حاجي تو متهم نيستي! (2)
آخرین اخبار:
کد خبر:۳۷۰۸۰
نگاهي به فيلم آژانس شيشه‌اي از مجموعه سي سال-سي فيلم

حاجي تو متهم نيستي! (2)

«آژانس شيشه‌اي» اثري به شدت ديالوگ و مونولوگ مدار و البته صريح و جانانه است، اين صراحت از جانب طيف هاي متنوع و مختلفي که نمايندگانشان در فيلم حضور دارند، وجود دارد.

« ببين آقا اين سوئيچ، اينم کارت ماشين، اينم سندش!

-اينا چيه؟ چکارش کنم؟
-توضيح مي دم... موضوع اينه که ما بايد فردا پرواز کنيم لندن، قرار بود پول بليط، اينجا به من برسه که نرسيده، نمي دونم کجا گير کرده شما اينا رو گرو برداريد و بليط رو صادرکنيد من تا بعد از ظهر پولو بهتون مي رسونم...

-به نظر مي رسه شما اشتباهي اومديد...
-اون جوون براي اين مملکت جنگيده براي تو! براي تو که حالا تو اين آکواريوم راحت نشستي...

«آژانس شيشه‌اي» اثري به شدت ديالوگ و مونولوگ مدار و البته صريح و جانانه است، اين صراحت از جانب طيف هاي متنوع و مختلفي که نمايندگانشان در فيلم حضور دارند، وجود دارد.

اما اين صراحت در دشت تنهايي و کوير غربت حاج کاظم و هم‌سنگرش رها است، همه چيز فيلم از جهتي در يک برزخ موضعي گرفتار است.

عباس کار کاظم را محکوم مي کند و بدان راضي نيست و اين عدم رضايت را به صراحت اعلام مي کند و همان زمان با شال گردنش دست مجروح فرمانده‌اش را مي بندد، کاظم در جواب اصغر که مي پرسد مقصر کيست مي گويد خودم، سلمان که روحيات و عقايد پدر را نمي پسندد و با آن بيگانه است در منظر کاظم آيينه‌ خود اوست، کاظم مردم را شاهداني مي داند که اختيار خود را ندارند، کاظم در حرکتي غير قانوني مردم را به گروگان گرفته اما مي گويد که دود اين موتورها او و عباس را خفه مي کند، آيا کاظم و عباس به دنبال يک محفل خصوصي بي حضور غير هستند تا با مردم درد دل کنند؟

فيلم در همين ابهام و ايهام‌ها به پيش مي رود و تمام عناصرش با اين ابهام و ترديد و بي موضعي دست به گريبانند،حتي موسيقي‌اش.

تقابل ها و موقعيت آدمها عجيب و در عين حال جذاب و آشنايند.

موقعيت حاج کاظم و سلحشور، احمد کوهي، عباس،نرگس، سلمان و تک تک مردم در لباس و شمايل خاص خودشان.

شروع درگيري ابتدايي و مشکل زاي فيلم ميان حاج کاظم و مدير آژانس شکل مي‌گيرد:

-کاظم: معرفت اون اجنبي که ويزا داد،از تو هموطن بيشتره.

-مدير: ديگه توهين بسه! بريد بيرون! بريد... مگه شما براي اون هشت سال کشت و کشتار از من اجازه گرفتيد که حالا حق تونو از من مي خواين، بريد اين وظيفه رو از کسايي بخواهيد که اونو به شما تکليف کردن.

اما اوج اين ديالوگ هاي تقابل برانگيز و البته به شدت جذاب ميان مامور امنيتي به نام سلحشور و حاج کاظم اتفاق مي افتد.

اما يک نکته‌ مهم وجود دارد و آن ايجاد فضايي معصوم و منزه است که اتفاقاً نتيجه‌ درگيري هاي کلامي بسيار تکان دهنده و جدي است ميان حاج کاظم از يک طرف و تمام آدم هاي ديگر فيلم از طرف ديگر، اما اين تنها ظاهر مسئله است، حاج کاظم تنها نيست، هست؟!

-کاظم (خطاب به سلحشور): مي فهمي اگه گردان بر خط، گروهان برگرده يعني چي؟ ميفهمي اگه گروهان بر خط، دسته برگرده يعني چي؟

-سلحشور: مطمئن باش اگه تو چنگمم بودي، باز اين حرفو بهت مي گفتم، تو آبروي بسيج و بسيجي رو بردي،
اگه اون اسلحه دستت نبود کي به حرفت گوش ميداد؟! اينه که برات سخته... .

و در نهايت، پايان به شدت تراژيک و غم‌بار فيلم با شهادت عباس در حين پرواز: کاظم (خطاب به احمد): اگر هنوز از خاک ايران خارج نشديم، بهتره يه جا بشينيم.

احمد ناگهان سيني آب را رها مي کند، تکاني به عباس مي دهد، عباس سرش را به پنجره هوا پيما تکيه مي دهد، نور طلايي صبحگاهي بر چهره عباس مي‌نشيند، کاظم رو به عباس با بغض مي گويد: سال نو مبارک؛ عباس!

محمدرضا محقق

/انتهاي پيام/

پربازدیدترین آخرین اخبار