«بابا کجاییِ» علی در آغوش خاک پاسخ داده شد؛ روایتی از سهشنبهای که چشمان شهید دانش آموز علی سالاری باز نشد + فیلم
به گزارش خبرنگار استانها خبرگزاری دانشجو، حسن سالاری پدر شهید مدرسه شجره طیبه میناب گفت: صوتِ دلتنگیهای علی هنوز در گوش پدر میپیچد که میپرسید «بابا کجایی؟» و حالا پدر، پیکرِ ارباً اربای پسر را در آغوش گرفته و میان قبر فریاد میزند: «علی جان بابا من اومدم؛ تو کجایی بابا؟»
وی در ادامه تصریح کرد: قرارشان سهشنبه بود؛ اما علی گفته بود: «آن روز که بیایی، من چشمانم را میبندم و باز نمیکنم.»
سالاری بیان کرد: حالا همان روز است و پدر از قامتی که با لباس ورزشی راهی مدرسه شده بود، تنها تکهای از دست فرزند در آن باقی مانده است. این روایتِ پدری است که طبق قولش آمد، اما چشمی نمانده بود تا او را ببیند.
نشانِ وفاداری میان خاکستر؛ شناسایی پیکر شهیده مدرسه میناب با حلقه ازدواج ۱۰ ساله
حسن سالاری، همسر شهیده «زهرا میردادی» از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، پیکر شریک زندگیاش را نه از روی چهره، که از روی درخشش همان حلقه پیدا کرد.
از آن قامتِ معصوم، تنها پاهایی سوخته و یک دست باقی مانده بود تا ثابت کند این زن، تا آخرین نفس پای عهدِ ده سالهاش ایستاده است.
شناسایی دختر دانش اموز شهید میناب از روی النگو؛ پدری که میان آوارها به دنبال «محیا» میگشت
حسن سالاری پدر شهیده محیا سالاری دانش آموز مدرسه شجره طیبه میناب گفت: روز دوم جستوجو بود و میگشتم دنبال دخترم که انگار میخواست با باباش بازی کند. صبح روز سوم، بیخبر از همه رفتم داخل مدرسه؛ به کلاس محیا نگاه میکردم و صداش میزدم.
وی افزود: هر وقت میرفتم مدرسه تا محیا را صدا بزنم، کولهپشتیاش را که برمیداشت به یکسمت خم میشد و میآمد پیش بابایی؛ ولی حالا هر چه صداش میزدم هیچ صدایی نمیآمد. بالاخره محیا را در سردخانه پیدا کردم؛ انگار میگفت بابا بیا جلوتر. او را از روی النگویش شناسایی کردم. از صبح آن روز کش مویش را با خودم برده بودم، اما مویی از محیای من نمانده بود که با کشمو موهایش را ببندم.