
زندگی بدون لحظهای لبخند/ فرار مادر جوان از دست پدر خیانت کار و شوهر سنگدل
به گزارش خبرنگار اجتماعی «خبرگزاری دانشجو»، پدرم عصبی و زود رنج بود. با هیچ کس مراودهای نداشت و سر کوچکترین بهانه ای مادرم را به باد کتک میگرفت، بد اخلاقیهایش ورد زبان همه فامیل شده بود.
مادرم خیلی سعی میکرد زندگیمان را حفظ کند. اما او وقتی فهمید پدرم با زنی دیگر رابطه مخفیانه دارد کاسه صبرش لبریز شد.
چندماه دعوا و مرافه داشتیم، خانه جهنم شده بود و داییهایم آتش بیار این معرکه شده بودند و آخر مادرم دق کرد و مرد.
بعد از مرگ او پدرم ازدواج کرد، من هم به ناچار تن به ازدواج اجباری با پسر عمویم دادم. شوهرم اهل زندگی نبود به مواد مخدر صنعتی اعتیاد داشت.
از همان لحظه اول میدانستم چه عجوبهای است و در صدد بودم طلاق بگیرم. حتی موضوع را به پدرم اطلاع دادم اما او حرفهایم راجدی نمیگرفت.
برایش توضیح دادم که خانه را پاتوق دوستان لابالیاش کرده و احساس امنیت ندارم، ما اعلام شکایت کردیم. افسوس که نتوانستم طلاقم را بگیرم. باردار شده بودم و راهی نداشتم جز آنکه بسوزم و بسازم.
از طرفی عمویم تعهد داد که پسرش را پاک خواهد کرد. بچهام را به دنیا آوردم. دو سال دیگر هم با وعدههای سر خرمن عمویم سپری کردم. ولی فایده ای نداشت. هر روز که میگذشت اوضاع بدتر میشد.
دوباره برای شکایت از شوهر معتادم اقدام کردم، پرونده تشکیل شده بود و برای طلاق لحظه شماری میکردم.
درست چند روز قبل از صور حکم طلاق حادثهای جنایت بار رقم خورد. شوهرم بعد از مصرف شیشه دچار توهم شدیدی شده بود. او بچه را بغل کرد و چند بار صورت معصوم نوزاد را با دستهای ضمختش فشار داد.
صدای جیغ بچه درآمد، به طرفش دویدم دختر کوچولویم را از او بگیرم. در یک چشم به هم زدن بچه را از پنجره به بیرون پرتاب کرد. با چشمان خودم شاهد مرگ بچهام بودم، بعد از این حادثه دچار بیماری روحی و افسردگی شدیدی شدهام. از خانه فرار کردم که ماموران کلانتری بانوان دستگیرم کردند.