کد خبر:۱۸۸۸۸۷
مناظرات مکتوب-دیدگاه مصطفی ملکیان و عبدالله نصری-20
بزرگترين هدف انسانها در زندگي رسیدن به آرامش، شادي و اميد است/ آيا برخي از آرامشها را نباید بيخيالي تلقي كرد؟/ «معنويت» با اديان الهي در تعارض است
عبدالله نصری در کتاب گفتمان مدرنیته در برابر آراء مصطفی ملکیان كه بزرگترين ...
گروه دین و اندیشه «خبرگزاری دانشجو»؛ انتظار ما از دین چیست؟ آیا هدف غایی ما از دین، رسیدن به رضایت و شادی است؟ آیا میشود دیندار و معنوی بود ولی به بایدها و نبایدها مقید نبود؟ آیا در دنیای مدرن امروزی، دینداری سنتی پاسخگوی زندگی ما هست؟
سال هشتاد و یک، کتابی با عنوان «سنت و سکولاریسم» منتشر شد که شامل مقالاتی از چند نفر از دگراندیشان بود. محوریت مطالب این کتاب، مربوط به مباحث مصطفی ملکیان، بحثهایی با عنوان «معنویت گوهر ادیان» بود که در زمینه سوالات فوق بود و در آن به اثبات عدم کارایی دین در دنیای مدرن پرداخته و عنصر بدیلی به نام معنویت را جایگزین آن سازد.
عبدالله نصری، از شاگردان استاد شهید مرتضی مطهری، یک سال بعد در کتاب «گفتمان مدرنیته» مطالب در نقد اندیشههای وی نوشت و معنویت مورد نظر استاد ملکیان را مورد مداقه قرار داد و از این که وی هدف غایی دینداری را رفع درد و رنج می داند به شدت انتقاد کرد.
در اینجا ادامه مناظرات و بیان دیدگاههای این دو نفر ارائه میگردد.
در ابتدا نگاه مصطفي ملكيان که در کتاب «معنويت گوهر اديان» مطرح شده عنوان می شود.
آرامش، شادي و اميد؛ سه مولفه رضايت باطن
بزرگترين هدف انسانها در زندگي اين است كه به رضايت باطن برسند. اين رضايت باطن سه مولفه مهم دارد: آرامش، شادي و اميد. اين سه مولفه در مجموع سازنده چيزي هستند كه در روانشناسي تجربي و روانشناسي عرفاني، آن را رضايت باطن مينامند.
تمام زندگي ما در طلب رضايت باطن ميگذرد يا به تعبير ديگر، در طلب آرامش، شادي و اميد؛ اين مقدمه روانشناختي بحث ماست. به اين مقدمه روانشناختي، باید مقدمهاي تاريخي را نيز افزود. آن مقدمه تاريخي اين است كه تاريخ گواهي ميدهد كه سه چيز دخالتي در اين رضايت باطن ندارند، که عبارتند از:
نوعي بيتفاوتي در اديان و مذاهب نسبت به اين سه مولفه وجود دارد
الف) دين و مذهب خاص
كساني در طول تاريخ بودهاند كه مثلا به خلاف ما كه مسلمانيم، مسلمان نبودهاند اما از آرامش و شادي و اميد بهرهمند بودهاند. اگر مسيحي هم بوديم و منصفانه داوري ميكرديم، ميپذيرفتيم كه افراد بسياري در طول تاريخ بودهاند كه به رغم مسيحي نبودن باز هم از سه مولفه مذكور برخوردار بودهاند.
اگر اهل صداقت و جديت باشيم بايد بپذيريم كه اين سه مولفه به هيچ دين و مذهب خاصي اتكا و وابستگي ندارد. شما ممكن است آيين بودا را پذيرفته و به اين سه رسيده باشيد، ممكن است آيين مسلماني را پذيرفته و به اين سه رسيده باشيد و از آن سو ممكن است يكي از آيينها را پذيرفته باشيد، ولي به اين سه مولفه نرسيده باشيد.
به تعبير ديگر، پذيرفتن يا نپذيرفتن هيچ دين و مذهب خاصي، تاثيري بر اين امر ندارد، بنابراين نوعي بيتفاوتي در اديان و مذاهب نسبت به اين سه مولفه وجود دارد.
تاريخ نشان ميدهد كه علوم و معارف بشري در وصول به آرامش و شادي و اميد هيچ تاثيري ندارد
ب) علوم و معارف بشري: شايد همه ما بر اين امر اتفاق نظر داشته باشيم كه مثلا سقراط واجد يك زندگي مطلوب انساني بوده است، اما اين را ميدانيم كه سقراط از فيزيك اتمي يا تئوري تكامل يا نسبيت يا … اطلاعي نداشت. اين نشان ميدهد كه اينگونه علوم در آن نوع زندگي تاثيري ندارد.
به همين ترتيب ما قبول داريم كه سلمان فارسي زندگي خوبي داشته اما سلمان، رياضيات نميدانسته است. پس رياضيات در حصول چنان زندگي دخالتي ندارد. تاريخ نشان ميدهد كه علوم و معارف بشري در وصول به آرامش و شادي و اميد هيچ تاثيري ندارد.
ج)نظامات اجتماعي: تاريخ به ما نشان ميدهد كساني كه در زندگي خود آرامش و شادي و اميد داشتهاند، تحت نظامهاي اجتماعي مختلفي زندگي ميكردهاند.
به بيان ديگر همه انسانها، درون يك نظام سياسي، يك نظام اقتصادي، يك نظام آموزشي و پرورشي، يك نظام خانوادگي، يا يك نظام حقوقي به سر نميبردهاند؛ يعني نظامهاي مذكور كه وجه جامع همه آنها اجتماعي بودنشان است، تاثير قاطعي در حصول آرامش و شادي و اميد و وصول به آن ندارند؛ زيرا در نظامهاي اجتماعي گوناگون افرادي را مييابيم كه داراي اين سه مولفه هستند، گر چه نظام اجتماعيشان واحد نيست.
آرامش، شادي و اميد نه به دين و مذهب خاص، نه به آشنايي با رشتههاي علمي خاص و نه به نظام اجتماعي خاصي بستگي دارد
خلاصه كلام اين است كه بر اساس يك واقعيت روانشناختي، ما در پي آرامش، شادي و اميد هستيم. بر اساس يك واقعيت تاريخي آرامش و شادي و اميد نه به دين و مذهب خاصي اختصاص دارد نه به آشنايي با رشتههاي علمي خاصي وابسته است و نه به نظام اجتماعي خاصي بستگي دارد.
در ادامه به بیان نقد عبدالله نصری به این مطالب میپردازیم:
افراد چه چيزي را منفعت و كمال و چه چیزی را ضرر و نقص خود تلقي میکند؟
اين كه جناب ملكيان هدف انسان معنوي را كاهش رنج و دردهاي خود ميداند ريشه در انسان شناسي ايشان دارد. به ويژه پاسخي كه به سوال چيستي هدف حيات ميدهد. وي هدف حيات آدمي را رضايت باطني از خود ميداند و معتقد است اين رضايت باطن سه مولفه دارد: آرامش، شادي، اميد.
حال اين سوال مطرح است كه افراد چه چيزي را منفعت و كمال و چه چیزی را ضرر و نقص خود تلقي میکند. در اينجاست كه با آراي گوناگون مواجه ميشويم و اينگونه نيست كه همه افراد رضايت باطن را مطرح سازند. به فرض هم اگر اين هدف مطرح شود، آيا طرز تلقيها نسبت به رضايت باطن و مولفههاي آن يكسان است؟
آيا هر نوع آرامش، شادي و اميدي قابل پذيرش است؟/ این سه مولفه برای همه یکسان نیست
آيا مولفههاي سه گانه فوق، سيال نيستند؟ آيا همه افراد آرامش، شادي و اميد را در يك چيز ميدانند؟ و اصلا آيا هر نوع آرامش، شادي و اميدي قابل پذيرش است؟ آيا بدون توجه به هدف نهايي خلقت ميتوان از امور فوق تفسير منطقي ارائه داد؟ آيا آرامش، شادي و اميد افراد بستگي به آرمانهاي آنها ندارد؟
آيا آرامش، شادي و اميد كه براي رشد يافتگان مطرح است، همان است كه براي اهل حال و رفاه زدگان مطرح است؟ از همين جاست كه اديان وحياني بر هدف نهايي خلقت تأكيد دارند، نه هدفهايي كه افراد انساني براي خود در نظر ميگيرند.
انسانها بايد در زندگي هدف نهايي آفرينش را در نظر گرفته و در جهت نيل به آن حركت كنند
به بيان ديگر بر اساس آزمونهاي وحياني انسانها بايد در زندگي خويش هدف نهايي آفرينش خود را در نظر گرفته و در جهت نيل به آن حركت كنند. هدفهاي مقدمي هم كه انسانها در زندگي دنيوي خود در نظر ميگيرند، همه بايد در راستاي آن هدف نهايي باشد. با اين بيان رضايت باطني يك هدف مقدماتي تلقي ميشود كه بايد در راستاي هدف نهايي خلقت تبيين شود.
آيا برخي از آرامشها را نباید بيخيالي تلقي كرد؟
در اين مطلب كه در نظامهاي اجتماعي گوناگون افرادي به آرامش دروني رسيدهاند شكي نيست، اما اينكه آيا هر فردي در هر نظام اجتماعي ميتواند به آرامش دروني دست يابد يا نه، مطلب قابل تأملي است.
آيا در جامعهاي كه انواع ظلمها و حق كشيها وجود دارد ميتوان آرامش داشت؟ آيا برخي از آرامشها را نباید بيخيالي تلقي كرد؟ آيا در جامعهاي كه ديگران در فقر و فلاكت به سر ميبرند، اما من در ناز و نعمت، ميتوان آرامش پيدا كرد؟ آيا در اين قبيل موارد جز با بيتفاوتي نسبت به سرنوشت ديگران ميتوان آرامش، شادی و اميد داشت؟
ويژگيهاي معنويت:
آقاي ملكيان براي معنويت، برخي ويژگيها را در لابهلاي مطالب خود بيان ميكند كه دستهبندي آنها، موجب فهم دقيقتر مطالب ايشان ميشود. برخي از اين ويژگيها عبارتند از:
ملکیان معتقد است در معنويت بر خلاف دين تعبد وجود ندارد
عقلانيت و نفي تعبد: از نظر ايشان در معنويت، بر خلاف دين تعبد وجود ندارد. در اين رويكرد به جاي تعبد، ايمان وجود دارد. «ميتوان متعبد نبود، اما نميشود اهل ايمان نبود. گزارههايي هست كه انسان معنوي هم مثل هر انسان ديگري آنها را قبول دارد.»
این چه ایمانی است که لازمه معنویت است؟
معلوم نيست كه تصوير ايشان از ايمان چيست كه آن را لازمه معنويت ميشمارد. آيا در ايمان تسليم و تعبد نيست؟ به اعتقاد وي ما به گزارههايي ايمان داريم كه دليل برايشان نداريم. شايد در اينجا اين سوال مطرح شود كه چگونه گزاره فاقد دليل عقلاني است.
رویکرد معنویت مدافع سکولاریسم است
سكولار بودن معنويت: در رويكرد معنويت از سكولاريسم دفاع ميشود. به اين معنا كه انسان معنوي فقط دغدغه اين جهاني دارد، اينجا و اكنون براي او مهم است. اگر هم وي به حيات پس از مرگ و حتي به نظام پاداش و كيفر اعتقاد دارد، دغدغه آن عالم را ندارد. او فقط در انديشه زندگي معنوي خود است؛ آرامش دروني براي او مهم است كه آن هم بايد در زندگي اين جهان فاني حاصل شود.
معنويت با اديان الهي در تعارض است
بر خلاف نظر ايشان، و نميتوان ادعا كرد كه معنويت با دين ناسازگاري ندارد. زيرا:
نخست، اديان سكولار نيستند. دوم، اديان الهي فقط به رستگاري اين جهاني نميانديشند. سوم، در رويكرد معنويت، انسان نيازي ندارد كه به رستاخيز و حيات اخروي اعتقاد داشته باشد، در حالي كه در اديان، اعتقاد به حيات اخروي از ضروريات دين است.
لازمه ديندار بودن پايبندي به يك سلسله اصول و فروع است ولی معنویت
چهارم، اديان وحياني داراي مجموعهاي از آموزهها و اعتقادات يا به تفسير ايشان متافيزيك سنگين هستند، درحالي كه معنويت اين گونه نيست، لازمه ديندار بودن پايبندي به يك سلسله اصول و فروع است از جمله آنكه انسان نميتواند طبق نظر خود تصميم بگيرد و عمل كند. چگونه ميتوان هم ديندار بود و هم پاي بند به يك سلسله اصول و فروع، و هم معنوي كه به خيلي از اين اصول و فروع مقيد نيست؟ چه بايد كرد؟
چه بايد كرد؟؛ مهمترين مسئله ملکیان است
جناب ملكيان، در جستوجوي پاسخي براي سوال «چه كنم؟» ميباشد. به بيان ديگر «چه بايد كرد؟» مهمترين مسئله اوست.
ميدانيم كه همواره سئوالات زير براي انسان مطرح بوده است: از كجا آمدهام، به كجا ميروم، چرا آمدهام، چه بايد بكنم؟
نگاه انسان معنوی: هر نوع آگاهي زماني مفيد است كه بر پرسش چه كنم تاثير گذارد
براي انسان معنوي، هيچ كدام از سئوالات فوق مطرح نيست، پرسش اصلي او اين است كه چه كنم. هر نوع آگاهي نسبت به جهان هنگامي مفيد است كه بر پرسش چه كنم تاثير گذارد. از نظر او هر دانشي كه بر عمل ما تاثيرگذار باشد، علم مفيد است و علمي كه هيچ تاثيري بر عمل ما نداشته باشد علم بيفايده است. سئوالهاي فوق نيز از جمله اموري است كه بر پرسش چه كنم تاثير ميگذارد.
تا انسان نداند كه چرا آمده، يا هدف خلقت او چيست نميتواند دست به انتخاب حقيقي بزند
به رغم نظر آقاي ملكيان، پرسشهايي از قبيل چرا آمدهام و به كجا ميروم، هنگامي بر عمل انسان تاثير ميگذارد كه پاسخ آنها داده شود، تا انسان نداند كه چرا آمده، يا هدف خلقت او چيست نميتواند دست به انتخاب حقيقي بزند.
به بيان دقيقتر، نوع انتخاب و عمل انسان بستگي به آن دارد كه هدف آفرينش خود را چه ميداند؟ آيا كسي كه خلقت را امري پوچ و انسان را موجودي غريب و بيگانه در جهان ميداند با آنكه خلقت را معنادار و داراي هدف متعالي ميداند، به سئوال چه كنم يكسان جواب خواهند داد؟
به علاوه اينكه آيا پس از مرگ حياتي براي انسان متصور است يا نيست، بدون شك در نحوه انتخاب انسان موثر خواهد بود. تلقي ما از حيات پس از مرگ بر سئوال چه بايد بكنم، بي تاثير نيست.
ملکیان اديان ابراهيمي را غيرعقلاني ميداند
مشكل اساسي ايشان با اديان ابراهيمي در اين است كه آنها را غيرعقلاني ميداند؛ يعني معتقد است كه آموزههاي آنها اقتضاي استدلال را ندارد.
ادیان متن محور هستند ولی عقلانيت به مفهوم متن نداشتن است
به نظر من (ملکیان) قوام دين بر اين استوار است كه ما متن محور باشيم، يعني چه؟ يعني هيچ ديني وجود ندارد مگر اينكه متني را فوق چون و چرا به حساب آورد؛ يعني من وقتي بودا، هندو يا مسلمانم كه داراي متنی باشم و مقدس بودنش هم به اين معنا باشد كه من، درباره آن متن، چون و چرا و پرس و جو نكنم و قائل به طرد يا حذف هيچ قسمت از آن متن نباشم.
به اين معنا، تمام اديان متن محور هستند، اما عقلانيت به مفهوم متن نداشتن است و به اين معناست كه ما هيچ امر ثابتي نداريم، بلكه هر چيزي را كه اقتضاي استدلال بود ميپذيرم و گرنه نميپذيرم.
البته من در اينجا بحث ارزشي را مطرح نميكنم كه مثلاً اين، امر مطلوبي است يا نه، فقط ميخواهم واقعيت را توصيف كنم.
در تحليل عبارات فوق بايد به چند نكته توجه كرد:
نخست بايد ميان متون وحياني و غيروحیاني تمايز قائل شد.
دوم چه كسي گفته است كه درباره متون وحياني تحريف ناشده، كسي حق چون و چرا و پرس و جو را ندارد؟ آيا اين همه بحثهاي تفسيري كه در طول تاريخ، آن هم از زواياي مختلف پيرامون آيات قرآني صورت گرفته بر اين مبنا نبوده كه فرد مسلمان حق چون و چرا در باب متن را دارد؟
اگر متنی تحریف نشده باشد عقل حکم میکند قائل به طرد يا حذف هيچ قسمت از آن نباشيم
سوم، اگر بپذيريم كه متني به صورت كامل وحياني و تحريف نشده است، عقل حكم ميكند كه قائل به طرد يا حذف هيچ قسمت از آن نباشيم. به چه دليل لازمه عقلانيت، نداشتن متن است؟ به كدام دليل، معناي عقلانيت عدم اعتقاد به امور ثابت است؟
چهارم، به كدام دليل يك متن وحياني، اقتضاي استدلال را ندارد؟ شما كه همه متون بودايي و هندي و اسلامي را كنار هم قرار ميدهيد، بايد هم اعتقاد داشته باشيد كه قرآن كريم اقتضاي استدلال را ندارد.
پنجم، شما از معنويت و آيين بودا دفاع ميكنيد و اديان ابراهيمي را هم غيرعقلاني ميدانيد و در عين حال ادعا ميكنيد كه من در اينجا بحث ارزشي را مطرح نمي كنم مگر بحث ارزشي چگونه است؟!
منبع:
نشریه «کرسی آزاد نقد»؛ معاونت بررسی و تحلیل سازمان بسیج دانشجویی
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰
ارسال نظر
*شرایط و مقررات*
خبرگزاری دانشجو نظراتی را که حاوی توهین است منتشر نمی کند.
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.