روایت دلهایی که به نیابت از عشق، قدم برداشتند
به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجو از بیرجند، ساعت هفت صبح است و هنوز یک ساعت مانده به قرار عاشقانی که از قافلهی اربعین جا ماندهاند، اما دلهایشان، سالهاست در کاروان سی و سالار شهیدان، حسین بن علی(ع)، قدم میزند. امروز میدان آزادی و خیابان امام رضا(ع) بیرجند، بوی کربلا میدهد؛ از پرچمهای سرخی که با مشت گرهکردهی رهبر شهید بر تارکشان، تا اشکهای پیرمردی که یک بار رفته و هرگز فراموش نکرده، تا کودکی که حرم را فقط در خواب دیده و حالا میان این جمعیت، به دنبال نجوای «یا حسین» میگردد. اینجا دیار خراسان جنوبی است، دیاری که حتی جاماندگانش، عشق را تمامعشق معنا میکنند.
ساعت هفت را نشان میدهد. هنوز یک ساعت مانده به حرکت کاروان جاماندگان، اما میدان آزادی دیگر گنجایش جمعیت را ندارد. از هر کوچه و پسکوچهای، از هر مسیر و گذری، عاشقان میرسند؛ با پرچمهای سرخی که تصویر مشت گرهکردهی قائد شهیدشان بر آن نقش بسته است. پرچمهایی که در باد، همچون پرچمهای حرم، از حسرت دیدار، میلرزند و میسوزند.

پیر و جوان، کودک و نوجوان، زن و مرد، محجبه و کمحجاب، فقیر و غنی، همه و همه از هر رنگی و هر طیفی که هستند، آرامآرام به این دریای خروشان اضافه میشوند. جمعیت نفسگیر میشود. لحظه به لحظه، موجها فزونی میگیرد تا آنگاه که عقربهها به وقت امام رضا(ع) میرسد و ناگهان، همهی این دلهای بههمفشرده، یک صدا، یک قدم، یک نوا میشوند.
در میان موج جمعیت، صحنههایی است که هر چشمتری را به اشک مینشاند. بچهها، این فرشتههای کوچک، آنقدر شوق دارند که بیرقهای بزرگ «یا حسین(ع)» و پرچمهای سهرنگ ایران را با وجود وزش باد، محکم و یک متر بالاتر از سطح زمین بر دستان کوچکشان نگه داشتهاند و میبرند. انگار نه انگار که سنگینی پرچم، برای دستان نحیفشان زیاد است؛ عشق، هر بار را سبک میکند.
برخی در کالسکهاند و برخی در آغوش پدران، با چشمانی گرد و حیران، به تماشای این دریای نور نشستهاند. تمامی این صحنهها، بوی اربعین را برای هر کس که یک بار آن راه را رفته باشد، زنده میکند. نجف، کربلا، حرم، ضریح، همه در این روز، در همین مکان و در همین قدمها، خلاصه شده است.

در میان هیاهو، چشمم به پسرکی میافتد که نه پرچمی در دست دارد و نه بیرقی؛ فقط ایستاده و به پرچم های سیدالشهداء خیره شده، انگار چیزی را در دوردست جستوجو میکند. نزدیک میشوم، کنارش خم میشوم و میپرسم: «چی شده پسر؟ چرا اینقدر غمگینی؟»
سرش را پایین میاندازد، با دست کوچکش اشکهایش را پاک میکند و با لهجهی شیرین خراسانی زمزمه میکند: «دلم برای حرم امام حسین تنگ شده، پسرخاله ام با نام و باباش رفتند اما ما نه! دلم میخواست با اونها میرفتم...».

◾ پیرمردی که با گریه، تمام حسرت یک عمر را روایت کرد
چند قدم که جلوتر میروم، پیرمردی را میبینم با محاسنی سفید، که به عصا تکیه داده و همراه با نوهها و فرزندانش، خود را به گوشهای از میدان رسانده. ایستاده و با چشمانی خیس، جمعیت را نظاره میکند؛ همراه با صدای سنج و طبلزنی هیأتها، اشک از گونههای چینخوردهاش جاری میشود، بیآنکه خجالت بکشد یا پنهان کند.
نزدیکش میشوم، آرام میپرسم: «پدرجان، تا حالا اربعین پیاده روی اربعین رفتهای؟»
ناگهان صدایش میشکند، گریه گلویش را میفشارد، با همان حالِ منقلب جواب میدهد: «قربانِ نام امام حسین(ع) شوم، من پاهایم دیگر توان پیادهروی ندارد... یک بار با کاروان رفتم، همان یک بار کافی بود که تا آخر عمر، دلم در کربلا بماند... خیلی دلم گرفته، عقده شده در دلم که دوباره هم به زیارت بروم...»
◾رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون
گریهاش شدیدتر میشود. دیگر نمیپرسم. رنگ چهرهاش، اشکهایش، لرزش دستانش، همه چیز را بیکلام فریاد میزند. «رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون»؛ و درون این پیرمرد، تمامقامت، کربلا ایستاده است.

در میان جمعیت، دختر جوانی را میبینم که روسری مشکی اش را محکم گرفته و چشمانش را به دوردست دوخته، انگار منتظر کسی است که نمیآید. کنارش میایستم، سلام میکنم. میگوید: «دانشجوی ترم چهارم هستم. امسال کلی برنامه ریخته بودم که برای دیدار با رهبر معظم انقلاب با هیات های دانشجویی به تهران بروم... دلمان قرص بود که امسال هم باز میرویم و چهرهی مهربانشان را از نزدیک میبینیم اما...»
مکثی میکند، نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد:
«اقا شهید شدند و نشد که بشه! انگار یکباره، خورشید پشت ابر رفت. ولی امروز، وقتی دیدم این جمعیت با پرچمهای سیدالشهدا و رهبر شهیدمان آمدهاند، یادم آمد که آقا همیشه فرمودند: "حسین(ع) چراغ هدایت است". پس اگر حسین هست، راه هست. اگر راه هست، ما هستیم. و امروز، اینجا، با جاماندگان، دلم را به حرم حسین(ع) گره میزنم.»
دختری که قرارِ دیدارِ آقا را از دست داده، اما قرارِ با حضرت سیدالشهدا(ع) را در اینجا، در همین خیابان، پیدا کرده است.
همراه جمعیت، قدم میزنم. هر کسی به حالی مشغول است؛ یکی ذکر «یا حسین» بر لب دارد، یکی نوحه میخواند، دیگری غرق در خیال و تفکر است. اما مردی که کنارم راه میرود، حال و هوای دیگری دارد؛ انگار تازه از پیادهروی اربعین برگشته و حالا خیلی زود، دلتنگ شده است.

نامش حسین است، خودش میگوید: «با خانواده و فرزندان خردسالم به زیارت امام حسین(ع) رفتم و دو سه روزی هست که به بیرجند برگشتیم، اما هنوز بوی نجف از تنم نرفته، هنوز صدای لبیک یا حسین در گوشم پیچیده.»
◾خیلی دلم برایش تنگ شده!
میپرسم: «در آن مسیر نورانی، چه چیزی بیشتر از همه در ذهنت میچرخید؟» بیمکث، با چشمانی که دوباره خیس میشود، جواب میدهد: «تصویر رهبر شهیدم، در مراسم عزاداری محرمهای قبل... هر جا که میرفتم، هر موکبی که میدیدم، یادش میافتادم. خیلی دلم برایش تنگ شده... هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر زود از پیش ما برود.»
هر چه بیشتر راه میرویم، خورشید بیشتر در بالای سرمان نور و گرما می تاباند، اما جمعیت، همچنان موج میزند، همچنان میرود، همچنان فریاد میزند:«یا حسین! یا حسین!»
و این فریاد، از بلوار امام رضا(ع) بیرجند فراتر میرود، تا آسمان، تا کربلا، تا قلبِ آن امامِ غریب، تا جایی که عشق، دیگر هیچ مرزی نمیشناسد.
این شب و روزها، این میدان، این قدمها، همه یک روایت است؛ روایت دیاری که عشق را از پدر به پسر، از پیر به کودک، از خاطره به آرزو، جاری میکند. خراسان جنوبی، کویر خشک دارد، اما دلهایش، چون بهشت، سرشار از عطشِ حسینی است.

امسال، اما این عشق تنها به این میدان ختم نشد. در کاظمین، در مسیر پیادهروی اربعین، مردم این دیار با برپایی موکبهای گسترده و بینظیر، پذیرای عاشقان اهل بیت(ع) از سراسر جهان بودند. از خرمشهر تا کربلا، از نجف تا کاظمین، نام خراسان جنوبی، چون پرچمی بر فراز موکبها در اهتزاز بود؛ مردمی که اجازه ندادند حتی یک زائر، خسته و گرسنه بماند. مردمی که نشان دادند ولایتمداری، فقط یک شعار نیست؛ یک سبک زندگی است، یک نفسِ هرروزه است، یک نفسِ عاشقانه است.
اینجا، همه، چه آنکه رفته و چه آنکه مانده، یک صدا فریاد میزنند: «لبیک یا حسین!» و این نغمه، تا همیشه در کویر این سرزمین، در دل این مردم، در تاریخ این دیار، طنینانداز خواهد ماند و تا ابد، تا ظهور، تا روزی که حضرت مهدی(عج) خود بیاید و دلِ همهی جاماندگان را، به وصال خویش، مهمان کند.