چراغهایی که خاموش نمیشوند/ روایت فرضی از موکبهایی که با عطر خدمت بیدار ماندند+ فیلم
به گزارش خبرنگار گروه استانهای خبرگزاری دانشجو، روایتی از شهری که هنوز آفتاب کاملاً طلوع نکرده، اما خیابانهایش بیدارند.
موکبها یکی پس از دیگری برپا شدهاند؛ پرچمهایی که در نسیم آرام صبح تکان میخورند، دیگهایی که از نیمهشب روی شعله ماندهاند و دستهایی که بیوقفه چای میریزند، نان گرم میان مردم تقسیم میکنند و مسیر را به زائران نشان میدهند. در این روایت، خدمت پیش از هر چیز دیده میشود خدمتی که بیهیاهو و بیادعا در گوشهگوشه مسیر جریان دارد.
از ورودی شهرها تا خیابانهای منتهی به محل مراسم، ایستگاههای صلواتی یکی پس از دیگری برپا شدهاند. روی میزهای ساده، خرما، آب معدنی، نان، پنیر، چای و بستههای کوچک خوراکی چیده شده است. هیچکس نمیپرسد چه کسی از کجا آمده است. تنها سؤال مشترک میان خادمان این است: چیزی لازم ندارید؟
بخار چای با هوای خنک صبح در هم میآمیزد. سماورها بیوقفه میجوشند و استکانها یکی پس از دیگری پر میشوند. جوانانی که شاید شب گذشته تنها چند ساعت استراحت کردهاند، با لبخند از مردم پذیرایی میکنند. پیرمردی که سالها تجربه برپایی موکب دارد، گوشهای ایستاده و آرام میگوید: گاهی بهترین عزاداری، همین خدمت کردن است.
در بخش دیگری از مسیر، گروهی از بانوان سرگرم آماده کردن هزاران بسته صبحانه هستند. نانها با دقت بستهبندی میشوند، خرماها کنار آبمیوهها قرار میگیرند و هر بسته با همان وسواسی آماده میشود که گویی برای مهمان خانه خودشان است. خستگی در چهرهها پیداست، اما شوق خدمت، مجال شکایت نمیدهد.
کمی آنسوتر، نوجوانانی دیده میشوند که بطریهای آب را میان مردم توزیع میکنند. بعضیها مسیر را راهنمایی میکنند، برخی ویلچر سالمندان را هل میدهند و عدهای دیگر تنها گوشهای ایستادهاند تا اگر کسی به کمک نیاز داشت، درنگ نکنند. هیچ مسئولیتی کوچک به نظر نمیرسد هر کاری، سهمی از این همدلی بزرگ است.
در موکبی دیگر پزشکان و نیروهای داوطلب سلامت میز کوچکی برپا کردهاند. فشار خون سالمندان را اندازه میگیرند، داروهای اولیه در اختیار نیازمندان قرار میدهند و به کسانی که از راهی طولانی آمدهاند، توصیه میکنند دقایقی استراحت کنند. اینجا خدمت تنها در یک استکان چای خلاصه نمیشود گاهی در یک لبخند، گاهی در یک صندلی خالی و گاهی در همراهی چند قدمی با یک زائر معنا پیدا میکند.
با نزدیک شدن به ظهر جمعیت بیشتر میشود. صدای گفتوگوها، نوای دعا و رفتوآمد مردم در هم میآمیزد. با این حال، نظم موکبها حفظ شده است. گروهی مسئول تأمین آب هستند، گروهی دیگر غذای گرم آماده میکنند و تعدادی نیز به جمعآوری زباله و پاکیزه نگه داشتن محیط مشغولاند. کسی منتظر تشکر نیست؛ گویی همه از پیش با خود عهد کردهاند که سهمشان را بینام و نشان ادا کنند.
غروب که از راه میرسد چراغ موکبها روشنتر از همیشه به چشم میآید. نور لامپها بر چهره خادمانی میافتد که ساعتهاست روی پا ایستادهاند. صدای همهمه کمتر شده، اما دیگهای غذا همچنان میجوشند و سماورها هنوز خاموش نشدهاند. شاید آخرین مسافران هم تا ساعتی دیگر از راه برسند.
موکبها تنها محل توزیع غذا و نوشیدنی نیستند نمادی از همدلیاند. جایی که انسانها فارغ از تفاوتها، در کنار یکدیگر میایستند تا بار راه را از دوش دیگری بردارند. اینجا خدمت، زبان مشترکی است که نیازی به ترجمه ندارد.
شب آرامآرام بر شهر سایه میاندازد، اما بسیاری از موکبها همچنان بیدارند. خادمان وسایل فردا را آماده میکنند، سماورها را دوباره پر از آب میکنند و بستههای تازهای برای صبح میبندند، خستگی در نگاهشان پیداست، اما امید دارند که فردا نیز بتوانند میزبان رهگذرانی باشند که برای بدرقه امامشان پا به جاده نهادهاند.
شاید آنچه بیش از هر تصویر دیگری در ذهن میماند نه ازدحام جمعیت باشد و نه شمار موکبها بلکه دستهایی است که بیوقفه در حال خدمتاند. دستهایی که باور دارند احترام، تنها در حضور خلاصه نمیشود بلکه گاهی در بخشیدن یک لیوان آب، تعارف یک استکان چای، یا هموار کردن راه برای دیگری معنا پیدا میکند.