وقتي كه ميرزا بنويسي ابتر ماند!
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۷۷۶۶۳
زندگي شخصي سيمين و جلال- پاياني/مقدمه سنگي برگوري آل احمد

وقتي كه ميرزا بنويسي ابتر ماند!

و این راه بریده را؟ و مگر من نقطه ختام خلقتم؟ یا آخر جاده‌ام؟ با همین فکرها بود که یک بار جاپا را سر هم کردم و بار دیگر میرزا بنویسی در نون والقلم ابتر ماند ...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ رفیقی دارم نقاش. شما هم می‌شناسیدش. پزشک‌نیا. که برادرش تازگی‌ها در یک تصادف ماشین له شد. جوانی برومند با قلمی خوش و آینده‌ای جوان‌مرگ به ‌تمام معنی.
 
شاید ناکام هم و آن وقت برادرش، خیال می‌کنید می‌توانست تحمل کند؟ دو بعد از نصف شب، ماشینی تمام عرض خیابان را با صد و بیست کیلومتر در ساعت طی کند و از روی سکوی وسط خیابان بپرد و یک‌راست بیاید به‌طرف جایی که آن جوان به انتظار آینده‌اش ایستاده بود و داشته با دوستانش قرار و مدار می‌گذاشته.
 
و آن‌وقت از میان همه‌ جمع فقط او را بزند! و چه زدنی، که له کردن. اینجاها است که دیگر از تصادف و سرنوشت هم مفری نیست.
 
و واقعیت هم بی‌معنی می‌شود و می‌دانید حالا این حضرت نقاش چه خیال می‌کند؟ خیال می‌کند که برادرش را به‌عمد زده‌اند. چون جوانتر که بود سردو تا از همسن و سال‌های خودش را از راه به‌در برده بود و بعد خودش رفته بوده فرنگ به درس خواندن.
 
و آن دو نفر دنبال ماجراهای سیاسی به‌ زندان افتاده بوده‌اند و آینده‌شان خراب شده بود و پدرهاشان که پولدار بوده‌اند کسی را اجیر کرده بوده‌اند که آن وقت شب و الخ... اینها را من نمی‌بافم. تصورات دوست نقاش من است که واقعیت چنین بلایی سرش آورده. حق هم دارد. مرگ نا به‌هنگام یک برادر را نمی‌شود به تصادف واگذار کرد.
 
روزی که رفتیم سر سلامتیش و او داشت داستان مکاشفاتش را می‌گفت؛ من در فکر قضیه خودم بودم و عین او نمی‌توانستم قضیه را به سرنوشت احاله کنم. آخر چرا سرنوشت همین ما دو نفر را انتخاب کرده باشد؟ او را برای مردن بالفعل و مرا برای مردن بالقوه. می‌دیدم که آن نقاش و من هر دو جلوی نیستی ایستاده‌ایم با این فرق که او در سرحد عدم به داستان و تخیل پناه برده و من نمی‌توانم. آخر او که آنوقت شب حاضر و ناظر نبوده. ولی من همه‌جا حاضر و ناظر بوده‌ام.
 
و هیچ‌جایی برای تخیل باقی نگذاشته‌ام. عین همه، بچه که بوده‌ام با خودم ور رفته‌ام و بعد که توانسته‌ام روی ته جیبم راه بروم ددر رفته‌ام و بعد هم گلویم جایی گیر کرده و زن برده‌ام. نه مرضی داشته‌ام و نه کوفت و ماشرایی به ارث برده‌ام. پدرم سه برادر داشته و دو خواهر و مادرم در همین حدودها. و آنوقت خود ما خواهر برادرها. مادرم سیزده شکم زائیده که هشت تاشان مانده‌اند که ما باشیم. از این هشت تا یکی‌شان را سرطان بلعید- خواهرم را، که او هم بچه نداشت.
 
و یکی دیگر را سکته برد – برادر بزرگم را، که گرچه از زن اولش یک بچه داشت؛ دو تا زن دیگر هم گرفت و طلاق داد. ولی به هر صورت وقتی مرد همان یک بچه را داشت. اما دیگران هر کدام با بچه‌ها و نوه‌ها. و مادرم فقط ندیده‌اش را ندیده. و آنوقت عموزاده‌ها و خاله‌زاده ها و نوه‌ها و نتیجه‌ها و زادرود… یک ایل به تمام معنی.
 
جاده‌ای تا لبه پرتگاهی و بعد بریده. ابتر به‌تمام معنی. آخر هیچ می‌شود فکرش را کرد که صفی از اعماق بدویت تا جنگل تنک تمدن ته کوچه‌ی فردوسی - تجریش این امانت را دست به دست -یعنی نسل به نسل- بتو برساند و تو کسی را در عقب نداشته باشی که بار را تحویل بدهی؟
 
توجیه علمی و تسلیم و واقعیت همه به‌جای خود. ولی این بار را چه باید کرد؟ و این راه بریده را؟ و مگر من نقطه ختام خلقتم؟ یا آخر جاده‌ام؟ با همین فکرها بود که یک بار جاپا را سرهم کردم و بار دیگر میرزا بنویسی در نون والقلم ابتر ماند.
 
و داریوش که نسخه خطی‌اش را می‌خواند گفت که بله؛ اما اجباری نیست که خودت را در تن دیگری بگذاری ... این جوری است که حتی حق نداری در قصه‌ای بنالی.
 
پربازدیدترین آخرین اخبار