ماجرای «علیرضا»، دانش آموز لامردی که ترکشهای آمریکایی بر تنش نشستند/ یک ترکش تا چند درجهای مرگ +فیلم
به گزارش گروه استانهای خبرگزاری دانشجو، عصر نهم اسفند، لامرد یکی از تلخترین روزهای خود را تجربه کرد؛ حملهای که در آن موشکهای آمریکایی به این شهر شلیک شد و آثار آن تنها در آمار و تصاویر انفجار باقی نماند، بلکه به خانهها و زندگی مردم رسید. گزارشهای منتشرشده بعدی نیز استفاده از موشک بالستیک آمریکایی PrSM در حمله به لامرد را تأیید کردهاند.
در لامرد، برای پیدا کردن روایت این حمله کافی است سراغ خانوادههایی برویم که خودشان قربانی شدهاند؛ خانوادههایی که ترکشهای این حمله را هنوز با خود حمل میکنند و میتوانند آنچه را دیدهاند، بیواسطه روایت کنند.خانواده برفر یکی از همین خانوادههاست.
چند ماه بیشتر از زمانی که این خانواده با تلاش و پشتکار، گلخانهای برای امرار معاش خود احداث کرده بودند نمیگذشت. چند هفته مانده به نوروز ۱۴۰۵، اعضای خانواده مشغول کار بودند؛ در حال ساختن همان زندگی سادهای که برایش زحمت کشیده بودند. اما ناگهان موشک آمریکایی بالای سر گلخانه آنها منفجر شد.
سهم مادر خانواده و علیرضا، کوچکترین عضو خانواده و یک دانشآموز لامردی، از این حمله، چند ترکش بود؛ ترکشهایی که حاصل انفجار موشکی بودند که برای مردم این شهر به ارمغان آورده شد.
یک ترکش تا چند درجهای مرگ
علیرضا در جریان این حمله از ناحیه سر مجروح شد. به گفته مادرش، یکی از ترکشها از بالای پیشانی وارد شده و در بدن او باقی مانده است. فقط چند درجه کافی بود تا مسیر ترکش تغییر کند؛ آن وقت شاید امروز علیرضا در کنار خانوادهاش نبود.
مادر خانواده نیز از ناحیه دستها مجروح شده و چند ترکش در بدنش باقی مانده است؛ ترکشهایی کوچک و گویمانند که در اثر سرعت و حرارت بالا هنگام برخورد، میتوانند به عمق بافت نفوذ کنند.
اینها اما فقط چند قطعه فلز نیستند؛ هرکدامشان یادگار لحظهای هستند که یک خانواده عادی، بدون آنکه در میدان جنگ باشد، ناگهان هدف حمله قرار گرفت.
دشمنی که دلش برای مردم ایران نمیسوزد
شاید مهمترین چیزی که خانواده برفر در این حادثه تجربه کردهاند، این باشد که دشمنی که هزاران کیلومتر دورتر ایستاده و موشک شلیک میکند، برای زندگی ساده مردم این شهر دل نمیسوزاند. برای او فرقی نمیکند آن سوی انفجار، یک گلخانه باشد یا خانه یک خانواده، یک مادر باشد یا یک دانشآموز.
اینجا دیگر جنگ، یک واژه در اخبار نیست؛ جنگ یعنی ترکش در سر علیرضا، ترکش در دستهای مادرش و گلخانهای که قرار بود نان خانواده را تأمین کند و ناگهان به صحنه یک حمله تبدیل شد.
روایت خانواده برفر، روایت یک عدد در میان آمار نیست. پشت هر ترکش، یک زندگی وجود دارد؛ زندگی خانوادهای که چند ماه پیش تنها میخواست با دسترنج خودش روزگار بگذراند. امروز شاید رسانهها بتوانند درباره محل اصابت، نوع موشک و اهداف حمله بحث کنند؛ اما نمیتوانند ترکش باقیمانده در سر علیرضا و زخمهای مادرش را از واقعیت حذف کنند.
این خانواده میماند و این روایت هم میماند؛ روایتی از روزی که موشک آمریکایی به لامرد رسید و مردم عادی، هزینه دشمنی را با زخمهایشان پرداختند. چرا که حقیقت جنگ، فقط در تصاویر موشکها و انفجارها نیست؛ گاهی حقیقت، در یک ترکش سهگرمی است که هنوز در سر یک دانشآموز باقی مانده است.