روشنفکر غرب زده؛ آدمی بی‌خاصیت، سلب حیثیت شده و عقیم
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۶۹۵۵۴
بررسي عملکرد روشنفکران غرب زده در تاريخ انقلاب - 1

روشنفکر غرب زده؛ آدمی بی‌خاصیت، سلب حیثیت شده و عقیم

همیشه عقده نداشتن تاثیر در جامعه و در میان اکثریت مردم منجر می‌شود تا روشنفکر غرب زده کم کم مالیخولیایی یا مدرنیست ‌شود و از اثر افتاده و مهمتر از همه اینکه کم کم همه ایده آل‌ها را رها می‌کند و آدمی می‌شود بی‌خاصیت و سلب حیثیت شده و عقیم ...

گروه سياسي «خبرگزاری دانشجو»؛ پیشینه حضور جریان روشنفکری در تاریخ ایران، به حدود 150 سال قبل، یعنی دوران سلطنت فتحعلی شاه قاجار می رشد. نخستین گروه از جوانانی که به دستور عباس میرزا نایب السلطنه برای آموختن علوم و فراگیری فنون جدید، راهی اروپا شدند را می توان نخستین روشنفکران ایرانی به مفهوم امروزین آن دانست. این افراد سخت شیفته نحوه زندگی و تمدن و فرهنگ غرب شدند و خیلی زود و به آسانی به محافل فراماسونری راه یافتند و از طریق همین محافل و مجامع در خدمت اجزای سیاست های استعماری درآمدند تا  مردم را از ارزش های دینی بیگانه سازند.

 

دشمنی با ارزش های دینی

 

میراث خوارانی امثال میرزا فتحعلی آخوندزاده، عبدالرحیم طالبوف، میرزا آقاخان کرمانی و میرزا ملکم خان ناظم الدوله در عصر رضاخان و محمدرضا پهلوی که نام روشنفکر بر خودگذاشتند، هجوم به ارزش های دینی و سنت های مردم را در دستور کار خود داشتد و در آثار و نوشته های خویش کوشیدند تا اعتقادات مذهبی را مهمترین دلیل عقب ماندگی مردم ایران از قافله تمدن بشری قلمداد کنند.

 

زنده یاد جلال آل احمد در این مورد می نویسد: «یک واقعیت، موجود است و آن اینکه روشنفکر غرب زده ما به وسوسه حکومت های وقت از همان اول در فرنگ درس خواندن و برگشتن را آموخت، شروع کرد به لامذهبی، از کتاب های جلال الدوله و آثار ملکم خان بگیر تا آثار کسروی و از جنجال بهایی گری بگیر تا حرف و سخن اصلی حزب توده، اغلب روشنفکران و نهضت های روشنفکری، ندانسته علم مخالفت با مذهب و روحانیت را برداشتند. آنها همیشه به یک دونباله روی کودکانه در دعوای مداوم حکومت و روحانیت طرف حکومت را گرفتند و آخرین بار از قضیه تنباکو بگیر و بیا کشتار بی رحمانه 15 خرداد 1342 و در تمام این صد سال اخیر، روشنفکر ایرانی مردد میان حکومت و مردم، در آخرین دقایق طرف حکومت را گرفته است.»

 

به دلیل همین مخالفت با آرمان ها و اعتقادات مردم بود که کم کم پل ارتباطی روشنفکران ما با مردم ایران ویران شد و آنان همچون جزایری تک و تنها و بی رابطه در اقیانوس بی اعتمادی مردم گرفتار ماندند و مبدل به موجوداتی بی تاثیر در جامعه شدند.

 

مرحوم آل احمد در قسمتی دیگر از نوشته اش به این نکته اشاره می کند و می نویسد: «همیشه عقده نداشتن تاثیر در جامعه و در میان اکثریت مردم، روشنفکر ایرانی را آزار و اذیت کرده است و او را وادار ساخته به آرزو های دور و دراز دامن بزند و رفاه روشنفکر جماعت که به قیمت حرمان، اکثریت فراهم آمده، مانع از آن می شود که در غم دیگران شریک باشد. چنین می شود که او کم کم خنگ می شود یا مالیخولیایی یا هروئینی یا مدرنیست و غرب زده و از اثر افتاده و مهمتر از همه این که کم کم همه ایده آل ها را رها می کند و آدمی می شود بی خاصیت و سلب حیثیت شده و عقیم...»

 

بیگانگی با مردم

 

واقعیت این است که روشنفکران ما در عصر پهلوی فاقد پایگاه مردمی بودند و به دلیل حمایت مالی رژیم  پهلوی، بیشتر از اینکه در اندیشه منافع مردم محروم باشند، در چهت حفظ رژیم از زهگذر فریب گروه های فعال بودند.

 

محمد درخشش، رئیس جامعه فرهنگیان و وزیر کابینه علی امینی خود اذعان بر نداشتن پایگاه این طیف در میان مردم دارد و می نویسد: «اندیشمندان و روشنفکران ما هیچگاه و در هیچ زمانی کوچکترین پایگاهی در بین توده های مردم نداشته اند؛ زیرا آنها همواره به عنوان یک طبقه ممتاز و تافته جدا بافته خرج خود را از خرج توده های مردم جدا ساخته اند. به همین دلیل آنچه می گویند و می نویسند در محدوده دید افکار و تامین منافع طبقاتی خویش است و و مشهورترین نوشته هایشان، کوچکترین جاذبه ای برای توده مردم ندارد. مردم حتی معروف ترین نویسندگان و اهل قلم را نمی شناسند؛ زیرا در ایران اصولا نویسنده مردمی وجود ندارد.

  

وی علی رغم میل باطنی اش اعترافاتی واقع بینانه دارد، اگرچه نتایجی که از آنها می گیرد، آلوده به غرض و فریب کاری از نوع دیگری است.

 

درخشش در این مقاله اعتراف می کند که تنها حضرت امام خمینی (ره) طرح و برنامه مشخصی برای سرنگونی رژیم طاغوت و اداره جامعه پس از آن را داشت و تمامی سركردگان روشنفکر فاقد هر گونه برنامه ای برای انقلاب و اداره امور بودند: «راز پیروزی ملل آزاد شده در بند استبداد، پیش آمادگی آنها برای اداره امور کشور پس از سقوط رژیم های حاکمه بوده است ... در انقلاب 22 بهمن ماه، تنها آقای خمینی بود که که هدف مشخص و روشن برای جانشینی شاه پس از سقوط او در سر پرورانده بود .... تنها آقای خمینی بود که با استفاده از افراد گروه ها... مردم متفرق و ناآشنا با یکدیگر را که کوچکترین رابطه و همکاری اجتماعی نیز با هم نداشتند، به سوی هدف خود هدایت می کرد...»

 

در میان اعترافات ناگزیر درخشش این نکته هم قابل اعتنا و تامل است که وی روشنفکران را به دلیل اینکه به جای تکیه بر مردم، امید و نگاهشان به قدرت های بیگانه است، مورد انتقاد و شماتت قرار می دهد و می افزاید: «... اساسی ترین راز و پشتوانه ملل آزاد شده از بند استبداد، تشکل و اتحاد یکپارچه آنها و اتکا به نیروهای سرنوشت ساز خود، به جای وابستگی و تسلیم ... به سیاست های خارجی بوده است. لازمه چنین اتحاد و تشکلی نیز برخورداری رهبران و هادیان جامعه از اعتماد و حمایت توده هاست و ... آقای خمینی با درک این واقعیت بود که با بی اعتنایی و پشت کردن به روشنفکران چپ و راست و میانه رو ملی، با شعار و فریاد حمایت از مستضعفان به بسیج توده ها توفیق یافت ... .»

پربازدیدترین آخرین اخبار