حاجیبابایی: فکرش را میکردم که آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر شود/ بعد از شهادت رهبری، سر سوزن احساس ناامیدی نمیکردیم/ با این شهادت همه فتنهها کور شد + فیلم
گروه سیاسی خبرگزاری دانشجو_ نایب رئیس مجلس در گفتوگو با SNNTV، در مورد انتقال رهبری اظهار داشت که همواره به دنبال این بود که پس از شهادت رهبر انقلاب، چه کسی این مسئولیت را بر عهده خواهد گرفت.
وی اشاره کرد که اعتقاد قلبی او و همچنین برداشت او از نگاه عموم مردم، به سوی حضرت آیتالله حجتالاسلام والقدره آقای مجتبی خامنهای بود و باور داشت که این انتخاب، راه را برای خاموش شدن بسیاری از فتنهها باز میکند.
حاجیبابایی در ادامه تصریح کرد که در حال حاضر «امام شهید» بر ایران امامت میکند و جهان به این نتیجه رسیده است که ساختار جمهوری اسلامی منحصر به یک یا دو فرد نیست و تداوم دارد.
وی همچنین خاطراند که شهادت رهبر انقلاب، پیششرطی بود که اجازه داد رهبری جدید در جایگاه خود قرار گیرد و مسیر حرکت نظام هموار شود.
خاطره حاجی بابایی از تقدیر شهید سلیمانی از او
نایب رئیس مجلس در روایتی از وقایع انتخابات ریاست مجلس دهم، به جزئیات تصمیم خود برای حمایت از دکتر علی لاریجانی پرداخت.
وی اظهار داشت در دور اول انتخابات، در حالی که نمایندگان جریانهای مختلف کاندید شده بودند، وی توانست اکثریت آرای فراکسیونهای ولایی را جلب کند.
حاجبابایی در این باره گفت: «پس از مشورت با بزرگان و همچنین گفتوگو با معاونم، آقای محمد دهقان، تصمیم گرفتم برخلاف عرف حاکم در آن لحظه، پشت تریبون بروم و علناً حمایت خود و آرای جبهه خود را از آقای لاریجانی اعلام کنم.»
وی افزود این اقدام باعث شد تا ۵۷ رایِ جبهه ولایی به آقای لاریجانی منتقل شود و مسیر برای رایگیری مرحله دوم هموار گردد.
وی همچنین به قدرشناسی شهید حاج قاسم سلیمانی از این اقدام اشاره کرد و گفت: «در نماز عید فطر همان سال، شهید سلیمانی در حضور آیتالله سید احمد خاتمی، با نگاهی لبخندآمیز و صمیمانه، از بنده بابت این تصمیم در مرحله اول و دوم انتخابات هیئت رئیسه مجلس تشکر کردند.»
خاطره گویی حاجی بابایی از درخواست رهبر شهید برای دیدار خانواده ایشان
در سال ۱۳۸۳ و در پایان مجلس ششم، رهبری برای سفری به همدان تشریف آوردند. در استادیوم قدس، در حالی که جمعیت منتظر سخنرانی ایشان بودند، آقای وحید با عجله به سراغ من آمدند و گفتند: «آقا با شما کار دارند.»
وقتی به جایگاه ویآیپی رفتم و سلام کردم، در کمال تعجب، رهبری در میان بزرگان حاضر، فرمودند: «میخواهم پدر و مادرت را ببینم.» این درخواست چنان سریع و غیرمنتظره بود که هماهنگیهای اداری زمان برد و شب شد. اما ایشان منتظر هماهنگیهای معمول نماندند. صبح روز بعد، در ساعت نه و نیم، رهبری با مهربانی فرمودند: «هماهنگی نمیخواهم، فردا همینجا.»
خانوادهام به حضور رسیدند و در فضای گرم دیدار، رهبری با لبخندی پدرانه به من اشاره کردند و فرمودند: «هایهای بابایی! در این خانواده، تو یکی سرپایی (به چشم فرزند میبینمت).» یکی از شیرینترین خاطرات من از آن دیدار، سادگی و محبت ایشان بود؛ در آن روزگار، ایشان به رسم عید، به من سه اسکناس هزار تومانی دادند: یکی برای خودم، یکی برای پدرم و یکی برای مادرم. این توجه ظریف و مهربانانه، یادگاری است که هرگز از ذهنم پاک نمیشود.
در حال تکمیل ...