کد خبر:۱۹۱۷۳۵
شعری از یک دانشجو در نعت خاتم الانبيا(ص)
ز احـمد پـا بـگیرد کل هستی…
ز احـمد پـا بـگیرد کل هستی که هستی از محمد هرچه هستی
به گزارش خبرنگار «خبرگزاري دانشجو» جعفر جعفرزاده دانشجویی بسیجی دانشگاه محقق اردبیلی، به مناسبت عید مبعث شعری با عنوان در نعت خاتم الانبيا سروده است که به شرح زیر است:
محمـد لايـق وصـف اميـن است محـمد شـمس مشـهود زمـيـن است
محمـد لايـق وصـف اميـن است محـمد شـمس مشـهود زمـيـن است
هـلا اي آن كـه دنـبـال يـقيـني خـدا را مصـطفي عيـن اليقيـن است
نگـين خـاتـم پيغمبران كـيست مـحمد خاتـم و هم چون نگيـن است
رسـولان خاتـم انـد و او نـگينش غلـط گفـتـم كـه او دّر ثـميـن است
خـدايـا عاجـزم از وصف رويش كه موصوف وصفت درهم عجين است
چه غم از روز حسرت روز پاداش چـو احـمد شـافي يـوم الحزين است
ز احـمد پـا بـگیرد کل هستی
که هستی از محمد هرچه هستی
مـرا عـشـق مـحـمـد ارزشـم داد كـه نـام و ياد خود هـم بـردم از ياد
نـمي دانـم بـگـويـم يـا نـگويـم مـرا مـادر بـه عـشـق احـمـدم زاد
چه عشقي به به از اين شور و غوغا دلـم را ايـن چـنيـن مـن داده ام ياد
الـفبـاي وجودم پنج حـرف اسـت كه ميـم و فاء و ياء و طاء و هم صاد
ز بـهر يـأس شـيطـان من دمـادم چـو نـامـش آورم هـر دم زنـم داد
زبـانـم از مـحـمـد مي كند ياد كـه هر شام و سـحر صدق و سلم باد
ز احـمد پـا بگـیرد کل هستی
که هستی از محمد هرچه هستی
که هستی از محمد هرچه هستی
هـواي مـكه ام ديـوانـه ام كـرد ز شـهر و خـانه ام آواره ام كـرد
صـفـاي ديـدن آن گـنـبد سـبز مـرا از خـويشـتن بيـگانه ام كرد
به شـوق پـر زدن آسـوده گـشتن بـه سـان شمـع جان پروانه ام كرد
شـراب وصـل و ديـدار و ارادت دمـي رسـواي ايـن مي خانه ام كرد
چـو يك جرعه بنوشيدم از آن مي مـرا فـارغ ز هـر پـيمـانه ام كـرد
هـواي مـكـه و ديـدار جـانـان دلـم را يـاد آن بـتخـانـه ام كـرد
ز احـمد پـا بـگیرد کل هستی
که هستی از محمد هرچه هستی
محـمد چـون بـه دنيا پـا نهـادي بتـان را بـركـف ايـن پـا نهـادي
شكست آن طاق طاغوت و شرارت خـلايـق را ز ظلـمت وا سـتادي
بـرآمـد شـور امـيد و رهـايـي ز هـر روح و روانـي يـا نـهـادي
هـواي مـسـتـي كـفـار دوران بـه هـم بـر زد تـمـامش با جهادي
گـرفتـش حـق محرومان و زيران رسـانـدش نـا اميـدان تـا مـرادي
بـه سـان غنچه اي بشكفته كردش لـب و روي يـتيـمان را ز شـادي
ز احـمـد پا بـگیرد کل هستی
که هستی از محمد هرچه هستی
شبي جبـريل حق سويـش برآمد در آن دم كـه چـهـل روزش برآمد
بـگفـتـا اي مـحمـد اقرأ اينـك تـو گـفتي جانش از جسمش بر آمد
چـو اقرأ بـر زبـان پـاكش آمد بـأسـم ربـّك از ذكـرش بـرآمد
سخـن از خـلق انسان گفت ربش كـه خـلـق آدم از عَـلقش بـرآمد
پـس از اقـرأ كـه بـار دوم آمد سـخـن از بـينش و عـلمـش برآمد
سـپـس قـرآن حـق حـّي داور بـشـد نـازلّ و بـر قـلبـش بـرآمد
ز احـمد پا بـگیرد کـل هستی
که هستی از محمد هرچه هستی
ز صـلب پـاك احمد دخـتر آمد نـه يـك دخـتر كه ماه و اختر آمد
بـفرمـود حـق تعـالي اي مـحمد كـه ايـن دخـتر به سان كـوثر آمد
ز لـطـف و رحـمت و اكرام ايزد بـه شـكـرانه صـلاة و وانـحر آمد
محـمد را يكي چون سخره كردش كـه تـا روز ابـد خـود ابـتـر آمد
چـو زهـرا نـام او را بـر نـهادش زِ هَـر نـام و نـشـانـي بـرتـر آمد
مـلائـك بـر خـلايق مـژده دادند كـه بـر آل مـحـمـد اطـهـر آمد
ز احـمـد پـا بگیرد کل هستی
که هستی از محمد هرچه هستی
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰