کد خبر:۱۹۹۷۴۹
سردار 21؛ رمضانیترین شهید
به مادر شهید قول دادهام که گوش یک بعثی را برایش ببرم
اگر تیربارچی سمج عراقی را میزدیم، کار تمام بود. سیدعلی دوامی از بچههای ساری گفت: «این سهم من است. من به یک مادر شهید در محلمان قول دادهام که گوش یک بعثی را برایش ببرم.»
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ شهید سیدعلی دوامی در سال 1346 در خانواده ای مذهبی در شهرستان ساری متولد شد.
از همان کودکی به مسائل دینی و مذهبی علاقه داشت. در کودکی نمازش را همان اول وقت می خواند و حتی برای نماز صبح خودش بیدار می شد. در درس خواندن هم بسیار پر تلاش و با هوش بود؛ طوری که در سن 7 سالگی برخلاف همسالانش در کلاس دوم درس می خواند.
تا 14 سالگی در سنگر مدرسه مشغول به تحصیل بود، اما دیگر سنگر مدرسه برایش کوچک بود. ١۴سال داشت که از مادر خواست لباس سربازی برایش بخرد. داشت همه را آرام آرام برای رفتن آماده می کرد. از کودکی علاقه اش به پاسبانی و درجه داری معنای خاصی داشت.
بسیجی بود، اما روزهای آخر به اجبار دوستان وارد سپاه شد. می گفت: «امام فرموده:بسیج لشگر مخلص خداست، من بسیجی بودن را بیشتر دوست دارم.»
سید علی در سال 1367 در حالی که تنها 21 سال داشت، در منطقه عملیاتی شلمچه و در لباس سربازی نهضت حضرت روح الله بال در بال ملائک گشود. وي در زمان شهادت، جانشین فرماندهی گردان مسلم ابن عقیل از لشکر 25 کربلا را بر عهده داشت.
رمضانی ترین شهید
سردار شهید سید علی دوامی که 21 رمضان 1346 در شهر ساری دیده به جهان گشوده بود، در 18 اردیبهشت ماه سال 1367 مصادف با 21 رمضان و در 21 سالگی، در خاک مقدس شلمچه به فوز شهات نایل گشت تا «سردار 21» لقب بگیرد.
شهید شدن عزا ندارد
عملیات والفجر۸؛ محمود نیکدوز، دایی اش، شهید شده بود،.....دیدند از دور، از سر کوچه آرام آرام می آید، اما از آمدنش عجیب تر، لباسش بود! پیراهن سفیدش همه را به شک انداخت، فکر کردند او نمی داند، خواستند یک طور متوجه اش کنند، که خودش گفت: می دانم دایی محمود شهید شده... گفتند:اگر می دانی؛ چرا سفید پوشیدی؟ گفت:«شهید شدن عزا ندارد»
می گفت:«اگر شهید شدم،کاری نکنید که مردم فکر کنند پشیمان شده اید، همه که دوست نیستند‼»
همان موقع مادرش قربانی کرد! عادت داشت، هربار که علی بر می گشت قربانی کند، آن روز یادم هست، علی گفته بود: «مادرجان، این قدر قربانی نکن، همین کارها را می کنی که با این همه ترکش شهید نمی شوم!» و مادرش گفت: «دوست دارم شهید بشوی ولی نه مفت و راحت، باید حالاحالاها از دشمن بکشی!»
سیدعلی هم با لبخندی گفت: «مادر نزاییده کسی بتواند مرا بکشد، مگر کالیبر٦٠؛ چون نامرد است و صدا ندارد.» و کالیبر٦٠ همان سفیر پرواز علی بود؛ همین هم شد...
جدا شده از خاک ...
مادرش می گوید: «پیراهن که برایش می خریدم؛ از مسجد جامع که بر می گشت،می دیدم عوض شده. علتش را می پرسیدم،می گفت: یکی خوشش آمده هدیه اش دادم؛ ضبط صوتی که برایش خریده بودم را داده بود به دوستانش، می گفت: آنها بیشتر نیاز دارند.
بعد از ٢١ رمضان آن سال تازه فهمیدیم چند خانواده را سرپرستی می کرد. یکی از شب ها، نیمه شب، دیده بودم که با صورت و سینه، روی زمین افتاده، چند بار صدایش کردم، علی...علی... جوابی جز سکوت نشنیدم، باز هم صدایش کردم ، گویی روح از بدنش جدا شده بود، اما سکوت اتاق شکست و او که عادت به پرخاش نداشت، فریاد زد: آه خرابش کردی، گفتم:چی را خراب کردم؟ گفت:نماز را خرابش کردی، گفتم: خوب دوباره درستش کن، گفت: همین؟!»
به مادر شهید قول دادهام که گوش یک بعثی را برایش ببرم!
در عملیات والفجر 10 بودیم، دشمن روی یک قله بلند مستقر شده و بر ما مسلط بودند، عراقیها روی هر قله سه، چهار سنگر داشتند كه بینشان را با قلوهسنگ، كانالكشی كرده بودند. سنگرها هم بیشتر با قلوهسنگ چیده شده بودند. سلاحهای دشمن سلاحهای سبكی بود. درگیری همچنان ادامه داشت. اگر تیربارچی سمج عراقی را میزدیم، کار تمام بود. سیدعلی دوامی از بچههای ساری گفت: «این سهم من است. من به یک مادر شهید در محلمان قول دادهام که گوش یک بعثی را برایش ببرم.»
در آن وضعیت، شهید دوامی به فکر مادر شهیدی بود که بهش قول داده بود. باید به وعدهاش عمل میکرد. سه، چهار ساعتی گذشت. بالاخره بچهها خیلی زود با توكل بر خدا و با فریاد اللهاکبر بالای قله رسیدند. آنجا كه رسیدیم، حسابی بهتزده شدیم. دوامی بالای سر تیربارچی عراقی بود. زدیم زیر خنده. بچهها دور سیدعلی را گرفتند.
سید علی کلید دار بهشت است
مادرش می گوید: «روزی دلم خواست که علی هم با من بود و از این میوه ها می خورد، خیلی دلم گرفت، در خواب علی را دیدم، دستم را گرفت و مرا به باغی خُرّم برد، گویی بهشت رویاهایم را می دیدم، گفت: مادرجان شما هر چه می خواهی بخور، اینجا هر چه بخواهم برای ما فراهم است، ببین الان من سیب می خواهم، ناگهان دیدم شاخه هایی پر از سیب های سرخ برای سید خم شد و او از آن سیب های سرخ و آب دار خورد و شاخه برگشت و بعد انگور و ...»
خواهر یکی از شهدا به من می گفت: «برادرم را در خواب دیدم که می گفت؛ اینجا سید علی کلیددار بهشت است و اجازﮤ رفت و آمدها را او می دهد!»
شهادت دریست گران بها که خدا خونبهای آن است
درود وسلام بر امام حسین که چگونه زیستن و چگونه مردن را به ما آموخت
بارالها من نمی خواهم که در بستر بمیرم، می روم تا همچو مردان خدا در دل سنگر بمیرم و می دانم که به شهادت می رسم، می خواهم اگر لیاقتش را داشتم، بدنم مانند فاطمه زهرا مفقودالجسد بشود.
شهادت دریست گران بها که پیامبران وارث آن و خدا خونبهای آن است. انسان تنها در مقابل مرگ تسلیم است و هیچ کاری از او بر نمی آید، پس چه بهتر که این مرگ در راه عشق خود باشد و شهید چه زیباست این نام و چه گوشنواز؛ یعنی کسی که شهادت می دهد با خویش، به درستی راهی که رفته است.
و مادرجان، خوشحال باش از اینکه فرزندت را در راه اسلام از دست داده ای؛ چون دیگر آن دنیا، فاطمه زهرا (س) از تو گله ای ندارد.
در وادی عشق عاقلان مجنونند در مسلخ عشق عاشقان در خونند
چون وصف کنم که عاشقان چونند از دایره عقل همه بیرونند
منابع:
خاطرات مادر شهید، کتاب سیب سرخ سید
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰