کد خبر:۲۰۰۷۰۴
خدایا! ما را آنی و کمتر از آنی به خودمون واگذار مکن
تنها چیزی که میشد بگم این بود که ای خدای ماه رمضون! ای خدای شبهای قدر! هر کس، با هر مشکلی در خونت اومده ناامید برنگردونش و ما رو مشمول دعای خیر امام زمان (عج) قرار بده ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ از دوران دانشگاه می شناختمش و تا حدی در جریان مشکلاتش بودم؛ در حالی دیدمش که دلش شکسته بود و می گفت: مشکلات مالی زیادی داره. بهش گفتم تو که ازدواج نکردی مگه پدر و مادرت مایحتاج تو رو تامین نمی کنن؟ سرش رو پایین انداخت و گفت: حدود پانزده سال پیش پدر و مادرم از هم جدا شدن؛ آخه مادرم اعتیاد داشت. بعد پدرم ازدواج کرد و من رو پیش خودش نگه داشت. دو سال بعد پدرم فوت کرد و البته زن بابای من خودش پنج شش تا بچه داشت و اونوقت من موندم و خواهر و برادرهایی که چندی نبود باهاشون آشنا شده بودم.
روزهای سختی بود و چون سرپرستی برای خانواده نداشتیم به ناچار زیر نظر کیمته امداد قرار گرفتیم تا بتونیم وسایل اولیه زندگی رو این طوری تامین کنیم. درس خوندن با اون شرایط سخت بود و به هر زحمتی بود دیپلم گرفتم و دانشگاه قبول شدم. به هر حال دانشگاه هزینه داشت و براي پرداخت هزینه دانشگاه، برخی از خیرین کمک می کردند. بعضی وقت ها در اوج نیازمندی بودم ناخودآگاه هزینه های من تامین می شد به کمیته که مراجعه می کردم، مسئولش می گفت: امروز فلانی نذر داشته و این مبلغ رو کمک کرده. خیلی وقت ها همین طور می شد به قولی از جایی که نمیدونستم می رسید.
اشک در چشم هاش جمع شد و به روی گونه هاش شروع به غلطیدن کرد. آروم و محجوب حرف می زد، می گفت: برخی وقت ها توی دانشگاه حسرت خوردن یک ساندویج رو داشتم ولی پولی برای خریدش نداشتم. بعضی وقت ها که شهریه دانشگاهم رو نداشتم از برخی دوستانم قرض می کردم و حالا که درسم تموم شده باید بدهیمو بدم. می گفت: دنبال کار خیلی جاها رفتم ولی هرجایی نمیشه و قابل اعتماد برای کارکردن نیست و بعضی جاها می خوان از آدم سوء استفاده کنن.
می گفت: یادم نمیره چند باری که دوستانم دیده بودن تحت فشار مالی هستم به من پیشنهاد گناه داده بودن که بشه مقداری پول دستم بیاد؛ ولی... . می گفت: از همشون متنقر شدم و رابطمو باهاشون قطع کردم.
حالا سرعت اشک هاش به روی گونه هاش بیشتر شده بود. می گفت: جنوب که رفتم به شهدا خیلی قول ها دادم. می گفت: آدم هایی رو می شناسم که از موقعیت هایی که دارن سوء استفاده می کنن؛ ولی من سعی کردم سر عهدی که با شهدا بستم بمونم. می گفت: بودن خدا و شهدا رو در زندگیم همیشه حس می کنم.
بهم گفت: قصد دارم بدهی هایی که از دوستانم دارم رو با خوندن نماز و گرفتن روزه برای افراد فوت شده، بدم؛ ارادش قوی و مصمم بود سر این قضیه.
بهش گفتم: قدر خودتو بدون؛ نکنه یه وقت هایی که تحت فشار زندگی هستی ناشکری کنی، نکنه درگیر گرفتاری مالی شدی بخوای کم بیاری. بهش گفتم: اون دوستایی که می گی با تو بودن، دوست نبودن؛ بلکه شیطان بودن در لباس دوست.
بهش گفتم: حالا که توی ماه رمضون هستیم و این روز و شب های قشنگ رو داریم سپری می کنیم دوباره عهدت رو با شهدا و خود خدا محکم تر کن. یادت باشه چه قول هایی بهشون دادی.
گفتم: به این ضرب المثل یقین دارم كه «هرکه بامش بیش برفش بیشتر» و مطمئن باش خدا یه چیزایی در تو دیده که این قدر بهت سختی میده؛ میدونه از عهده اش برمیای.
آخرش بهش گفتم: قدر خودتو بدون که خدا خیلی دوستت داره، شهدا خیلی دوستت دارن و هواتو دارن. توی این دورانی که به قولی میگن نگه داشتن ایمان برای انسان مثل نگه داشتن آتیش توی کف دست می مونه، این خیلی مهمه که تونستی با این همه مشکلات و این همه فراهم بودن زمینه گناه، تا اینجا بیای و با این شرایط بسازی.
با خودم که فکر می کردم حرفی برای گفتن نداشتم؛ تنها چیزی که می شد بگم این بود که ای خدای ماه رمضون، ای خدای شب های قدر، هر کس، با هر مشکلی در خونت اومده ناامید برنگردونش و ما رو مشمول دعای خیر امام زمان (عج) قرار بده.
و ای مهربون! ما رو آنی و کمتر از آنی به خودمون واگذار مکن.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۱