تراژدی سیاست خارجی آمریکا؛ از هرج و مرج تا تحمیل دموکراسی با شیوه دیکتاتورمآبانه!
به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری دانشجو؛ مجله آمریکایی فارن افرز در تازهترین یادداشت خود نوشت که برای تقریباً ۳۰ سال پس از پایان جنگ سرد، نخبگان سیاست خارجی آمریکا استدلال میکردند که ایالات متحده باید از قدرت نظامی و اقتصادی بیرقیب خود به عنوان ابزاری برای تغییر جهان استفاده کند. برای برخی، این به معنای گسترش نقش نهادهای چندجانبه مانند ناتو، ترویج تجارت آزاد بدون محدودیت، و حفاظت از حقوق بشر در سراسر جهان حتی با استفاده از نیروی نظامی بود. دیگران معتقد بودند که آمریکا باید از قدرت نظامی خود به عنوان «نیزه دمکراسی» استفاده کند: تروریستهای خشن را سرکوب کند، رژیمهای استبدادی را سرنگون کند و قدرتهای بالقوه بازنگر را بازدارد. با این حال، این دیدگاهها دو روی یک سکه بودند: هر دو بر این باور بودند که ایالات متحده باید برتری خود را در جهان حفظ کند و در مواقع ضروری از قدرت خود برای دفاع از حقوق لیبرال استفاده نماید.
اما پس از شکست مداخلات آمریکا در افغانستان و عراق، ظهور رقبای بزرگ و تضعیف دمکراسی داخلی، این دوره اجماع دوحزبی پایان یافته است. سیاست خارجی آمریکا اکنون در بینظمی به سر میبرد و هیچ دیدگاه واضحی درباره مسیر آینده آن وجود ندارد.
برای اما اشفورد، پژوهشگر ارشد در مرکز استیمسون، مسیر پیش رو در چیزی است که او آن را «واقعگرایی بینالمللی» مینامد. این استراتژی که ریشه در سنت طولانی اندیشه واقعگرایانه دارد، منافع ملی را در مرکز تصمیمگیریهای سیاست خارجی قرار میدهد و پیشبرد دموکراسی در خارج را غیرضروری، حتی نادرست، میداند.
اشفورد همچنین با کسانی که خواهان عقبنشینی کامل یا حتی انزواگرایی هستند، مخالفت میکند. به گفته او، تعامل بینالمللی دیگر یک انتخاب نیست؛ امنیت و رفاه آمریکا به بازار جهانی باز و آزاد گره خورده است. در عمل، یک واشنگتنی که واقعگرایی بینالمللی را دنبال کند، از مناطقی که منافع ملی ندارد مانند خاورمیانه عقبنشینی نظامی میکند، حمایت خود از مناطقی را که شرکا قادر به مدیریت تهدیدها هستند مانند اروپا کاهش میدهد و میپذیرد که سرنوشت اوکراین قابل تعیین توسط آمریکا نیست. بهطور تحریکآمیز، اشفورد معتقد است که ایالات متحده باید حوزههای نفوذ قدرتهای بزرگ را بپذیرد.
او با رد پیروزیطلبی لیبرال، بر ضرورت محدود کردن جاهطلبیهای آمریکا برای تغییر جهان تأکید میکند. برخلاف جنگطلبان و انزواگرایان، اشفورد همچنین تأکید دارد که تنها با پرورش روابط قوی با سایر کشورها میتوان امنیت و رفاه داخلی را تضمین کرد.
اما اشفورد نیز اذعان دارد که واقعگرایان اغلب در واشنگتن جایگاه چندانی پیدا نکردهاند. او با نقل قول از رابرت گیلپین، استاد علوم سیاسی واقعگرا، مینویسد: «هیچکس یک واقعگرای سیاسی را دوست ندارد.» استراتژیهای واقعگرایانه اغلب نادیده گرفته، مسخره یا سوءتفاهم شدهاند. اما به نظر اشفورد، این مشکل روابط عمومی، مانع اصلی نیست. مهمتر این است که واقعگرایان یک پارادایم استراتژیک منسجم تعریف و بیان کنند، که به دلیل منطق قوی خود، به ویژه در زمان آشفتگی ژئوپلیتیکی، برای سیاستگذاران جذاب باشد.
از هرجومرج تا نظم
بحث سیاست خارجی واشنگتن اکنون شبیه یک آشوب است. هر دیدگاه، بخشی از اجماع پس از جنگ سرد را رد میکند: nation-building، ترویج دمکراسی، جهانیشدن، تجارت یا برتری نظامی. این گروهها نمیتوانند متحد شوند. برخی ایدئولوژیک باقی ماندهاند، در حالی که دیگران به رویکردهای سنتی realpolitik پایبندند. افزون بر این، دیدگاهها دیگر به خطوط حزبی نمیچسبند.
اشفورد معتقد است که میتوان یک طبقهبندی مفید ارائه کرد. او استدلال میکند که اساساً اندیشمندان و سیاستگذاران سیاست خارجی آمریکا به دو سؤال اصلی پاسخ میدهند که چهار رویکرد متفاوت ایجاد میکند:
-
نقش ایدئولوژی در سیاست خارجی: آیا آمریکا باید نظم بینالمللی را به تصویر خود شکل دهد؟
-
دلیل خشونت و بیثباتی در سیاست جهانی: آیا ناامنی زمانی ایجاد میشود که قدرتهای بزرگ نتوانند «بازیگران بازنگر و مصمم» را مهار کنند یا تهدیدها اغلب تحریکهای غیرضروریاند که منجر به تشدید تنشها میشوند؟
جوابهای مختلف به این دو سؤال چهار دیدگاه را تولید میکند:
-
لیبرالپرایمسیستها (Liberal-order primacists): ارزشهای لیبرال باید سیاست خارجی آمریکا را هدایت کند. این گروه شامل نئوکونها مانند رابرت کاگان و سیاستمداران دمکرات مانند سامانتا پاور است.
-
سازندگان جهان پیشرو (Progressive worldbuilders): بهبود جهان با ابزارهای غیرنظامی و سیاستهای مترقی، شامل افراد مانند متیو دوس و هدر هورلبرت.
-
جنگطلبان «اول آمریکا» (America-first hawks): حفظ برتری جهانی از طریق قدرت نظامی و جلوگیری از تجاوز، شامل برخی از اعضای دولت دونالد ترامپ مانند البریج کولی.
-
واقعگرایان محدودکننده (Realist-restrainers): منافع ملی بر ایدئولوژی ارجحیت دارد، اما نسبت به دستیابی به برتری جهانی با قدرت نظامی شکاکاند. این گروه شامل اشفورد و ترکیبی از دانشگاهیان، دمکراتهای مترقی، جمهوریخواهان محافظهکار، لیبرتارینها و گروههای ضد امپریالیستی است.
واقعگرایی و اخلاق
اشفورد معتقد است که واقعگرایان باید روایت اخلاقی ارائه دهند. سیاست خارجی مبتنی بر منافع ملی میتواند ارزشهای جمعی و دمکراتیک را نیز تقویت کند. واقعگرایان به جای تمرکز صرف بر قدرت، میتوانند از ابزارهای اقتصادی، دیپلماتیک و اطلاعاتی برای امنیت استفاده کنند و از جنگهای غیرضروری اجتناب نمایند.
واقعگرایی بینالمللی، با محدود کردن جاهطلبیهای آمریکا و تمرکز بر ابزارهای غیرنظامی، میتواند سیاست خارجی آمریکا را منطقیتر و امنتر کند، اما بدون ارائه یک روایت اخلاقی و جذاب، احتمال پذیرش آن در سیاست آمریکا پایین است.