مشروح بيانات رهبر معظم انقلاب در خطبه اول نماز جمعه تهران
آخرین اخبار:
کد خبر:۴۰۵۱۷

مشروح بيانات رهبر معظم انقلاب در خطبه اول نماز جمعه تهران

نماز جمعه تهران روز گذشت به امامت مقام معظم رهبري و با حضور جمعيت چشمگير نمازگزاران روزه دار در دانشگاه تهران برگزار شد.

به گزارش گروه سياسي «شبکه خبر دانشجو»، مشروح خطبه دوم نماز جمعه که روز گذشته توسط رهبر معظم انقلاب خوانده شد به اين ترتيب است:
   
بسم‏اللَّه‌‏الرّحمن‏الرّحيم‏

الحمد للَّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نؤمن به و نستغفره و نتوکّل عليه‏ و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه سيّد خلقه بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا و نبيّنا ابى‏القاسم المصطفى محمّد و على اله الأطيبين الأطهرين المنتجبين سيّما بقيّةاللَّه فى العالمين.‏

اللّهمّ صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.

برادران و خواهران عزيز نمازگزار را توصيه ميکنم به تقواى الهى. اين ماه، ماه تقواست. و امروز که روز بيست و يکم ماه مبارک رمضان است، روز تقواى مجسم است؛ اميرالمؤمنين تقواى مجسم بود. درس بگيريم؛ تقوا را توشه‏ى دنيا و آخرت خود قرار بدهيم.

در اين خطبه‏‌ى اول، درباره‏ى اميرالمؤمنين عرايضى را عرض ميکنيم. روز اميرالمؤمنين است. در مثل ديشبى - که شب جمعه هم بود؛ از اين جهت هم با امسال شباهت بيشترى دارد - در شب بيست و يکمى، بشريت على را از دست داد. جسم اميرالمؤمنين، صداى اميرالمؤمنين، نفس گرم اميرالمؤمنين، چشم نافذ اميرالمؤمنين از دنياى آن روزِ بشر گرفته شد. ولى ميتوان على (عليه‏السّلام) را با خود داشت؛ پيشاپيش حرکت خود و پيش روى خود داشت، مشروط بر اينکه ما سيره‏ى اميرالمؤمنين و رفتار اميرالمؤمنين را مثل يک سرمشق مورد توجه قرار بدهيم. بنده امروز يک بخشى از اين زندگى سراسر افتخار و اين حکومت کوتاه، اما متلألئ و درخشان را به شما برادران و خواهران عزيز عرض ميکنم.

بحثى که در اطراف آن چند نکته‏‌اى عرض خواهم کرد، بحث سلوک سياسى اميرالمؤمنين است. اين نکته را بايد در نظر داشت و توجه کرد که سلوک سياسى اميرالمؤمنين از سلوک معنوى و اخلاقى او جدا نيست؛ سياست اميرالمؤمنين هم، آميخته‏ى با معنويت است، آميخته‏ى با اخلاق است، اصلاً منشأ گرفته‏ى از معنويت على و اخلاق اوست. سياست اگر از اخلاق سرچشمه بگيرد، از معنويت سيراب بشود، براى مردمى که مواجه با آن سياستند، وسيله‏ى کمال است، راه بهشت است؛ اما اگر سياست از اخلاق جدا شد، از معنويت جدا شد، آن وقت سياست‏ورزى ميشود؛ يک وسيله‏اى براى کسب قدرت، به هر قيمت؛ براى کسب ثروت، براى پيش بردن کار خود در دنيا. اين سياست ميشود آفت؛ براى خود سياست‏ورز هم آفت است، براى مردمى هم که در عرصه‏ى زندگى آنها اين سياست ورزيده ميشود هم آفت است.

اميرالمؤمنين اين حکومتى را که در آن سه جنگِ مفصل نظامى با هزارها کشته اتفاق افتاد - شما در نهج البلاغه نگاه کنيد - با تعبيراتى معرفى ميکند که نشاندهنده‏ى تحقير او نسبت به اين حکومت است. يک وقت او را - در خطاب به ابن‏عباس - از بند کفش کهنه‏ى وصله‏زده‏ى خود بى‏ارزشتر معرفى ميکند. يکجا درباره‏ى همين حکومت ميفرمايد: «لألفيتم دنياکم هذه ازهد عندى من عفطة عنز»؛ آن رطوبتى که از عطسه‏ى يک بزغاله حاصل ميشود چقدر ارزش رطوبتى و حياتى دارد؟ هيچ. ميفرمايد: اين حکومت، اين قدرت، نشستن بر اين اريکه براى على، از اين کمتر و کم‏اهميت‏تر است.

يک جا در همان خطبه براى اينکه چرا اين حکومت را قبول کرد، استدلال ميکند: «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر»؛ ديدم مردم آمدند، اصرار ميکنند، نصرت خودشان را عرضه ميکنند، قبول کردم. باز در مقام استدلال: «و ما اخذ اللَّه على العلماء ان لايقارّوا على کظّة ظالم و لا سغب مظلوم»؛(1) ميفرمايد: خداى متعال بر عالمان، بر دانايان عالم، تکليف معين کرده است که بر سيرى ظالم و تهيدستى و گرسنگى مظلوم صبر نکنند، تحمل نکنند. اينهاست چيزهائى که اميرالمؤمنين را به سمت حکومت ميکشاند، يا در مقابل کسانى که عليه او بغى ميکنند، به مقاومت، به ايستادگى، به حتّى جنگ نظامى ميکشاند؛ والّا حکومت براى اميرالمؤمنين ارزشى ندارد.

در اين سياست‏ورزى، اميرالمؤمنين يکى از خصوصياتش اين است: از مکر و فريب دور است. در يک جمله‏اى از حضرت نقل شده که: «لو لا التّقى لکنت ادهى العرب»؛(2) اگر تقوا دست و پاى مرا نمى‏بست، از همه‏ى آحاد و مکاران عرب، مکر و حيله را بهتر بلد بودم. يک جاى ديگر در مقام مقايسه‏ى معاويه با خودش - چون معاويه به دهاء و مکر در حکومت معروف بود - به حسب آنچه که نقل شده، فرمود: «واللَّه ما معاوية بأدهى منّى»؛(3) معاويه از من زرنگتر نيست. منتها على چه کند؟ وقتى بناى بر رعايت تقوا و رعايت اخلاق دارد، دست و زبانش بسته است. روش اميرالمؤمنين اين است. تقوا که نبود، دست و زبان انسان باز است، ميتواند همه چيز بگويد، خلاف واقع ميتواند بگويد، تهمت ميتواند بزند، دروغ به مردم ميتواند بگويد، نقض تعهدات ميتواند بکند، دلبستگى به دشمنانِ صراط مستقيم ميتواند پيدا کند. وقتى تقوا نبود، اينجورى است. اميرالمؤمنين ميفرمايد: من سياست را با تقوا انتخاب کردم، با تقوا اختيار کردم؛ اين است که در روش اميرالمؤمنين، مکارى و حيله‏گرى و کارهاى کثيف و اين چيزها وجود ندارد؛ پاکيزه است.

يکى از خطرهاى جدائى دين از سياست که عده‏اى آن را هميشه در دنياى اسلام ترويج ميکردند - در کشور ما هم بود، امروز هم متأسفانه بعضى نغمه‏هائى را در جدائى دين از سياست بلند ميکنند - همين است که وقتى سياست از دين جدا شد، از اخلاق جدا خواهد شد، از معنويت جدا خواهد شد. در نظامهاى سکولار و بى‏رابطه‏ى با دين، اخلاق در اغلب نزديک به همه‏ى موارد، از بين رفته است. حالا يک وقت استثنائاً در جائى يک عمل اخلاقى ديده بشود، اين ممکن است؛ استثناء است. وقتى دين از سياست جدا شد، سياست ميشود غير اخلاقى، مبنى بر همه‏ى محاسبات مادى و نفع‏طلبانه. سلوک سياسى اميرالمؤمنين بر پايه‏ى معنويت است و از سلوک معنوى او جدا نيست.

رفتارهاى سياسى اميرالمؤمنين. اولاً تا حد ممکن با مخالفان خودش، حتّى با دشمنان خودش مدارا کرد. اينى که مى‏بينيد اميرالمؤمنين سه جنگ را در دوران حدود پنج سالِ حکومت خود مجبور شد و تحمل کرد، بعد از اين بود که همه‏ى مداراهاى لازم انجام گرفته بود. اميرالمؤمنين کسى نبود که بدون رعايت مداراهاى لازم با مخالفان، اول دست به شمشير ببرد. حالا چند تا از جملات اميرالمؤمنين را بشنويد:

يک جا در اول خلافت، يک عده‏اى آمدند دور اميرالمؤمنين - اشاره ميکردند به بعضى - آقا! تکليف اينها را يکسره کن. اصرار ميکردند. اميرالمؤمنين در جواب، اينها را نصيحت به صبر کرد و از جمله‏ى چيزهائى که فرمود، اين بود: اين نظرى که شما داريد، يک نظر است. «فرقة ترى ما ترون»؛ يک عده همين نظر شما را قبول دارند. «و فرقة ترى ما لاترون»؛ يک عده حرفى را قبول دارند که شما معتقد به او نيستيد، او را قبول نداريد. «و فرقة لاترى هذا و لا ذاک»؛ يک عده‏اى هم نه آنطرفى و نه آنطرفى، يک نظر سومى دارند. «فاصبروا»؛ صبر کنيد تا اميرالمؤمنين با حکمت کار خود را انجام بدهد. «حتّى ... تؤخذ الحقوق مسمحة»؛ بگذاريد با سماح، با ملاطفت، با ملايمت، حق ذى‏حق را بگيريم، احقاق حق بکنيم. «و اذا لم‏اجد بدّا فاخر الدّواء الکىّ»؛(4) تا ميتوانيم با تسامح، با سماح، با خوشرفتارى، حق را به حقدار برگردانيم، احقاق حق بکنيم. اگر ديديم چاره‏اى نماند، زير بار حق نميروند، آن وقت «اخر الدّواء الکىّ». اين يک مثل معروف عربى است؛ «اخر الدّواء الکىّ»؛ يعنى آخرين چاره را ديگر با قاطعيت انجام ميدهيم. تا آنجائى که ممکن است، با دارو و مرهم‏گذارى عمل ميکنيم براى اينکه اين زخم را علاج کنيم و شفا بدهيم؛ مرهم ميگذاريم؛ وقتى نشد، آخر کار داغ ميکنيم؛ چاره‏اى نيست.

در جنگ صفين قبل از آنى که جنگ شروع بشود، يک عده‏اى همينطور پا به زمين ميکوبيدند که اميرالمؤمنين چرا حمله نميکنى؟ اصرار ميکردند که حمله کن. اميرالمؤمنين فرمود: «فواللَّه ما دفعت الحرب يوما الاّ و انا اطمع ان تلحق بى طائفة فتهتدى بى»؛(5) يعنى من دنبال جنگ نيستم، دنبال هدايتم؛ يک روز هم که درگيرى و برخورد را عقب مى‏اندازم، براى اين است که شايد يک عده‏اى دل به حقيقت بدهند، به راه صراط مستقيم بيايند. وقتى که مأيوس شديم، ديديم نه، کسى نمى‏آيد، آن وقت شمشير را ميکشيم و جنگ را شروع ميکنيم.

درباره‏ى اهل جمل، در قضيه‏ى جنگ جمل - که يکى از آزمايشهاى بسيار دشوار اميرالمؤمنين بود - فرمود: «انّ هؤلاء قد تمالئوا على سخطة امارتى»؛ اينها جمع شدند، دست به يکى کردند براى اينکه نسبت به اين حکومتى که به اميرالمؤمنين رسيده است، خشم خود را آشکار کنند. «و سأصبر»؛ فرمود: من صبر خواهم کرد.اما تا کى؟ «ما لم‏اخف على جماعتکم»؛(6) آن وقتى که ببينم حرکت اينها دارد بين شما مسلمانها شکاف ايجاد ميکند، اختلاف ايجاد ميکند، برادران را در مقابل هم قرار ميدهد، آن وقت وارد عمل خواهم شد و فتنه را علاج خواهم کرد؛ تا آن وقتى که ممکن است، صبر ميکنم و با نصيحت رفتار ميکنم.

يکى از خصوصيات اميرالمؤمنين در ممشاى سياسى‏اش اين بود که با دشمنان خود و مخالفان خود با استدلال حرف ميزد و استدلال ميکرد. در نامه‏هائى که حتّى به معاويه نوشته است - با اينکه دشمنى بين معاويه و اميرالمؤمنين شديد بود، در عين حال او نامه مينوشت، اهانت ميکرد، حرفهاى خلاف ميگفت - استدلال ميکرد بر اينکه روش تو غلط است. با طلحه و زبير که آمدند با اميرالمؤمنين بيعت کردند - اينها به عنوانى که ميخواهيم عمره برويم، از مدينه خارج شدند، رفتند به طرف مکه. اميرالمؤمنين مراقب بود، از اول هم گفت که اينها قصدشان عمره نيست.

رفتند و کارهائى کردند؛ حالا تفاصيلش زياد است - حضرت اينجور ميفرمايد: «لقد نقمتما يسيرا و ارجأتما کثيرا»؛(7) شما يک چيز کوچک را وسيله و مايه‏ى اختلاف قرار داديد، اين همه نقاط مثبت را نديده گرفتيد؛ دم از دشمنى ميزنيد، دم از مخالفت ميزنيد. با اينها متواضعانه اميرالمؤمنين حرف ميزند، توضيح ميدهد؛ ميگويد: من دنبال دشمن نميگردم. اين مدارا را دارد. اما آن وقتى که اين مدارا اثر نکند، آن وقت جاى قاطعيت علوى است؛ آن جائى است که اميرالمؤمنين نشان ميدهد که با کسانى مثل خوارج، آنجور رفتار ميکند که خودش فرمود: «انا فقأت عين الفتنة»؛(8) چشم فتنه را من در آوردم. و کسى ديگر غير از على نميتوانست - به گفته‏ى خود آن بزرگوار در نهج‏البلاغه - اين کار را بکند.

يکى از خصوصيات سياست‏ورزى اميرالمؤمنين اين بود که براى پيروز شدن، به ظلم و به دروغ و به کارهاى ظالمانه متوسل نميشد. يک عده‏اى در اوائل حکومت اميرالمؤمنين آمدند که آقا شما اين افرادى که تو جامعه هستند - اين متنفذين - يک مقدارى ملاحظه‏ى اينها را بکن و سهم بيشترى از بيت‏المال به اينها بده، مخالفت اينها را موجب نشو و دلهايشان را جلب کن! فرمود: «أ تأمرونّى ان أطلب النّصر بالجور»؛ شما ميخواهيد من پيروزى را به وسيله‏ى ظلم براى خودم دست و پا کنم؟ «واللَّه لا اطور به ما سمر سمير و ما أمّ نجم فى السّماء نجما»؛(9) امکان ندارد اميرالمؤمنين با ظلم، با راه غلط و خطا، با شيوه‏هاى غير اسلامى دوست براى خودش درست کند.

يکى از خصوصيات اميرالمؤمنين در سلوک سياسى‏اش اين بود که از مردم جداً - نه به صورت تعارف - درخواست ميکند که با او متملقانه حرف نزنند، چاپلوسى نکنند، تصنع در برخورد با او به خرج ندهند. در وسط يکى از خطبه‏هاى اميرالمؤمنين - که يکى از آن خطبه‏هاى بليغ و عجيب اميرالمؤمنين است - يک نفرى بلند شد، شروع کرد تعريف و تمجيد از اميرالمؤمنين؛ از سخن و از مطالب آن حضرت بنا کرد تمجيد کردن و ثنا کردن بر اميرالمؤمنين. حرفهاى او که تمام شد، حضرت رو کرد به او، تقريباً به همان اندازه‏اى که صحبت کرده بود - آنچه که انسان توى نهج‏البلاغه و در آن مقدارى که سيد رضى انتخاب کرده، مى‏بيند - در نصيحت اين مرد صحبت کرد که با من اينجورى حرف نزنيد.

از جمله همين عبارت معروف است: «فلا تکلّمونى بما تکلّم به الجبابرة»؛ آنجورى که با پادشاهان، با جباران حرف ميزنند، با من حرف نزنيد. «و لاتتحفّظوا منّى بما يتحفّظ به عند اهل البادرة»؛ آنجورى که ملاحظه ميکنند که نبادا بدش بيايد، نبادا موجبِ ناخرسندى يا ناخوشايندى فلان جبار بشود - حرفهائى را نميزنند، ملاحظاتى را ميکنند - جلوى من اين ملاحظات را نکنيد. «و لاتخالطونى بالمصانعة و لا تظنّوا بى استثقالا فى حقّ قيل لى»؛(10) خيال نکنيد که اگر حرف حقى را به من گفتيد، على از حرف حق شما دلگير خواهد شد. براى او سنگين خواهد آمد؛ اينجور نيست. اين هم يکى از خصوصيات سياست اميرالمؤمنين است.

يکى از خصوصيات ديگر اين بزرگوار هم اين است که رفتارش با مخالفان و معارضان يک جور نيست؛ همه را به يک چوب نميراند. اميرالمؤمنين فرق ميگذارد بين افرادى و جريانهائى، با افرادى و جريانهاى ديگرى. درباره‏ى خوارجِ - البته در مقابل انحراف و انحطاط و توسل به ظواهر دينى - بدون اعتقاد، على ايستاد؛ هم در مقابل معاويه ايستاد - آنوقتى که قرآنها را سر نيزه کردند، اميرالمؤمنين فرمود: واللَّه اين مکر است، اين خدعه است، اين فريب است؛ اينها به قرآن اعتقادى ندارند - هم در آنوقتى که خوارج با آن ظواهر دينى، با آن صوت حزين قرآن‏خوانى در مقابل حضرت قرار گرفتند، حضرت ايستاد. يعنى آنجائى که کسانى بخواهند با ظواهر دينى کار بکنند و پيش بروند، اميرالمؤمنين مى‏ايستاد؛ حالا چه معاويه بود، چه خوارج بود؛ تفاوتى نميکرد.

اما در عين حال يک جور با اينها برخورد نميکرد. ايستادگى بود، اما نصيحت اميرالمؤمنين و رفتار خود او هميشه اين بود. لذا فرمود «لاتقاتلوا الخوارج بعدى»؛ بعد از من با خوارج نجنگيد؛ جنگ با خوارج نکنيد؛ «فليس من طلب الحقّ فاخطأه کمن طلب الباطل فأدرکه»؛(11) آن کسى که دنبال حق هست، منتها اشتباه ميکند - دنبال حق است؛ از روى جهالت، از روى قشرى‏گرى خطا ميکند، اشتباه ميکند - او مثل کسى نيست که دنبال باطل ميرود و به باطل ميرسد؛ اينها يک جور نيستند.

اين سلوک سياسى اميرالمؤمنين است. وقتى نگاه ميکنيم، مى‏بينيم که اين سلوک سياسى عيناً با رفتار معنوى آن بزرگوار، همخوان و قابل تطبيق است. و اميرالمؤمنين در همه جا، همان على بن ابى‏طالبِ برجسته‏ى ممتازى است که دنيا نظير او را نديده است.

خوب، امروز، روز عزاى اميرالمؤمنين است. من چند جمله‏اى درباره‏ى مصيبت آن بزرگوار عرض بکنم. مثل ديشبى، اميرالمؤمنين از دنيا رفت. در فاصله‏ى اين دو روز يا دو شب - از سحر نوزدهم که اميرالمؤمنين به دست آن ملعون ضربت خوردند تا شب بيست و يکم - چند تا حادثه‏ى درس‏آموز اتفاق افتاد:

يکى در همان لحظه‏ى اول بود. وقتى ضربت را اين دشمنِ خدا بر اميرالمؤمنين وارد کرد، در روايت دارد که حضرت هيچ آه و ناله‏اى نکردند؛ اظهار دردى نکردند. تنها چيزى که حضرت فرمودند، اين بود: «بسم اللَّه و باللَّه و فى سبيل اللَّه، فزت و ربّ الکعبة»؛(12) به خداى کعبه سوگند که من رستگار شدم. بعد هم امام حسن مجتبى (عليه‏السّلام) آمد سر آن بزرگوار را در دامان گرفت. روايت دارد که خون از سر مبارکش ميريخت و محاسن مبارکش خونين شده بود. امام حسن همانطور نگاه ميکرد به صورت پدر، گريه چشمان امام حسن را پر اشک کرد؛ اشک از چشم امام حسن يک قطره‏اى افتاد روى صورت اميرالمؤمنين. حضرت چشم را باز کردند، گفتند: حسنم! گريه ميکنى؟ گريه نکن؛ من در اين لحظه در حضور جماعتى هستم که اينها به من سلام ميکنند؛ کسانى در اينجا هستند - در همان لحظه‏ى اول؛ اينى که نقل شده است از حضرت - فرمود: پيغمبر اينجاست، فاطمه‏ى زهرا اينجاست.

بعد حضرت را برداشتند - بعد از اينکه امام حسن (عليه‏السّلام) نماز را در مسجد خواندند، حضرت هم نشسته نماز خواندند. راوى ميگويد که حضرت گاهى متمايل ميشد به يک طرفى که بيفتد، گاهى خودش را نگه ميداشت - و بالاخره به طرف منزل حرکت دادند و بردند. اصحاب شنيدند آن صدائى را که: «تهدّمت واللَّه ارکان الهدى ... قتل علىّ المرتضى».(13) اين صدا را همه‏ى اهل کوفه شنيدند، ريختند طرف مسجد؛ غوغائى به پا شد. راوى ميگويد: مثل روز وفات پيغمبر در کوفه، ضجه و گريه بلند شد؛ آن شهر بزرگ کوفه يکپارچه مصيبت و حزن و اندوه بود. حضرت را مى‏آوردند؛ امام حسين (عليه‏السّلام) آمد نزديک. در اين روايت دارد که اينقدر حضرت در همين مدت کوتاه گريه کرده بودند که پلکهاى حضرت مجروح شده بود. اميرالمؤمنين چشمش افتاد به امام حسين، گفت: حسين من گريه نکن، صبر داشته باشيد، صبر کنيد؛ اينها چيزى نيست، اين حوادث ميگذرد. امام حسين را هم تسلا داد.

حضرت را آوردند داخل منزل، بردند در مصلاى حضرت؛ آنجائى که حضرت در خانه در آنجا نماز ميخواندند. فرمود: من را آنجا ببريد. آنجا براى حضرت بسترى گستردند.

حضرت را آنجا گذاشتند. اينجا دختران اميرالمؤمنين آمدند؛ زينب و ام‏کلثوم آمدند، نشستند پهلوى حضرت، بنا کردند اشک ريختن. اميرالمؤمنين آنجائى که امام حسن گريه کرد، امام حسن را نصيحت کردند و تسلا دادند؛ آنجائى که امام حسين گريه ميکرد، حضرت تسلا دادند، گفتند صبر کن؛ اما اينجا اشک دخترها را تحمل نکردند؛ ميگويد: حضرت هم شروع کرد به هاى‏هاى گريه کردن. يا اميرالمؤمنين! گريه‏ى زينبت را اينجا نتوانستى تحمل کنى، اگر در روز عاشورا ميديدى چگونه زينبت اشک ميريزد و نوحه‏‌سرائى ميکند، چه ميکردى؟

ابوحمزه‏ى ثمالى نقل ميکند از حبيب‏بن‏عمرو که ميگويد: در آن ساعات آخر، در همان شب بيست و يکم، رفتم ديدن اميرالمؤمنين، ديدم يکى از دختران آن حضرت هم در آنجاست؛ آن دختر اشک ميريخت، من هم گريه‏ام گرفت، بنا کردم گريه کردن؛ مردم هم بيرون اتاق بودند، صداى گريه‏ى اين دختر را که شنيدند، آنها هم بنا کردند گريه کردن. اميرالمؤمنين چشم باز کرد، گفت: اگر آنچه را که من مى‏بينم، شما هم ميديديد، شما هم گريه نميکرديد. عرض کردم يا اميرالمؤمنين مگر شما چه مى‏بينيد؟ گفت: من ملائکه‏ى خدا را مى‏بينم، فرشتگان آسمانها را مى‏بينم، همه‏ى انبياء و مرسلين را مى‏بينم که صف کشيدند، به من سلام ميکنند و به من خوشامد ميگويند. و پيغمبر را مى‏بينم که پهلوى من نشسته است، اظهار ميکنند که بيا على جان، زودتر بيا. ميگويد: من اشک ريختم، بعد بلند شدم، هنوز از منزل خارج نشده بودم که از صداى فرياد خانواده، احساس کردم که على از دنيا رفت.

صلّى اللَّه عليک يا اميرالمؤمنين، صلّى اللَّه عليک يا اميرالمؤمنين، صلّى اللَّه عليک يا اميرالمؤمنين. نسئلک اللّهمّ و ندعوک باسمک العظيم الاعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم يا اللَّه...

پروردگارا! به حق اميرالمؤمنين ما را شيعيان واقعى اميرالمؤمنين قرار بده. پروردگارا! سلوک دنيائى و آخرتى ما را سلوک اميرالمؤمنين قرار بده. پروردگارا! ما را به معناى واقعى کلمه پيرو آن بزرگوار قرار بده. پروردگارا! گرفتارى‏هاى دنياى اسلام را برطرف کن؛ گرفتارى‏هاى ملتهاى مسلمان فلسطين، عراق، لبنان، افغانستان، پاکستان و ديگر مناطق اسلامى را برطرف کن. پروردگارا! به فضل و کرمت، گرفتارى‏هاى ملت ايران را برطرف بفرما. پروردگارا! روز به روز بر عزت اين ملت، بر قدرت اين ملت بيفزا. پروردگارا! وحدت را که سرمايه‏ى بزرگ ملت ايران است، براى آنها حفظ بفرما. پروردگارا! دستهاى تفرقه‏افکن را قطع بفرما. پروردگارا! ما را در هر مقامى، در هر رتبه‏اى که هستيم، به پايبندى به حق موفق بگردان؛ ما را از ظلم، تعدى، تجاوز به حقوق ديگران محفوظ بدار.

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.

/انتهاي پيام/ 

پربازدیدترین آخرین اخبار