آیتالله مدنی؛ امام جمعه دلهای بیقرار
گروه فرهنگي «خبرگزاری دانشجو»، از آنجا که بیستم شهریور سالروز شهادت آیت الله مدنی یکی از برجسته ترین روحانیون نظام اسلامی است، بر آن شدیم تا در گفتاری کوتاه اشاره به زندگی آن شهید والامقام داشته باشیم.
ولادت و تحصیل
شهيد آيت الله سيد اسدالله مدني در سال 1292 هـ. ش (1323هـ.ق) در دهخوارقان (آذرشهر) ديده به جهان گشود. در جواني، به قصد كسب علم و كمال به شهر مقدس قم عزيمت كرده، و به رغم مشكلات فراوان شخصي ناشي از در گذشت پدر و استبداد عصر رضا خاني، با پشتكار وافر به تحصيل علوم ديني مشغول شد. او در حوزه علميه قم پس از گذراندن مراحل مقدماتي از محضر اساتيد بزرگ فقه و اصول و فلسفه استفاده کرد.
مدتي در محضر درس مرحوم آيت الله حجت كوه كمري (ره) و آيت الله سيد محمد تقي خوانساري (ره) حاضر شد و مدت چهار سال نيز در محضر امام خميني (قدس سره) حضور يافت و از درس فلسفه و عرفان اخلاق ايشان بهره مند گرديد. آيت الله مدني، پس از مدتي به نجف اشرف هجرت كرده در حوزه علميه نجف اشرف در كنار تكميل تحصيلات عالي خويش تدريس در سطوح مختلف را شروع كرد.
دوران مبارزه
آيت الله مدني مبارزه سياسي و اجتماعي خود را از دوران تحصيل در قم آغاز كرد و در اولين فعاليت هاي خود به ستيز با بهاييت در منطقه آذر شهر پرداخت و پس از مدتی شهر مذهبي آذر شهر را از لوث اين فرقه استعماري پاك كرد.
هنگامي كه شهيد نواب صفوي در نجف اشرف به فكر مبارزه با كسروي گري افتاد، آيت الله مدني مطلع مي شود كه نواب صفوي هزينه اين مبارزه را ندارد. بدين رو، كتاب هاي خود را مي فروشد و پولش را در اختيار نواب صفوي مي گذارد، به گونه اي كه دوستانش مي گويند اسلحه نواب از پول كتاب هاي آيت الله مدني بود.
آيت الله مدني اولين كسي بود كه در جريان انقلاب سال 1342در نجف از امام(ره) تبعيت كرد و در انتشار اعلاميه آيت الله حكيم نقش بسزايي داشت. در روزهاي سخت در پشتيباني از امام (ره)مخصوصا پس از سخنراني مهم و افشاگرانه در رد كاپيتولاسيون توسط امام خميني (ره) شهيد آيت الله مدني از جمله كساني بود كه لحظه اي از پشتيباني رهبر و مراد خود دريغ نكرد.
آيت الله مدني در سال 1350، به فرمان امام خميني(ره)، جهت تدريس به خرم آباد رفت و حوزه علميه كماليه به همت و تلاش ايشان تاسيس شد. چندي بعد بر اثر فعاليت هايي كه عليه رژيم ستمشاهي داشته به نورآباد ممسني، گنبد كاووس، بندر كنگان و مهاباد تبعيد شد و با اوج گيري انقلاب اسلامي به قم بازگشت و پس از پيروزي انقلاب، شهيد محراب آيت الله مدني در فصل ديگري از مبارزات، اين بار با تصدي نمايندگي مجلس خبرگان قانون اساسي از طرف مردم همدان خدمت به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران را آغاز كرد.
دوران تبعید
آيت الله مدني در سال 1354 به نور آباد ممسني (به مدت11 ماه) و در سال 1356 به گنبد گاووس ( 11 ماه) و سپس در سال 1357 به بندر كنگان و از آنجا در تابستان 1357به مهاباد تبعيد مي شود.
سرانجام آيت الله مدني در پايان مدت تبعيد به در خواست علماي مبارز تبريز به اين شهر عزيمت مي كند. در تبريز فعاليت هاي انقلابي شهيد مدني روز به روز علني تر مي گردد. ساواك وجود ايشان را در تبريز تحمل نكرده، شبانه وي را دستگير و از تبريز تبعيد مي كند.
ساده زیستی شهید محراب
شهيد آيت الله مدني در موقعيتهاي مختلف، هرگز سادهزيستي و زهد را فراموش نكرد و هميشه با زندگي اشرافي، علني و عملي مبارزه كرد. زندگي ساده او هميشه توطئههاي دشمن را براي تخريب شخصيت وي نقش بر آب ميكرد. هنگامي كه از قيامت سخن ميگفت، چنان ميگريست كه گويي صحراي محشر و عظمت آن را ميبيند. او خودساختهاي بود كه جامعه سازي كرد. او به تهذيب نفس و تقوي بسيار اهميت ميداد و معتقد بود پيروزي بر دشمنان و طاغوتيان زمان در گروي اصلاح نفس و خودسازي است.
شهادت علی گونه
شهيد مدني آخرين نمازجمعه خويش را در 20 شهريور سال 60 برپا کرد و در نافله خود به ديدار يار شتافت. ساعت 13:45 دقيقه بود و خطيب جمعه دو رکعت نماز جمعه را خواند و در جايگاه نماز به نافله ايستاد. در اين هنگام ناشناسي که حدودا 20ساله بود، خود را از ميان جمعيت به جلو رساند.
او قصد داشت به آقا نزديک شود، خواستند مانع راهش شوند، اما او اصرار داشت که با آقا کار دارد؛ چون به او شک کردند، خواستند مانع او شوند، اما او بازوي خطيب جمعه را گرفت و نافله او را قطع کرد، مردم دريافتند که او قصدي شيطاني دارد، خواستند تا او را به کناري کشند، ولي او ضامن نارنجک را کشيد، انفجاري وحشتناک در محراب نماز جمعه رخ داد و خون آيتي وارسته از آيات حق بر زمين محراب ريخت.
شهيد مدني می فرمود: من در دو موضوع نسبت به خود شك داشتم. يكي اينكه به من مي گويند: «سيد اسدالله»؛ آيا من واقعاً از اولاد پيامبر هستم؟ و ديگر اينكه آيا من لياقت آن را دارم كه در راه خدا شهيد بشوم يا نه؟
روزي به حرم امام حسين(ع) رفتم و در آنجا با ناله و زاري از امام خواستم كه جوابم را بدهد. پس از مدتي يك شب امام حسين(ع) را در خواب ديدم كه بالاي سرم آمد و دستي به سرم كشيد و اين جمله را فرمود:
«يا بُنَّي انتَ مقتولٌ»
«اي فرزندم كشته مي شوي»
كه جواب هر دو سوال من در آن بود. امام فرمود:« فرزندم، يعني من سيد هستم؛ و ديگر به من بشارت داد كه من شهيد مي شوم»