کد خبر:۱۵۵۷۰۲
مقام معظم رهبری، اولین مهمان عروسی زوج سمنانی
بهت زده نگاه میکردم و اشک در چشمانم حلقه زده بود. اصلا نمیتوانستم باور کنم که مقام معظم رهبری اولین مهمان جشنمان است که غیر مستقیم به خانه ما آمده، و اولین کادوی عروسی را از ایشان میگیرم.
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، علی قدس؛ آبان 85؛ در چنین روزهایي شهرها و روستاهای استانمان پر بود از شور و اشتیاق حضور مقتدایمان، حضرت آيتالله خامنهاي (مدظه العالي) برای گرامیداشت این سفر پر برکت به سراغ یکی از هم استانیهایمان رفتیم که خاطره زیبایی از این سفر دارد.
روزهای دوره آموزشی بود و تا مراسم ازدواجمان چیزی نمانده بود. برای انجام مقدمات ازدواج مرخصی گرفتم و به سمنان آمدم. از همان ورودی شهر متوجه شدم رهبر عزیزمان قرار است به استان سمنان سفر کنند. مردم در جای جای شهر خودشان را برای استقبال از مرادشان آماده کرده، و خیابان ها و کوچه ها پر بود از پرچم و آذین بندی.
اشتیاق وصف ناپذیر برای دیدار مجدد آقا داشتم؛ قبلا در حسینیه امام خمینی (ره)ایشان را زیارت کرده بودم؛ اما دیدار آقا اینجا توی شهر خودمان صفای دیگری دارد.
صبح 17آبان 85 بود؛ از کنار نگاه های منتظر مردم، قلب های مشتاق کودکان و جوانان حتی پیرمردها و پیرزن ها که با در دست داشتن عکس ایشان به استقبال آمده بودند، گذشتم و در میان دریای مردم توی ورزشگاه تختی سمنان گم شدم.
و آن لحظه شور انگیز فرا رسید. شور و ولوله در مردم افتاد، فریادهای «دسته گل محمدی به شهر ما خوشامدی»، «ای رهبر آزاده آماده ایم آماده»، «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست»، با دست پر مهر و لبخند دلنشین آقا پاسخ داده می شد.
بعد از سخنان آقا راهی منزل شدیم. در راه با خودم فکر کردم کاش می شد یکبار ایشان را از نزدیک زیارت کنم؛ ناامیدانه به خودم می گفتم این امکان پذیر نیست، ناگهان چیزی به خاطرم رسید، شاید در دیدار خانواده های شهدا بتوانم از نزدیکتر ایشان را ببینم، چون همسرم خواهر شهید است و امکان دارد در این برنامه باشیم.
کارت دیدار خانواده شهدا با رهبر انقلاب به دستمان رسید، قبل از رفتن به این برنامه دور هم نشسته بودیم و داشتیم کارت های عروسی را می نوشتیم، مادرم بر اساس نذری که کرده بود اولین کارت را به نام امام زمان(عج) نوشت و دومین کارت را به نام رهبر معظم انقلاب.
عصر آن روز کارت را با خود به محل دیدار بردم و به یکی از مسئولان جمع آوری نامه های مردمی سپردم، در حالی که ذره ای امید به شرکت ایشان نداشتیم.
صبح جمعه 19 آبان 85 ؛ قرار بود جهیزیه را به منزل آینده مان ببریم و بچینیم. تا شب مشغول این کار بودیم، کم کم کسانی که برای کمک آمده بودند، رفتند و من مانده بودم تا باقی کارها را انجام دهم، مدتی گذشت کارها تقریبا تمام شده بود، قصد رفتن کرده بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. دیدم شماره آشنا نیست جواب دادم. آقایی پشت خط بود که صدایش برایم غریب بود. بعد از سلام و احوال پرسی گفتند: اگر اجازه می دهید می خواهیم به منزلتان بیاییم. هر چه اصرار کردم که خودتان را معرفی کنید که من بدانم با چه کسی صحبت می کنم بی فایده بود. من هم گفتم تا ندانم شما چه کسی هستید، آدرس نمی دهم.
تا اینکه صدای مادرم را از گوشی شنیدم و تعجبم بیشتر شد، از مادرم راجع به آنها پرسیدم باز هم بی نتیجه بود و در نهایت مادرم خواست که آدرس را به آنها بدهم تا متوجه قضیه شوم، آدرس را دادم و تا آمدن آنها با خودم کلنجار می رفتم که آنها با من چه کار دارند.
دلم تاب نمی آورد با مادرم تماس گرقتم و شروع کردم به سؤال کردن که اونا کی بودند از محل کارم بودند در خصوص کارم سؤال کردند، آیا در مسابقه ای برنده شدم، مادرم وقتی اصرار مرا دید گفت: آنها ازم خواستند چیزی نگویم،در همین حال که با مادرم صحبت می کردم متوجه شدم پشت خطی دارم با مادر خداحافظی کردم و جواب دادم همان شخص مورد نظر بود، گفت: ما جلوی مجتمع ایستاده ایم؛ اما بلوک را پیدا نمی کنیم؛ اگر ممکن است بیایید پایین؛ باسرعت خودم را به پایین رساندم و آنها را به منزل دعوت کردم دو نفر بودند، جوان و با وقار.
وارد منزل شدیم و آنها نشستند، و در دستشان کادویی هم بود. دیگر مطمئن شدم که در مسابقه ای برنده شدم و اینهم جایزه من است.
بعد از مختصر پذيرایی، ازمن سؤال کردند شغلت چیست و من پاسخ دادم: کارمند نیروی انتظامی ام و آنها به شوخی گفتند: چون نظامی هستی آدرس نمی دادی.
رو به یکی شان کردم و پرسیدم شما نمی خواهید خودتان را معرفی کنید. من هنوز نمی دانم شما کی هستید پاسخ داد: ظاهرا یک کارت دعوتی برای مقام معظم رهبری فرستاده بودید و وقتی ایشان از این موضوع مطلع شدند سلام رساندند و برای خوشبختی شما دعا کردند؛ ولی نمی توانستند در مراسم شما شرکت کنند؛ بنابراین هدیه ای برایتان فرستادند.
بهت زده تنها نگاه می کردم، اشک در چشمانم حلقه زده بود، اصلا نمی توانستم باور کنم که آقا اولین مهمان جشن مان است که غیر مستقیم به خانه مان آمده، و اولین کادوی عروسی را از ایشان می گیرم.
کم کم به خودم آمدم و شادی و شعف قلبم را سرشار کرد.
کم کم به خودم آمدم و شادی و شعف قلبم را سرشار کرد.
یکی از آنان رو کرد به من و گفت: ای کاش عروس خانم هم اینجا تشریف داشتن تا عکسی از هر دوی شما می گرفتیمو طبق دستور ایشان خدمتشان می بردیم.
در نهايت دو تا عكس از من گرفتند و گفتند: اينها را خدمت آقا مي بريم و به ايشان مي گوييم ايشان آقای داماد هستند، مدتي نشسته و پذيرايي شدند و بعد از آن خداحافظي كردند و رفتند.و من همچنان مات و مبهوت با كادويي كه آورده بودند تنها ماندم . تازه اون موقع بود كه رفتم به سراغش و بازش كردم ديدم يك جلد قران كريم، يك جلد كتاب نوشته خود آقا به نام «مطلع عشق» و دو عدد انگشتر عقيق است.
ناباورانه به انگشترها نگاه مي كردم، اشك بود كه از شور اين محبت وصف ناشدني دلم را ياري مي داد، كم كم يادم آمد كه من اصلاً آدرس منزل مادرم را روي كارت عروسي ننوشته بودم...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰