مشروح بيانات رهبر معظم انقلاب در خطبه اول نماز جمعه تهران
به گزارش گروه سياسي «شبکه خبر دانشجو»، مشروح خطبه دوم نماز جمعه که روز گذشته توسط رهبر معظم انقلاب خوانده شد به اين ترتيب است:
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
الحمد للَّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نؤمن به و نستغفره و نتوکّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه سيّد خلقه بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا و نبيّنا ابىالقاسم المصطفى محمّد و على اله الأطيبين الأطهرين المنتجبين سيّما بقيّةاللَّه فى العالمين.
اللّهمّ صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
برادران و خواهران عزيز نمازگزار را توصيه ميکنم به تقواى الهى. اين ماه، ماه تقواست. و امروز که روز بيست و يکم ماه مبارک رمضان است، روز تقواى مجسم است؛ اميرالمؤمنين تقواى مجسم بود. درس بگيريم؛ تقوا را توشهى دنيا و آخرت خود قرار بدهيم.
در اين خطبهى اول، دربارهى اميرالمؤمنين عرايضى را عرض ميکنيم. روز اميرالمؤمنين است. در مثل ديشبى - که شب جمعه هم بود؛ از اين جهت هم با امسال شباهت بيشترى دارد - در شب بيست و يکمى، بشريت على را از دست داد. جسم اميرالمؤمنين، صداى اميرالمؤمنين، نفس گرم اميرالمؤمنين، چشم نافذ اميرالمؤمنين از دنياى آن روزِ بشر گرفته شد. ولى ميتوان على (عليهالسّلام) را با خود داشت؛ پيشاپيش حرکت خود و پيش روى خود داشت، مشروط بر اينکه ما سيرهى اميرالمؤمنين و رفتار اميرالمؤمنين را مثل يک سرمشق مورد توجه قرار بدهيم. بنده امروز يک بخشى از اين زندگى سراسر افتخار و اين حکومت کوتاه، اما متلألئ و درخشان را به شما برادران و خواهران عزيز عرض ميکنم.
بحثى که در اطراف آن چند نکتهاى عرض خواهم کرد، بحث سلوک سياسى اميرالمؤمنين است. اين نکته را بايد در نظر داشت و توجه کرد که سلوک سياسى اميرالمؤمنين از سلوک معنوى و اخلاقى او جدا نيست؛ سياست اميرالمؤمنين هم، آميختهى با معنويت است، آميختهى با اخلاق است، اصلاً منشأ گرفتهى از معنويت على و اخلاق اوست. سياست اگر از اخلاق سرچشمه بگيرد، از معنويت سيراب بشود، براى مردمى که مواجه با آن سياستند، وسيلهى کمال است، راه بهشت است؛ اما اگر سياست از اخلاق جدا شد، از معنويت جدا شد، آن وقت سياستورزى ميشود؛ يک وسيلهاى براى کسب قدرت، به هر قيمت؛ براى کسب ثروت، براى پيش بردن کار خود در دنيا. اين سياست ميشود آفت؛ براى خود سياستورز هم آفت است، براى مردمى هم که در عرصهى زندگى آنها اين سياست ورزيده ميشود هم آفت است.
اميرالمؤمنين اين حکومتى را که در آن سه جنگِ مفصل نظامى با هزارها کشته اتفاق افتاد - شما در نهج البلاغه نگاه کنيد - با تعبيراتى معرفى ميکند که نشاندهندهى تحقير او نسبت به اين حکومت است. يک وقت او را - در خطاب به ابنعباس - از بند کفش کهنهى وصلهزدهى خود بىارزشتر معرفى ميکند. يکجا دربارهى همين حکومت ميفرمايد: «لألفيتم دنياکم هذه ازهد عندى من عفطة عنز»؛ آن رطوبتى که از عطسهى يک بزغاله حاصل ميشود چقدر ارزش رطوبتى و حياتى دارد؟ هيچ. ميفرمايد: اين حکومت، اين قدرت، نشستن بر اين اريکه براى على، از اين کمتر و کماهميتتر است.
يک جا در همان خطبه براى اينکه چرا اين حکومت را قبول کرد، استدلال ميکند: «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر»؛ ديدم مردم آمدند، اصرار ميکنند، نصرت خودشان را عرضه ميکنند، قبول کردم. باز در مقام استدلال: «و ما اخذ اللَّه على العلماء ان لايقارّوا على کظّة ظالم و لا سغب مظلوم»؛(1) ميفرمايد: خداى متعال بر عالمان، بر دانايان عالم، تکليف معين کرده است که بر سيرى ظالم و تهيدستى و گرسنگى مظلوم صبر نکنند، تحمل نکنند. اينهاست چيزهائى که اميرالمؤمنين را به سمت حکومت ميکشاند، يا در مقابل کسانى که عليه او بغى ميکنند، به مقاومت، به ايستادگى، به حتّى جنگ نظامى ميکشاند؛ والّا حکومت براى اميرالمؤمنين ارزشى ندارد.
در اين سياستورزى، اميرالمؤمنين يکى از خصوصياتش اين است: از مکر و فريب دور است. در يک جملهاى از حضرت نقل شده که: «لو لا التّقى لکنت ادهى العرب»؛(2) اگر تقوا دست و پاى مرا نمىبست، از همهى آحاد و مکاران عرب، مکر و حيله را بهتر بلد بودم. يک جاى ديگر در مقام مقايسهى معاويه با خودش - چون معاويه به دهاء و مکر در حکومت معروف بود - به حسب آنچه که نقل شده، فرمود: «واللَّه ما معاوية بأدهى منّى»؛(3) معاويه از من زرنگتر نيست. منتها على چه کند؟ وقتى بناى بر رعايت تقوا و رعايت اخلاق دارد، دست و زبانش بسته است. روش اميرالمؤمنين اين است. تقوا که نبود، دست و زبان انسان باز است، ميتواند همه چيز بگويد، خلاف واقع ميتواند بگويد، تهمت ميتواند بزند، دروغ به مردم ميتواند بگويد، نقض تعهدات ميتواند بکند، دلبستگى به دشمنانِ صراط مستقيم ميتواند پيدا کند. وقتى تقوا نبود، اينجورى است. اميرالمؤمنين ميفرمايد: من سياست را با تقوا انتخاب کردم، با تقوا اختيار کردم؛ اين است که در روش اميرالمؤمنين، مکارى و حيلهگرى و کارهاى کثيف و اين چيزها وجود ندارد؛ پاکيزه است.
يکى از خطرهاى جدائى دين از سياست که عدهاى آن را هميشه در دنياى اسلام ترويج ميکردند - در کشور ما هم بود، امروز هم متأسفانه بعضى نغمههائى را در جدائى دين از سياست بلند ميکنند - همين است که وقتى سياست از دين جدا شد، از اخلاق جدا خواهد شد، از معنويت جدا خواهد شد. در نظامهاى سکولار و بىرابطهى با دين، اخلاق در اغلب نزديک به همهى موارد، از بين رفته است. حالا يک وقت استثنائاً در جائى يک عمل اخلاقى ديده بشود، اين ممکن است؛ استثناء است. وقتى دين از سياست جدا شد، سياست ميشود غير اخلاقى، مبنى بر همهى محاسبات مادى و نفعطلبانه. سلوک سياسى اميرالمؤمنين بر پايهى معنويت است و از سلوک معنوى او جدا نيست.
رفتارهاى سياسى اميرالمؤمنين. اولاً تا حد ممکن با مخالفان خودش، حتّى با دشمنان خودش مدارا کرد. اينى که مىبينيد اميرالمؤمنين سه جنگ را در دوران حدود پنج سالِ حکومت خود مجبور شد و تحمل کرد، بعد از اين بود که همهى مداراهاى لازم انجام گرفته بود. اميرالمؤمنين کسى نبود که بدون رعايت مداراهاى لازم با مخالفان، اول دست به شمشير ببرد. حالا چند تا از جملات اميرالمؤمنين را بشنويد:
يک جا در اول خلافت، يک عدهاى آمدند دور اميرالمؤمنين - اشاره ميکردند به بعضى - آقا! تکليف اينها را يکسره کن. اصرار ميکردند. اميرالمؤمنين در جواب، اينها را نصيحت به صبر کرد و از جملهى چيزهائى که فرمود، اين بود: اين نظرى که شما داريد، يک نظر است. «فرقة ترى ما ترون»؛ يک عده همين نظر شما را قبول دارند. «و فرقة ترى ما لاترون»؛ يک عده حرفى را قبول دارند که شما معتقد به او نيستيد، او را قبول نداريد. «و فرقة لاترى هذا و لا ذاک»؛ يک عدهاى هم نه آنطرفى و نه آنطرفى، يک نظر سومى دارند. «فاصبروا»؛ صبر کنيد تا اميرالمؤمنين با حکمت کار خود را انجام بدهد. «حتّى ... تؤخذ الحقوق مسمحة»؛ بگذاريد با سماح، با ملاطفت، با ملايمت، حق ذىحق را بگيريم، احقاق حق بکنيم. «و اذا لماجد بدّا فاخر الدّواء الکىّ»؛(4) تا ميتوانيم با تسامح، با سماح، با خوشرفتارى، حق را به حقدار برگردانيم، احقاق حق بکنيم. اگر ديديم چارهاى نماند، زير بار حق نميروند، آن وقت «اخر الدّواء الکىّ». اين يک مثل معروف عربى است؛ «اخر الدّواء الکىّ»؛ يعنى آخرين چاره را ديگر با قاطعيت انجام ميدهيم. تا آنجائى که ممکن است، با دارو و مرهمگذارى عمل ميکنيم براى اينکه اين زخم را علاج کنيم و شفا بدهيم؛ مرهم ميگذاريم؛ وقتى نشد، آخر کار داغ ميکنيم؛ چارهاى نيست.
در جنگ صفين قبل از آنى که جنگ شروع بشود، يک عدهاى همينطور پا به زمين ميکوبيدند که اميرالمؤمنين چرا حمله نميکنى؟ اصرار ميکردند که حمله کن. اميرالمؤمنين فرمود: «فواللَّه ما دفعت الحرب يوما الاّ و انا اطمع ان تلحق بى طائفة فتهتدى بى»؛(5) يعنى من دنبال جنگ نيستم، دنبال هدايتم؛ يک روز هم که درگيرى و برخورد را عقب مىاندازم، براى اين است که شايد يک عدهاى دل به حقيقت بدهند، به راه صراط مستقيم بيايند. وقتى که مأيوس شديم، ديديم نه، کسى نمىآيد، آن وقت شمشير را ميکشيم و جنگ را شروع ميکنيم.
دربارهى اهل جمل، در قضيهى جنگ جمل - که يکى از آزمايشهاى بسيار دشوار اميرالمؤمنين بود - فرمود: «انّ هؤلاء قد تمالئوا على سخطة امارتى»؛ اينها جمع شدند، دست به يکى کردند براى اينکه نسبت به اين حکومتى که به اميرالمؤمنين رسيده است، خشم خود را آشکار کنند. «و سأصبر»؛ فرمود: من صبر خواهم کرد.اما تا کى؟ «ما لماخف على جماعتکم»؛(6) آن وقتى که ببينم حرکت اينها دارد بين شما مسلمانها شکاف ايجاد ميکند، اختلاف ايجاد ميکند، برادران را در مقابل هم قرار ميدهد، آن وقت وارد عمل خواهم شد و فتنه را علاج خواهم کرد؛ تا آن وقتى که ممکن است، صبر ميکنم و با نصيحت رفتار ميکنم.
يکى از خصوصيات اميرالمؤمنين در ممشاى سياسىاش اين بود که با دشمنان خود و مخالفان خود با استدلال حرف ميزد و استدلال ميکرد. در نامههائى که حتّى به معاويه نوشته است - با اينکه دشمنى بين معاويه و اميرالمؤمنين شديد بود، در عين حال او نامه مينوشت، اهانت ميکرد، حرفهاى خلاف ميگفت - استدلال ميکرد بر اينکه روش تو غلط است. با طلحه و زبير که آمدند با اميرالمؤمنين بيعت کردند - اينها به عنوانى که ميخواهيم عمره برويم، از مدينه خارج شدند، رفتند به طرف مکه. اميرالمؤمنين مراقب بود، از اول هم گفت که اينها قصدشان عمره نيست.
رفتند و کارهائى کردند؛ حالا تفاصيلش زياد است - حضرت اينجور ميفرمايد: «لقد نقمتما يسيرا و ارجأتما کثيرا»؛(7) شما يک چيز کوچک را وسيله و مايهى اختلاف قرار داديد، اين همه نقاط مثبت را نديده گرفتيد؛ دم از دشمنى ميزنيد، دم از مخالفت ميزنيد. با اينها متواضعانه اميرالمؤمنين حرف ميزند، توضيح ميدهد؛ ميگويد: من دنبال دشمن نميگردم. اين مدارا را دارد. اما آن وقتى که اين مدارا اثر نکند، آن وقت جاى قاطعيت علوى است؛ آن جائى است که اميرالمؤمنين نشان ميدهد که با کسانى مثل خوارج، آنجور رفتار ميکند که خودش فرمود: «انا فقأت عين الفتنة»؛(8) چشم فتنه را من در آوردم. و کسى ديگر غير از على نميتوانست - به گفتهى خود آن بزرگوار در نهجالبلاغه - اين کار را بکند.
يکى از خصوصيات سياستورزى اميرالمؤمنين اين بود که براى پيروز شدن، به ظلم و به دروغ و به کارهاى ظالمانه متوسل نميشد. يک عدهاى در اوائل حکومت اميرالمؤمنين آمدند که آقا شما اين افرادى که تو جامعه هستند - اين متنفذين - يک مقدارى ملاحظهى اينها را بکن و سهم بيشترى از بيتالمال به اينها بده، مخالفت اينها را موجب نشو و دلهايشان را جلب کن! فرمود: «أ تأمرونّى ان أطلب النّصر بالجور»؛ شما ميخواهيد من پيروزى را به وسيلهى ظلم براى خودم دست و پا کنم؟ «واللَّه لا اطور به ما سمر سمير و ما أمّ نجم فى السّماء نجما»؛(9) امکان ندارد اميرالمؤمنين با ظلم، با راه غلط و خطا، با شيوههاى غير اسلامى دوست براى خودش درست کند.
يکى از خصوصيات اميرالمؤمنين در سلوک سياسىاش اين بود که از مردم جداً - نه به صورت تعارف - درخواست ميکند که با او متملقانه حرف نزنند، چاپلوسى نکنند، تصنع در برخورد با او به خرج ندهند. در وسط يکى از خطبههاى اميرالمؤمنين - که يکى از آن خطبههاى بليغ و عجيب اميرالمؤمنين است - يک نفرى بلند شد، شروع کرد تعريف و تمجيد از اميرالمؤمنين؛ از سخن و از مطالب آن حضرت بنا کرد تمجيد کردن و ثنا کردن بر اميرالمؤمنين. حرفهاى او که تمام شد، حضرت رو کرد به او، تقريباً به همان اندازهاى که صحبت کرده بود - آنچه که انسان توى نهجالبلاغه و در آن مقدارى که سيد رضى انتخاب کرده، مىبيند - در نصيحت اين مرد صحبت کرد که با من اينجورى حرف نزنيد.
از جمله همين عبارت معروف است: «فلا تکلّمونى بما تکلّم به الجبابرة»؛ آنجورى که با پادشاهان، با جباران حرف ميزنند، با من حرف نزنيد. «و لاتتحفّظوا منّى بما يتحفّظ به عند اهل البادرة»؛ آنجورى که ملاحظه ميکنند که نبادا بدش بيايد، نبادا موجبِ ناخرسندى يا ناخوشايندى فلان جبار بشود - حرفهائى را نميزنند، ملاحظاتى را ميکنند - جلوى من اين ملاحظات را نکنيد. «و لاتخالطونى بالمصانعة و لا تظنّوا بى استثقالا فى حقّ قيل لى»؛(10) خيال نکنيد که اگر حرف حقى را به من گفتيد، على از حرف حق شما دلگير خواهد شد. براى او سنگين خواهد آمد؛ اينجور نيست. اين هم يکى از خصوصيات سياست اميرالمؤمنين است.
يکى از خصوصيات ديگر اين بزرگوار هم اين است که رفتارش با مخالفان و معارضان يک جور نيست؛ همه را به يک چوب نميراند. اميرالمؤمنين فرق ميگذارد بين افرادى و جريانهائى، با افرادى و جريانهاى ديگرى. دربارهى خوارجِ - البته در مقابل انحراف و انحطاط و توسل به ظواهر دينى - بدون اعتقاد، على ايستاد؛ هم در مقابل معاويه ايستاد - آنوقتى که قرآنها را سر نيزه کردند، اميرالمؤمنين فرمود: واللَّه اين مکر است، اين خدعه است، اين فريب است؛ اينها به قرآن اعتقادى ندارند - هم در آنوقتى که خوارج با آن ظواهر دينى، با آن صوت حزين قرآنخوانى در مقابل حضرت قرار گرفتند، حضرت ايستاد. يعنى آنجائى که کسانى بخواهند با ظواهر دينى کار بکنند و پيش بروند، اميرالمؤمنين مىايستاد؛ حالا چه معاويه بود، چه خوارج بود؛ تفاوتى نميکرد.
اما در عين حال يک جور با اينها برخورد نميکرد. ايستادگى بود، اما نصيحت اميرالمؤمنين و رفتار خود او هميشه اين بود. لذا فرمود «لاتقاتلوا الخوارج بعدى»؛ بعد از من با خوارج نجنگيد؛ جنگ با خوارج نکنيد؛ «فليس من طلب الحقّ فاخطأه کمن طلب الباطل فأدرکه»؛(11) آن کسى که دنبال حق هست، منتها اشتباه ميکند - دنبال حق است؛ از روى جهالت، از روى قشرىگرى خطا ميکند، اشتباه ميکند - او مثل کسى نيست که دنبال باطل ميرود و به باطل ميرسد؛ اينها يک جور نيستند.
اين سلوک سياسى اميرالمؤمنين است. وقتى نگاه ميکنيم، مىبينيم که اين سلوک سياسى عيناً با رفتار معنوى آن بزرگوار، همخوان و قابل تطبيق است. و اميرالمؤمنين در همه جا، همان على بن ابىطالبِ برجستهى ممتازى است که دنيا نظير او را نديده است.
خوب، امروز، روز عزاى اميرالمؤمنين است. من چند جملهاى دربارهى مصيبت آن بزرگوار عرض بکنم. مثل ديشبى، اميرالمؤمنين از دنيا رفت. در فاصلهى اين دو روز يا دو شب - از سحر نوزدهم که اميرالمؤمنين به دست آن ملعون ضربت خوردند تا شب بيست و يکم - چند تا حادثهى درسآموز اتفاق افتاد:
يکى در همان لحظهى اول بود. وقتى ضربت را اين دشمنِ خدا بر اميرالمؤمنين وارد کرد، در روايت دارد که حضرت هيچ آه و نالهاى نکردند؛ اظهار دردى نکردند. تنها چيزى که حضرت فرمودند، اين بود: «بسم اللَّه و باللَّه و فى سبيل اللَّه، فزت و ربّ الکعبة»؛(12) به خداى کعبه سوگند که من رستگار شدم. بعد هم امام حسن مجتبى (عليهالسّلام) آمد سر آن بزرگوار را در دامان گرفت. روايت دارد که خون از سر مبارکش ميريخت و محاسن مبارکش خونين شده بود. امام حسن همانطور نگاه ميکرد به صورت پدر، گريه چشمان امام حسن را پر اشک کرد؛ اشک از چشم امام حسن يک قطرهاى افتاد روى صورت اميرالمؤمنين. حضرت چشم را باز کردند، گفتند: حسنم! گريه ميکنى؟ گريه نکن؛ من در اين لحظه در حضور جماعتى هستم که اينها به من سلام ميکنند؛ کسانى در اينجا هستند - در همان لحظهى اول؛ اينى که نقل شده است از حضرت - فرمود: پيغمبر اينجاست، فاطمهى زهرا اينجاست.
بعد حضرت را برداشتند - بعد از اينکه امام حسن (عليهالسّلام) نماز را در مسجد خواندند، حضرت هم نشسته نماز خواندند. راوى ميگويد که حضرت گاهى متمايل ميشد به يک طرفى که بيفتد، گاهى خودش را نگه ميداشت - و بالاخره به طرف منزل حرکت دادند و بردند. اصحاب شنيدند آن صدائى را که: «تهدّمت واللَّه ارکان الهدى ... قتل علىّ المرتضى».(13) اين صدا را همهى اهل کوفه شنيدند، ريختند طرف مسجد؛ غوغائى به پا شد. راوى ميگويد: مثل روز وفات پيغمبر در کوفه، ضجه و گريه بلند شد؛ آن شهر بزرگ کوفه يکپارچه مصيبت و حزن و اندوه بود. حضرت را مىآوردند؛ امام حسين (عليهالسّلام) آمد نزديک. در اين روايت دارد که اينقدر حضرت در همين مدت کوتاه گريه کرده بودند که پلکهاى حضرت مجروح شده بود. اميرالمؤمنين چشمش افتاد به امام حسين، گفت: حسين من گريه نکن، صبر داشته باشيد، صبر کنيد؛ اينها چيزى نيست، اين حوادث ميگذرد. امام حسين را هم تسلا داد.
حضرت را آوردند داخل منزل، بردند در مصلاى حضرت؛ آنجائى که حضرت در خانه در آنجا نماز ميخواندند. فرمود: من را آنجا ببريد. آنجا براى حضرت بسترى گستردند.
حضرت را آنجا گذاشتند. اينجا دختران اميرالمؤمنين آمدند؛ زينب و امکلثوم آمدند، نشستند پهلوى حضرت، بنا کردند اشک ريختن. اميرالمؤمنين آنجائى که امام حسن گريه کرد، امام حسن را نصيحت کردند و تسلا دادند؛ آنجائى که امام حسين گريه ميکرد، حضرت تسلا دادند، گفتند صبر کن؛ اما اينجا اشک دخترها را تحمل نکردند؛ ميگويد: حضرت هم شروع کرد به هاىهاى گريه کردن. يا اميرالمؤمنين! گريهى زينبت را اينجا نتوانستى تحمل کنى، اگر در روز عاشورا ميديدى چگونه زينبت اشک ميريزد و نوحهسرائى ميکند، چه ميکردى؟
ابوحمزهى ثمالى نقل ميکند از حبيببنعمرو که ميگويد: در آن ساعات آخر، در همان شب بيست و يکم، رفتم ديدن اميرالمؤمنين، ديدم يکى از دختران آن حضرت هم در آنجاست؛ آن دختر اشک ميريخت، من هم گريهام گرفت، بنا کردم گريه کردن؛ مردم هم بيرون اتاق بودند، صداى گريهى اين دختر را که شنيدند، آنها هم بنا کردند گريه کردن. اميرالمؤمنين چشم باز کرد، گفت: اگر آنچه را که من مىبينم، شما هم ميديديد، شما هم گريه نميکرديد. عرض کردم يا اميرالمؤمنين مگر شما چه مىبينيد؟ گفت: من ملائکهى خدا را مىبينم، فرشتگان آسمانها را مىبينم، همهى انبياء و مرسلين را مىبينم که صف کشيدند، به من سلام ميکنند و به من خوشامد ميگويند. و پيغمبر را مىبينم که پهلوى من نشسته است، اظهار ميکنند که بيا على جان، زودتر بيا. ميگويد: من اشک ريختم، بعد بلند شدم، هنوز از منزل خارج نشده بودم که از صداى فرياد خانواده، احساس کردم که على از دنيا رفت.
صلّى اللَّه عليک يا اميرالمؤمنين، صلّى اللَّه عليک يا اميرالمؤمنين، صلّى اللَّه عليک يا اميرالمؤمنين. نسئلک اللّهمّ و ندعوک باسمک العظيم الاعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم يا اللَّه...
پروردگارا! به حق اميرالمؤمنين ما را شيعيان واقعى اميرالمؤمنين قرار بده. پروردگارا! سلوک دنيائى و آخرتى ما را سلوک اميرالمؤمنين قرار بده. پروردگارا! ما را به معناى واقعى کلمه پيرو آن بزرگوار قرار بده. پروردگارا! گرفتارىهاى دنياى اسلام را برطرف کن؛ گرفتارىهاى ملتهاى مسلمان فلسطين، عراق، لبنان، افغانستان، پاکستان و ديگر مناطق اسلامى را برطرف کن. پروردگارا! به فضل و کرمت، گرفتارىهاى ملت ايران را برطرف بفرما. پروردگارا! روز به روز بر عزت اين ملت، بر قدرت اين ملت بيفزا. پروردگارا! وحدت را که سرمايهى بزرگ ملت ايران است، براى آنها حفظ بفرما. پروردگارا! دستهاى تفرقهافکن را قطع بفرما. پروردگارا! ما را در هر مقامى، در هر رتبهاى که هستيم، به پايبندى به حق موفق بگردان؛ ما را از ظلم، تعدى، تجاوز به حقوق ديگران محفوظ بدار.
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.
/انتهاي پيام/