فقط پایی از محمد برایم ماند که آن را به عنوان محمد پذیرفتم/ روایتی تکان‌دهنده از شناسایی پیکر دانش آموز میناب شهید محمد آبادی زاده +فیلم
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۰۵۳۸۱

فقط پایی از محمد برایم ماند که آن را به عنوان محمد پذیرفتم/ روایتی تکان‌دهنده از شناسایی پیکر دانش آموز میناب شهید محمد آبادی زاده +فیلم

علی آبادی‌زاده، پدر دانش‌آموز شهید «محمد آبادی‌زاده»، در روایتی تکان‌دهنده از فاجعه بمباران مدرسه میناب، از شناسایی دشوار پیکر‌های «ارباً اربا» شده و لحظات جان‌سوز جست‌و‌جو در سردخانه می‌گوید که به دلیل شدت جراحات، تنها بخشی از پیکر فرزندش را شناسایی کرده و برای رعایت احوال مادر شهید، حقیقتی تلخ را در کفن فرزندش پنهان ساخته است.

فقط پایی از محمد برایم ماند که آن را به عنوان محمد پذیرفتم/ روایتی تکان‌دهنده از شناسایی پیکر دانش آموز میناب شهید محمد آبادی زاده +فیلم

به گزارش گروه استان‌های خبرگزاری دانشجو، پدر شهید محمد آبادی گفت: ساعت حدود ده و نیم یا ده و چهل دقیقه بود که از مدرسه تماس گرفتند تا به خاطر اتفاقاتی که در تهران و جاهای دیگر افتاده بود، بچه‌ها را به خانه برگردانیم. محمد سرویس داشت، ولی آن روز به دلم افتاد که خودم بروم و پسرم را بیاورم. سوار ماشین شدم و راه افتادم. حدود ۵ دقیقه مانده بود که به مدرسه برسم، ناگهان صدای سوت شدیدی از بالای سرم شنیدم. روبروی مدرسه بودم و باید تقاطعی را دور می‌زدم که دقیقاً صحنه انفجار را دیدم. هم‌زمان با آن، دو سه انفجار دیگر هم در همان‌جا رخ داد.

دقیقاً ندیدم چه شده، اما دود و گرد و خاک همه جا را گرفت. ترافیک شد و عابراینی که از سمت مقابل می‌آمدند، می‌گفتند مدرسه را زده‌اند. باورم نمی‌شد؛ با خودم می‌گفتم برای چه باید مدرسه را بزنند؟ ماشین را همان‌جا رها کردم و به سمت مدرسه دویدم. دو مدرسه آنجا بود؛ مدرسه دخترانه در طبقه بالا و پسرانه در طبقه پایین. وقتی وارد حیاط شدم و دیدم مدرسه کاملاً تخریب شده، پاهایم شل شد. اجزای پیکر شهدا بر اثر موج انفجار و ترکش‌ها در محوطه پراکنده بود؛ صحنه‌ای که دیدنش من را بهت‌زده کرد. بعضی از آن‌ها هنوز نفس داشتند و پیکرهای زخمی‌شان تکان می‌خورد.

پدر محمد می‌گفت: پیش از صحبت از محمد، باید از مربیان و معلمان فداکار آن مدرسه بگویم؛ کسانی که با عشق به دانش‌آموزان نگاه می‌کردند و آن‌ها را «پسرم» و «دخترم» خطاب می‌کردند. آن‌ها فراتر از معلم، یک مادر بودند و تمام تلاششان را برای رشد این بچه‌ها به کار می‌گفتند. اگر دانش‌آموزی را خسته می‌دیدند، تا شب چندین بار به والدین زنگ می‌زدند تا علت را جویا شوند. آن‌ها کودکان ما را بر محور ایمان، مهدویت و انتظار تعلیم می‌دادند. 

آواربرداری با دست‌های خالی در هرم آتش و بتن

پدر شهید با دلی پر از درد گفت: وقتی به مدرسه رسیدم، هنوز هیچ ماشین‌آلات مهندسی برای آواربرداری نیامده بود. همه ما که آنجا بودیم، با دست و چنگ سعی می‌کردیم خاک‌ها را کنار بزنیم. اما ساختمانی سه طبقه با آن ستون‌های آهنی فرو ریخته بود. حرارت ناشی از موشک‌ها چنان زیاد بود که هنوز زیر آوار آتش روشن بود و بچه‌های ما که زیر آن حجم از آوار گرفتار شده بودند، در حال سوختن بودند... .

و مادرهایی که حالا دقیقاً رسیده بودند، با چنگ و دست و با هر کاری که می‌توانستند، سعی می‌کردند یک کاری بکنند. من خودم دور این مدرسه دور می‌زدم و حالا یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که کسی از زیر آن آوار سالم بیرون بیاید. آن ساختمان عظیم و آن حجم از آهن و بتن، با حرارتِ آتشی که از موشک‌ها به جا مانده بود، اجازه نمی‌داد کسی به راحتی به بچه‌ها برسد، اما مادرها و پدرها با همان دست‌های خالی ناامید نمی‌شدند...

محمد نترسی بابا! جست‌وجوی ناباورانه در میان خرابه‌ها

پدر محمد با چشمانی اشکبار گفت: امید داشتم که شاید محمدم زیر این آوار زنده باشد. من هم مثل همه پدر و مادرها می‌گفتم: «محمد نترسی بابا! من اینجام، نترس؛ الان ماشین آتش‌نشانی، جرثقیل و لودر می‌آید و کمکت می‌کنیم.» در همان حال، مادری را دیدم که از همه می‌پرسید: «شما دختر من را ندیدید؟ یک روسری صورتی سرش بود، کفش‌هایش صورتی و قدش این‌قدر بود؛ کیفش هم قرمز بود.» به هر کس می‌رسید همین را می‌پرسید و دوباره برمی‌گشت و با دست، آوار و آجرها را از بین خاک‌ها برمی‌داشت.

این وضعیت تا ساعت ۴ بعدازظهر ادامه داشت تا اینکه با لودر و ماشین‌آلات، حجم اصلی آوار را برداشتند و به پیکرها رسیدند. وقتی به کلاس دختربچه‌های اول ابتدایی رسیدیم، صحنه‌هایی دیدیم که زبان از گفتنش قاصر است؛ طفلک‌هایی که زیر سنگینی ستون‌ها و حرارت موشک‌ها پرس شده بودند. پیکرهای معصوم را یکی‌یکی از زیر آوار درآوردند، در کاور گذاشتند و به بیمارستان میناب فرستادند. چون مسیرها بر اثر ازدحام بسته شده بود، پدر و مادرهایی را می‌دیدم که از میان درخت‌های پشت مدرسه، پیاده و دوان‌دوان خودشان را به بیمارستان می‌رساندند تا شاید فرزندشان را شناسایی کنند.

موشک‌های ۲ تنی؛ وقتی از جسم بچه‌ها چیزی باقی نماند

پدر شهید افزود: پیکرها را به ماشین‌های سردخانه منتقل می‌کردند و من هم مثل بقیه، ناباورانه میان آن‌ها دنبال محمدم می‌گشتم. وقتی می‌گویم «پیکر»، تصور نکنید چیزی شبیه به جان‌باختگان عادی بود؛ این موشک‌های دو تنی که برای تخریب سنگرهای بتنی در عمق ۲۰ متری زمین ساخته شده‌اند، چیزی از جسم بچه‌ها باقی نگذاشته بودند. معلمان که بزرگسال بودند، پیکرشان به اندازه یک قنداق کوچک شده بود. دیگر مطمئن بودیم کسی به ما «بابا» نمی‌گوید، فقط دنبال نشانه‌ای می‌گشتیم که دلمان آرام بگیرد. روز سوم گفتند شناسایی تقریباً تمام شده؛ پیکرهایی که نه سر داشتند، نه... .

از «کربلا» تا «ارباً اربا» در میناب؛ حکایت پایی که تنها نشانه «محمد» شد

پدر محمد اشاره کرد: حوالی ساعت ۴ بعدازظهر با ماشین‌آلات به پیکرها رسیدند. وقتی به کلاس دختربچه‌های اول ابتدایی رسیدیم، صحنه‌هایی دیدیم که زبان از گفتنش قاصر است؛ طفلک‌هایی که زیر سنگینی ستون‌ها و حرارت موشک‌ها پرس شده بودند. موشک‌های دو تنی که برای تخریب سنگرهای بتنی در عمق زمين ساخته شده‌اند، چیزی از جسم بچه‌ها باقی نگذاشته بودند. معلمان بزرگسال، پیکرشان به اندازه یک قنداق کوچک شده بود. آن‌ها «ارباً اربا» شده بودند؛ نه سری داشتند، نه دستی و نه کمری... .

محمد؛ رزق شهادت در آستانه ماه خدا

پدر شهید محمد آبادی زاده گفت: محمد از بدو تولد برکت خانه‌ بود؛ مهربان و دلسوز، درست مثل بقیه شهدای مدرسه «شجره طیبه»؛ مثل شهید «رضا حبشی» که پس از ۱۲ سال با توسل به امام رضا (ع) هدیه گرفته شده بود. در ۶ سالگی محمد را به زیارت امام حسین (ع) بردیم. وقتی چشمش به گنبد افتاد، دست ادب بر سینه گذاشت و گفت: «شنیده‌ام با لباس غبارآلود زیارت کردن ثوابش بیشتر است.» محمد همان‌جا رزق شهادتش را گرفت.

نهم اسفند سال ۱۴۰۴، در آستانه ماه رمضان، محمد اصرار داشت روزه بگیرد. صبح روز حادثه، موهایش را شانه زدم و تا دم در بدرقه‌اش کردم؛ این آخرین دیدار ما بود. دشمن از همین بچه‌های دهه نودی می‌ترسید.

شناسایی؛ میان تلی از اجزای سوخته

وی اشاره کرد: وضعیت شناسایی در بیمارستان فاجعه‌بار بود. همراه دو برادرم برای شناسایی رفتیم. آن‌ها ابتدا شهیدی را به عنوان محمد معرفی کردند، اما وقتی دقیق نگاه کردم، دیدم محمدِ من نیست. پیکرها چنان متلاشی شده بود که حتی نزدیکان هم دچار خطا می‌شدند. پدر شهید حیدر صالحی هم در شناسایی فرزندش با همین مشکل روبرو بود.

روز چهارم دلم آرام نگرفت. به سردخانه برگشتم. مسئول آنجا گفت در این بخش فقط اجزایی هست که اصلاً قابل شناسایی نیست. با التماس وارد شدم. داخل کاورها را نگاه کردم؛ دست‌ها، پاها و اجزای سوخته و له شده‌ی بچه‌هایمان بود. در میان آن همه غربت، پای محمد را دیدم و شناختم. از تمام وجود محمد، فقط پایی برای من مانده بود که به عنوان «محمد» بپذیرم. نمی‌دانستم این را چطور به مادری بگویم که چهار روز است نه آب خورده، نه غذا و نه خوابیده و چشم‌انتظار خبری از فرزندش است... .

دست‌نوشته‌ای برای منجی؛ «بیا که جهان بی تو بیمار است»

پدر شهید محمد در پایان اشاره کرد: مدت‌ها گذشت تا اینکه در روز چهلم، دست‌نوشته‌ای از محمد خطاب به حضرت مهدی (عج) پیدا کردیم. محمد با همان دست‌های کوچک نوشته بود: به نام خدا. مهدی جان! همه دردها فقط با آمدن تو درمان می‌شود؛ بیا که جهان بی تو بیمار است. تنها و تنها یک راه نجات مانده است و آن ظهور روشن توست. دنیا در آستانه نابودی است و انسان‌ها ناامید و دل‌شکسته‌اند... سلام نجات‌بخش موعود! مهدی جان! آسمان و زمین پر از درد است؛ انگار گل‌ها، درخت‌ها و شاپرک‌ها، شادی را از یاد برده‌اند.

کد ویدیو
پربازدیدترین آخرین اخبار