وقتی پاهایم زمین جنوب را لمس کرد
آخرین اخبار:
کد خبر:۷۵۰۱۲۷
پرونده ویژه | روایت دانشجویی | راهیان نور

وقتی پاهایم زمین جنوب را لمس کرد

از زمانی که پاهایم زمین جنوب را لمس کردند، از همانجا چیزی درونم فرو ریخت. لحظه‌ای بر روی زمینش نشستم و ناخوداگاه دستم به سمت خاک‌های نرم و ماسه‌ای اش رفت...
امید ملائی

وقتی پاهایم زمین جنوب را لمس کرد

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو، الهام امیری فر؛* دل تو دلم نیست، نگاهی به جمعیت اطرافم می‌کنم؛ سیاه پوشانی که مسافر سفری متفاوت هستند. نگاهی به ساعت مچی ام می‌اندازم. تا لحظه حرکت زمان کمی باقی مانده است؛ لبخند روی لب‌های دیگران باعث می‌شود لبخندی به روی لب‌های منم هم بیاید.
 
من شنیدم، دیدم، اما حسش نکردم، حالا خودم میخواهم بروم و از نزدیک لمسش کنم. آن حال و هوای عجیبی که همه ازش صحبت می‌کنند را قرار است خودم تجربه کنم، بالاخره کاروان ما را صدا زدند، بسم الله، پیش به سوی راه عشق!

بگذار ادامه‌ این سفر پر شور و حرارت را جور دیگری برایتان نقل کنم؛ از زمانی که پاهایم زمین جنوب را لمس کردند ازهمانجا چیزی درونم فرو ریخت، اولین جایی که خودم حسش کردم زمین فتح المبین بود و تپه‌های خاکی اش بود، بگذار فکه و غروب سرخش را اینگونه روایت کنم. لحظه‌ای بر روی زمینش نشستم. ناخوداگاه دستم به سمت خاک‌های نرم و ماسه‌ای اش رفت، عاجزم از توصیف حسی که در آن لحظه داشتم؛ آخر چطور بگویم از شهیدان گمنام هویزه، از گنبد طلایی طلائیه.  چطور غروب دل انگیز پاسگاه زید را برایتان بگویم، اذانی که هم نوا شد با گریه‌های راوی، ما از شنیدن خاطره هایش آن هم در دل قصه و لمس خاک هایش آنطور بهم می‌ریختیم، او خود که تمام آن ها را تجربه کرده بود، حق داشت اینگونه اشک بریزد.

از آبی اروندکنار بگویم برابتان؛ نخل‌های سوخته و سر بریده قرارگاه گردان بصیرت و چه بد آتش به جانم انداخت وقتی راوی می‌گفت: این رود شاهد چه چیز‌هایی بوده است...

شملچه! نمی‌دانم می‌توانم آنطور که تجربه اش کردم بیانش کنم یا نه. غروب خاص و دلنشینش رنگ عجیبی داشت، زیر آسمان سیاه رنگش، روی خاک‌های سرد و غمگینش آن هم در نظر شب جمعه. شنیدن دعای کمیل چه کرد با دل‌ها. چه شبی بود آن شب...

اصلا مگر می‌شود از معراج شهدا چیزی ننویسم! آنجا جور دیگری بود برایم. ضریح چوبی کوچکش با شهیدان گمنامش، اصلا جور خاصی بود، خاص‌تر هم شد وقتی چندین شهید گمنام دیگر به جمع‌مان اضافه شدند.

یک هفته گذشت، یک هفته‌ای که باعث شد چیز‌های جدیدی را تجربه کنم، حس‌های متفاوتی در من به وجود بیاید، شاید خیلی‌ها فکر‌های دیگه‌ای کنند که این یک هفته فقط وقت تلف کردن بود، مسخره بود، یک عده‌ای یک زمانی رفتند و جنگیدند و حالا که چی؟! بروید ببینید آن منطقه‌ها را که چه بشود؟ آن هم همه اش بیابان و خاک و... بله همه اش بیابان بود، همه اش خاک بود، همه‌ی فکه و طلائیه و کوشک و شلمچه و اروند و... چیزی به جز خاک نبود، ولی باید خودت باشی که درک کنی من چه می‌گویم، که درک کنی وقتی می‌گویم احساس عجیبی را تجربه کردم یعنی چه؟! وقتی می‌گویم خاکش فرق می‌کرد، معمولی نبود، یعنی چه! باید خودت باشی و روایت گری‌هایی که آنجا شد را می‌شنیدی تا بفهمی من چه می‌گویم!

من و امثال من و شما از جنگ فقط یک سری چیز‌های سطحی و معمولی و ساده را می‌دانیم، ولی من در این یک هفته خیلی چیز‌های دیگر را فهمیدم که هر چقدر هم بگویم درک نمی‌کنید، حتی ممکن است مسخره کنید!  فقط باید بروی و خاک آنجا را لمس کنی ، چشمانت را ببینند و قلبت حسش کند؛ آن وقت است که می‌توانی بفهمی حس عجیبی که می‌گویم یعنی چه...!
پربازدیدترین آخرین اخبار