باز بوی ماه مهر، باز بوی مدرسه؛ زنگی برای یاد کودکان شجره طیبه
به گزارش خبرنگار گروه استان های خبرگزاری دانشجو؛ مهر که از راه میرسد، برای بیشتر خانوادهها بوی دفتر و کتاب تازه، کیفهای نو، لباس مدرسه و شوق نخستین روز سال تحصیلی را با خود میآورد؛ روزی که دانشآموزان بعد از تعطیلات دوباره راهی مدرسه میشوند، دوستانشان را میبینند و کلاسها با صدای معلم و خنده کودکان جان میگیرد. اما برای خانوادههای دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب، مهر امسال با خاطرهای سنگین گره خورده است؛ خاطره مدرسهای که روزی محل درس و رویاهای کودکان بود و در یک صبح تلخ، هدف حمله هوایی قرار گرفت و زندگی دهها خانواده را برای همیشه تغییر داد. گزارش هیئت حقیقتیاب سازمان ملل نیز در شهریور ۱۴۰۵ اعلام کرد که دلایل معقولی برای مسئول دانستن نیروهای آمریکایی در این حمله وجود دارد و حمله به مدرسه را در چارچوب حقوق بینالملل، جنایت جنگی دانسته است.
صبحی که هنوز کسی نمیدانست چه اتفاقی در راه است
شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، روز برای دانشآموزان و معلمان مدرسه شجره طیبه مانند بسیاری از روزهای دیگر آغاز شد. دانشآموزان با همان شور و شوق همیشگی وارد مدرسه شدند، کلاسها شکل گرفت و معلمان در کنار شاگردانشان بودند؛ کودکانی که هر کدام دنیایی از آرزو در سر داشتند و قرار بود درس بخوانند، بزرگ شوند و روزی هر کدام مسیر زندگی خود را پیدا کنند. هیچکس نمیدانست ساعاتی بعد، همین مدرسه و همین کلاسها به بخشی از یکی از تلخترین خاطرات زندگی خانوادههای آنان تبدیل خواهد شد. مدرسهای که باید برای کودکان محل یادگیری و امنیت باشد، در جریان حمله هوایی به یکی از مرگبارترین صحنههای این حادثه تبدیل شد. گزارشهای منتشرشده نیز تأکید کردهاند که مدرسه یک هدف غیرنظامی قابل شناسایی بوده است.
وقتی خبر شهادت رهبر انقلاب فضای مدرسه را دگرگون کرد
در همان روز، خبر شهادت رهبر انقلاب، آیتالله سیدعلی خامنهای، فضای مدرسه را نیز تحت تأثیر قرار داده بود. فاطمه سرحدی از فضای سنگینی میگوید که پس از شنیدن این خبر بر مدرسه حاکم شد؛ از اشکهای معلمان و کارکنان و از کودکانی که در کنار معلمان خود درباره شهادت و معنای آن صحبت میکردند. به گفته او، حتی میان دانشآموزان و معلمان حرف از شهادت و احتمال چنین سرنوشتی به میان آمده بود؛ حرفهایی که شاید در آن لحظه تنها بخشی از گفتوگوهای تلخ آن روز بود، اما ساعتی بعد برای بازماندگان معنایی سنگینتر پیدا کرد.
۱۶۸ دانشآموز رفتند؛ ۳۶ معلم و کارکنان ماندند
۱۶۸دانشآموز پیش از آغاز حمله از مدرسه خارج شدند، اما ۳۶ نفر از معلمان و کارکنان همچنان در مدرسه حضور داشتند. ساعت ۱۰ و ۲۱ دقیقه نخستین اصابت به فروشگاه فرهنگیان در مجاورت مدرسه رخ داد و پس از آن حملات ادامه یافت. در همان دقایق، مدرسهای که باید محل درس و بازی و آیندهسازی کودکان میبود، درگیر حملهای شد که بر اساس یافتههای بعدی هیئت حقیقتیاب سازمان ملل، دلایل معقولی برای نسبت دادن آن به نیروهای آمریکایی وجود دارد.
وقتی حمله آمریکا به مدرسه رسید
ماجرا برای کودکان حاضر در مدرسه تنها یک خبر نظامی یا بخشی از یک درگیری نبود؛ آنها در جایی بودند که باید امنترین بخش زندگی روزمرهشان میبود. گزارش آسوشیتدپرس نیز بر اساس تصاویر ماهوارهای، بررسی کارشناسان و شواهد موجود، حمله آمریکا را محتمل دانسته بود و بعدتر تحقیقات سازمان ملل دلایل معقولی برای مسئول دانستن نیروهای آمریکایی ارائه کرد. مقامهای آمریکایی مسئولیت حمله به مدرسه را نپذیرفتهاند و تحقیقات خود را نیز دنبال کردهاند، اما یافتههای سازمان ملل درباره مسئولیت آمریکا منتشر شده است.
در میان تمام روایتهای نظامی و سیاسی، یک واقعیت انسانی باقی ماند؛ مدرسهای هدف قرار گرفت که کودکان در آن حضور داشتند. آنچه برای تصمیمگیران جنگ شاید در قالب مختصات، اهداف و عملیات تعریف شود، برای خانوادههای میناب نام و چهره فرزندشان بود؛ کودکی که صبح با کیف مدرسه از خانه بیرون رفته بود و خانواده انتظار داشت ظهر یا بعدازظهر دوباره او را در آغوش بگیرد.
فاطمه؛ آغوش معلم و آیهالکرسی در میان دود و انفجار
فاطمه محمدیکیا یکی از بازماندگان آن حادثه است؛ کودکی که در میان دود و انفجار، خود را در شرایطی سخت دید و در همان لحظات، معلمش او را در آغوش گرفت و برای آرام کردنش آیهالکرسی خواند. در آن لحظه، آغوش معلم برای فاطمه تنها یک آغوش نبود؛ پناهی بود در میان ترس و آشوبی که همه چیز را از شکل معمول مدرسه خارج کرده بود. روایت فاطمه، تصویر انسانی همان حادثهای است که در گزارشها با آمار و اعداد بیان میشود، اما برای او با صدای انفجار، ترس، آغوش معلم و لحظاتی که هرگز از یادش نخواهد رفت معنا پیدا کرده است.
پدری که دختر دانشآموز را نجات داد و برای کمک به دیگران بازگشت
پدر یکی از دانشآموزان خود را به محل حادثه رساند و فاطمه را از میان آوار بیرون کشید، اما ماجرا برای او همانجا تمام نشد. او پس از نجات فاطمه، دوباره برای کمک به دیگران بازگشت و در جریان تلاش برای نجات افراد دیگر جان خود را از دست داد. این روایت، یکی از تلخترین بخشهای آن روز است؛ پدری که میتوانست تنها به نجات یک کودک فکر کند، اما برای کمک به دیگران بازگشت و دیگر به خانه برنگشت. در روزی که حمله جان کودکان و معلمان را گرفت، روایت چنین انسانهایی از فداکاری نیز در حافظه بازماندگان باقی ماند.

سردخانههایی که خانوادهها برای پیدا کردن یک نشانه گشتند
بعد از حادثه، زمان برای خانوادههایی که در جستوجوی فرزندانشان بودند معنای دیگری پیدا کرد. آنها برای پیدا کردن خبری از عزیزانشان، سردخانههای شهر را میگشتند و به دنبال کوچکترین نشانهای بودند که بتواند به انتظارشان پایان دهد. برای خانوادههایی که فرزندشان از مدرسه برنگشته بود، هر تماس، هر خبر و هر نشانهای میتوانست پایان یک بلاتکلیفی باشد؛ اما برای برخی خانوادهها این انتظار هفتهها و ماهها ادامه پیدا کرد.
گزارشهای بعدی از روند شناسایی قربانیان نشان داد که برای شماری از خانوادهها، حتی مشخص شدن نام عزیزشان نیز زمان برد. در این میان، ماجرای ماکان نصیری بیش از هر چیز به نمادی از این انتظار تبدیل شد؛ کودکی که خانوادهاش مدتها در جستوجوی اثری از او بودند و سرنوشتش به یکی از تلخترین روایتهای پس از حادثه تبدیل شد.
ماکان نصیری؛ دانشآموز کلاس اولی که خانوادهاش چشمانتظار بودند
ماکان نصیری، دانشآموز کلاس اولی مدرسه شجره طیبه، یکی از کودکانی بود که نامش پس از حادثه بارها در میان روایتهای خانوادهها و گزارشها مطرح شد. خانواده او روزهای سختی را در انتظار یافتن نشانی از فرزندشان پشت سر گذاشتند. روایتهای منتشرشده از این انتظار، از باقی ماندن وسایلی از ماکان در محل حادثه و تلاشهای متعدد برای شناسایی پیکر او حکایت داشت.
برای خانواده ماکان، این حادثه فقط یک روز تلخ در تقویم نبود؛ روزی بود که کودکشان از مدرسه بازنگشت و پس از آن، جستوجو برای یافتن یک نشانه آغاز شد. خانوادهای که پیش از آن روز دغدغه درس و مدرسه و آینده فرزندشان را داشت، حالا باید روزهای خود را با پرسش از سرنوشت او سپری میکرد؛ پرسشی که برای مدت طولانی پاسخی روشن نداشت.

۶۲ قطعه، ۳۲ هویت؛ اما نام ماکان در میان شناساییشدهها نبود
در روند شناسایی جانباختگان، نمونههای مختلف مورد آزمایش قرار گرفت و در نهایت DNA تعدادی از دانشآموزان شناسایی شد. در روایتهایی که از روند شناسایی منتشر شده، از بررسی ۶۲ قطعه و شناسایی هویت ۳۲ دانشآموز سخن گفته شده است، اما نام ماکان در میان شناساییشدهها قرار نگرفت. همین موضوع برای خانوادهای که تنها میخواست بداند بر سر فرزندش چه آمده است، به انتظاری سنگین و فرساینده تبدیل شد.
در چنین شرایطی، عددها دیگر فقط عدد نیستند؛ پشت هر نمونه آزمایششده، خانوادهای قرار دارد که منتظر شنیدن نام عزیز خود است و پشت هر هویت شناساییشده، خانوادهای که باید با واقعیتی تلخ روبهرو شود. برای خانوادههایی که هنوز در انتظار بودند، هر روز ادامه همان صبحی بود که فرزندشان از مدرسه بیرون نیامد.
دو پیکر که سرانجام با DNA شناسایی شدند
در ادامه، دو پیکر که پیش از آن هویتشان مشخص نشده بود نیز با آزمایش DNA شناسایی شدند؛ محمد طاها جعفری، دانشآموز، و راضیه زمانی، معلم. برای خانوادههای آنان، مشخص شدن هویت عزیز از دسترفته اگرچه تلخ و سنگین بود، اما دستکم به بخشی از بلاتکلیفی پایان داد و اجازه داد خانوادهها بدانند نام عزیزشان در میان قربانیان این حادثه ثبت شده است.
اما همزمان با مشخص شدن هویت برخی جانباختگان، خانوادههایی نیز همچنان با پرسشهای خود باقی ماندند. برای آنها زمان نه مرهمی برای فراموشی، بلکه ادامه مسیری بود که در آن هر خبر میتوانست سرنوشت تازهای برای یک خانواده رقم بزند.
۲۶ معلمی که دیگر به کلاس برنگشتند
در میان جانباختگان این حادثه، نام معلمان نیز به چشم میخورد؛ افرادی که آن روز در کنار دانشآموزانشان ماندند و شماری از آنان دیگر به خانه بازنگشتند. روایتهای منتشرشده درباره کادر مدرسه نیز از جانباختن شمار قابل توجهی از معلمان و کارکنان حکایت دارد. آنها برای دانشآموزانشان تنها معلم نبودند؛ بخشی از خاطرات کودکی آنان بودند و جای خالیشان در کلاسها و زندگی شاگردانشان باقی ماند.
هر کدام از این معلمان، روزی وارد کلاس شده بودند تا درس بدهند، دانشآموزانشان را راهنمایی کنند و آنها را برای آینده آماده کنند. شاید هیچکدام تصور نمیکردند آخرین حضورشان در مدرسه همان روزی باشد که قرار بود مانند روزهای دیگر به خانه بازگردند. حالا نام آنها در کنار نام دانشآموزانی قرار گرفته است که برایشان درس میدادند و خاطرهشان بخشی از تاریخ مدرسه شده است.

انیسه کریمی؛ معلمی که هنوز در موفقیت شاگردش زنده است
یکی از این معلمان، شهیده انیسه کریمی بود؛ معلمی که نامش برای شاگردانش با درس، محبت و خاطرات مدرسه گره خورده است. بعدها وقتی یکی از دانشآموزانش در آزمون سمپاد موفق شد، این موفقیت را به یاد معلمی که دیگر در میان آنها نبود، پیوند زد. گاهی اثر یک معلم سالها بعد از آخرین حضورش در کلاس باقی میماند؛ در موفقیت شاگردی که روزی پای تخته ایستاده و از او درس گرفته است.
شاید برای همین است که صندلی خالی یک معلم، تنها یک صندلی خالی نیست. پشت آن، مجموعهای از خاطرات، درسها و لحظههایی قرار دارد که دانشآموزان از آن معلم به یاد دارند. انیسه کریمی نیز برای شاگردانش در همین خاطرات ادامه پیدا میکند؛ در هر موفقیتی که آنها به دست میآورند و در هر بار که نام معلمشان را به یاد میآورند.
روایت فاطمه از روزی که مدرسه با خبر شهادت گریست
فاطمه سرحدی از همان روزی روایت میکند که خبر شهادت رهبر انقلاب به مدرسه رسید و فضای مدرسه را تحت تأثیر قرار داد. به گفته او، کارکنان و معلمان از شنیدن این خبر گریه کردند و دانشآموزان نیز در فضای مدرسه شاهد این اندوه بودند. در همان ساعات، میان معلمان و دانشآموزان درباره شهادت صحبت شده بود؛ گفتوگوهایی که بعدها، با رخ دادن حادثه، در ذهن بازماندگان معنای سنگینتری پیدا کرد.
روایت فاطمه، بخشی از تصویری است که نشان میدهد حادثه برای کسانی که در مدرسه حضور داشتند، تنها یک لحظه انفجار نبود؛ مجموعهای از لحظات بود که پیش از حمله آغاز شد و پس از آن نیز در ذهن و زندگی بازماندگان ادامه پیدا کرد. مدرسهای که آن روز شاهد اشک معلمان و دانشآموزان بود، ساعاتی بعد خود به یکی از تلخترین خاطرات آنان تبدیل شد.
کودکانی که از آیندهشان گفتند، اما فرصت رسیدن به آن را پیدا نکردند
کودکان مدرسه شجره طیبه، پیش از آن حادثه، آیندهای برای خود تصور کرده بودند؛ آیندهای که شاید در ذهن یک کودک با مدال ورزشی، قبولی در مدرسهای بهتر، ورود به دانشگاه یا رسیدن به شغلی که دوستش دارد معنا میشد. برخی از آنها در مسیر ورزش بودند، برخی به موفقیتهای علمی فکر میکردند و بعضی دیگر هنوز آنقدر کوچک بودند که رویاهایشان را به زبان کودکانه تعریف کنند.
امروز اما این رویاها برای خانوادههایشان به خاطره تبدیل شده است. پشت هر نام، کودکی قرار دارد که روزی با شور و شوق به مدرسه میرفت و برای آیندهاش برنامه داشت. همین است که وقتی نام دانشآموزان مدرسه شجره طیبه دوباره شنیده میشود، فقط از آمار جانباختگان سخن گفته نمیشود؛ از زندگیهایی گفته میشود که هر کدام میتوانستند سالها ادامه پیدا کنند و از خانوادههایی که حالا باید جای خالی فرزندشان را در خانه تحمل کنند.

زنگ مدرسه دوباره به صدا درمیآید
حالا اول مهر نزدیک است و مدرسه شجره طیبه قرار است دوباره میزبان دانشآموزان باشد. مدرسه جدید با ظرفیت ۲۴۰ دانشآموز آماده شده تا کلاسها دوباره شکل بگیرند و زنگ مدرسه بار دیگر به صدا درآید. دانشآموزانی مانند کیانا نجاتیزاده که در آزمون سمپاد موفق شده و کیارش و آرشیا عزیزی که به مدارس استعدادهای درخشان راه یافتهاند، نشان میدهند که مسیر درس و زندگی برای بازماندگان این حادثه همچنان ادامه دارد.
اما بازگشت دانشآموزان به مدرسه به معنای بازگشت همهچیز به روزهای قبل نیست. کلاسها دوباره پر میشوند، دفترها ورق میخورند و معلمها درس میدهند، اما جای بعضی صندلیها برای همیشه خالی خواهد ماند. پشت هر صندلی خالی، نام یک کودک یا معلمی قرار دارد که زمانی بخشی از همین مدرسه بوده است و حالا خاطرهاش در میان دیوارهای مدرسه باقی مانده است.
موفقیتهایی که با یاد صندلیهای خالی رقم خورد
موفقیت دانشآموزان بازمانده، در چنین شرایطی تنها یک خبر آموزشی نیست؛ هر قبولی و هر موفقیت میتواند یادآور آرزوهایی باشد که دانشآموزان این مدرسه برای خود داشتند. موفقیت کیانا نجاتیزاده در آزمون سمپاد و ورود کیارش و آرشیا عزیزی به مدارس استعدادهای درخشان، بخشی از مسیر ادامه زندگی دانشآموزانی است که پس از آن حادثه دوباره باید به مدرسه و آینده خود برگردند.
با این حال، این موفقیتها قرار نیست جای خالی از دسترفتهها را پر کند. زندگی ادامه دارد، دانشآموزان درس میخوانند و مدرسه دوباره پر از صدا میشود، اما خاطره کسانی که دیگر فرصت ادامه دادن مسیر را پیدا نکردند، همچنان بخشی از هویت این مدرسه خواهد بود.
اول مهر؛ بازگشت به مدرسهای که فراموش نکرده است
اول مهر امسال برای شجره طیبه تنها آغاز یک سال تحصیلی نیست؛ بازگشت به مدرسهای است که بخشی از تاریخ تلخ خود را در حافظه دانشآموزان و خانوادهها ثبت کرده است. زنگ مدرسه دوباره نواخته خواهد شد و کودکان دوباره وارد کلاسها میشوند، اما برای خانوادههایی که عزیزانشان را از دست دادهاند، زندگی هنوز با همان پرسشها و همان انتظارها ادامه دارد؛ پرسش درباره آنچه رخ داد، چرایی آن و مسئولیتی که باید در برابر این خانوادهها پذیرفته شود.

حملهای که بر اساس گزارش هیئت حقیقتیاب سازمان ملل، دلایل معقولی برای نسبت دادن آن به نیروهای آمریکایی وجود دارد، فقط یک نقطه روی نقشه نبود؛ مدرسهای بود در میناب، با کودکانی که صبح آن روز برای درس خواندن به کلاس رفته بودند. سازمان ملل در گزارش خود اعلام کرده که شواهدی از استفاده نظامی از ساختمان مدرسه پیدا نکرده و آن را یک هدف غیرنظامی قابل شناسایی دانسته است.
شجره طیبه دوباره جوانه میزند، اما این جوانه زدن به معنای فراموش کردن نیست. پشت لبخند دانشآموزانی که در نخستین روز مهر وارد مدرسه میشوند، خاطره کودکانی زنده است که دیگر بازنمیگردند؛ پشت صدای زنگ، صدای معلمانی که آخرین روز حضورشان در کلاس را سپری کردند و پشت هر جشن موفقیت، یاد دانشآموزانی که فرصت رسیدن به آرزوهایشان را پیدا نکردند. اول مهر میآید و مدرسه دوباره پر از دانشآموز میشود، اما برای خانوادههای شجره طیبه، این مدرسه تا همیشه یادآور کودکانی خواهد بود که در میانه درس و رویا، قربانی جنگ شدند.