست به آقای فخار اشاره می کند که نگو.
 
از ایشان خواهش کردم و آقای فخار لیست را آورد در اولین نگاه انگار اسم سعید برجسته شده بود؛ چشمم به نامش خورد. تشکر کردم و بیرون آمدم. بهت زده بودم و شاکر که خدایا تو سعید را از من قبول کردی یعنی تو انقدر من را دوست داری؟
 
قبل از شهادت سعید همیشه به حال مادر شهید قنبری غبطه می خوردم با خودم می گفتم خوش به حال مادر شهید که چنین افتخاری دارد. نمی دانم چرا اما پیوسته به یاد مادران شهدا بودم. قبل از رفتن سعید به جبهه یکبار با او تا صبح حرف زدم به سعید گفتم من هم از رفتن تو خوشحالم و هم ناراحت؛ ناراحتم چون دوست و همراه خوبی چون تو را از دست می دهم. تو هم برای من برادری و هم پدر؛ اما از رفتن تو خوشحالم چون با شناختی که از تو دارم مطمئنم اگر بروی شهید می شوی و باعث افتخارم. سعید می گفت: مامان تو خدا را داری به او توکل کن. تازه از کجا معلوم من شهید شوم من لیاقت شهادت ندارم.
 
نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم. دیدم سعید در رختخوابش نیست نگرانش شدم در اتاق پذیرایی گوشه اتاق در حال نماز بود. گفتم سعید جان داری نماز می خوانی؟ گفت آره مامان از خدا می خوام تو اجازه بدهی بروم جبهه.
 
چند روز بعد برای دعای کمیل به مزار شهدا رفتیم. وقتی به مزار  شهید دایی و تمجیدی رسیدیم، بغضش ترکید گفت ما با هم پیمان بسته بودیم که با هم شهید بشویم؛ اشاره به مزار خالی کنار شهید کرد و گفت مامان این جا مزار من است. گفتم سعید نه اگه تو بروی من تنها می شوم. بغلش کردم و با هم گریه کردیم. روز اعزام حبیب رضایی، همرزمش با موتور دنبالش آمده بود. ساکش را گرفت و رفت. سعید هم دنبالش می رفت صدایش کردم گفت بله مامان؟ گفتم هیچی خداحافظ اما بی اختیار دوباره صدایش کردم گفت: بله گفتم چند دقیقه صبر کن از دور تماشا کنمت. گفت مامان 4 بعد از ظهر بر می گردم. با خودم گفتم تو که الان داری می روی جبهه. غافل بودم روزی که پیکر سعید را آوردند انگار یک نفر به من تلنگر زد ساعت را نگاه کن. سعیدم خوش قول بود ساعت 4 بعد از ظهر بود؟
 
آن موقع امام دستور داده بودند که فاو را پس بدهید. کارم شب و روز گریه شده بود که شب خواب دیدم آقایی نورانی در اتاقمان نشسته است و سعید هم کنار ایشان تکیه داده است. مثل همیشه خندان بود. آقا از من سوال کرد من را می شناسی گفتم نه من آقایان زیادی دیدم (شهید مطهری و امام خمینی و شهید بهشتی)خاطرم نیست شما را تا به حال ندیدم. گفتند: من پیغمبرم. وقتی این را گفتند گریه من شدت گرفت. گفتم آقا دلم تنگ است من سعیدم را از دست دادم. او همراز من بود، حامی من بود. ایشان گفت: سعید تو که زنده است؛ پیش من و حسین من و علی اکبر من است
 
می خواستم از جایم بلند شوم که نتوانستم و از خواب پریدم. شاید باورتان نشود. من سعید را احساس می کنم. حتی سایه اش را در منزل می بینم. با او درد دل می کنم فقط چشمانم نمی تواند جسمش را ببیند؛ حتی صدایش را می شنوم؛ سعید زنده است.
پربازدیدترین آخرین اخبار