کد خبر:۱۷۹۱۷۷
خاطرات حاج رحیم صارمی؛ (1)
حرفهای مهدی باکری از قرآن بود و همین دلنشینش کرده بود
فرمانده لشكر ميآمد وسط بچهها مينشست و صحبت ميكرد؛ وقت ندارد. آن روزها پول و مسئوليت مطرح نبود؛ مال و رياست مطرح نبود. من نشنيدم كسي بگويد فرمانده. ميگفتند مسئول. مسئول به دلهاي نيروهايش حكومت ميكرد، اما فرمانده الآن مديريت ميكند و از دل نيروهايش خبر ندارد.
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از ارومیه، «رحيم صارمي» بازنشسته سپاه است. دوازده دي ماه 58 وارد سپاه شده و در سالهاي جنگ حضور دائم داشته است. در عمليات خيبر فرمانده گردان سيدالشهدا و بعدها در عمليات رمضان، مقدماتي والفجر يك و مسلم بن عقيل(ع)، اطلاعات بوده است و اکنون نیز به عنوان مسئول گروه تفحص لشکر 31 عاشورا فعالیت می کند خاطرات زیر از زبان او جاری می شود که روزی با دیدگانش مشاهده کرده است.
وي خاطرات خود را چنین بیان می کند: ميخواستم بروم خرمشهر، اجازه ندادند... روزهاي اول جنگ بود. نمايندههاي بنيصدر اجازه نميدادند برويم خرمشهر. يك قايق كرايه كرديم كه برويم. فردا صبح صاحب قايق آمد و گفت: من زن و بچه دارم، نميآيم. عراق ميآيد ميزند وسط آب.
خيلي التماس كرد. پولي هم كه گرفته بود، پس داد. فرمانده ما هم كه يك ستوان سني (بعداً در جنگ شيعه شد) بود، قبول كرد و ما نرفتيم. ولي راضي نشديم. رفتيم پيش آقاي كهتري كه سرگرد ارتش بود. دستور داد دو تا ماشين به ما بدهند. ماشينها را گرفتيم و يك سري وسايل كه از تبريز آورده بوديم را گذاشتيم داخل آن. چند نفر هم كه عمدتاً از نيروها بودند، نشستند.
چون سقف ماشين باز بود، يك تيربار هم گذاشتيم كه اگر در مسير، هليكوپتر بيايد، بزنيمش. راه افتاديم. خرمشهر آن موقع هنوز در محاصره بود و مقاومت ادامه داشت. دو روز بعد، مقاوت تمام شد و شهر اشغال شد. ميخواستيم برويم آبادان و از آنجا برويم. راه ديگري نبود.
به هر حال رفتيم تا جايي كه نوشته بود خرمشهر 90 كيلومتر. بعد از آن ديديم يك موتورسوار كه موي سرش را از ته زده و ريش هم داشت، جلوي ما را گرفت. گفت: برادرها كجا؟ گفتيم: ميرويم آبادان. گفت: متأسفم عراق آمده جاده را گرفته. نميتوانيد برويد. روستايي است بعد از دارخور، برويد آنجا. رفتيم. آنجا چادرهاي مخروطي شكل به ما دادند. مردم هم بودند. تا صبح گوشهاي نشستيم. صبح كه شد فهميديم مردم هم در اضطرابند و يك تعداد هم دارند فرار ميكنند.
تعدادي هم در ده، اين طرف كارون، مانده بودند. فردا شب آقاي كهتري آمد و صحبت كرد. آموزشهايي براي ما گذاشتند و آماده عمليات «توكل» شديم. ما هم در آن عمليات بوديم كه نرفته، برگشتيم. هدف عمليات، آزادسازي بود. قرار بود از شرق كارون عبور كنند و بروند آن طرف كارون. اين عمليات ناموفق بود. من مجروح شدم. مرا فرستادند اصفهان و از آنجا هم تهران و بعد تبريز كه دو ماه طول كشيد.
در بيمارستان بوديم كه بنيصدر فرار كرد و حصر آبادان شكسته شد. دوباره به گروه چمران برگشتيم. گروه چمران... گروه چمران، بيشترشان بچههاي آذربايجان بودند. مسئول عملياتيشان صادق عبداللهزاده، بچه تبريز بود. مسئول پشتيباني تداركاتش دو تا برادر به نام حاج كاظم و حاج حسين بودند. قرار بود مالكيه، قبل از عيد عمليات بشود. بچههاي لقمان هم آمدند، ولي ما را نبردند. اينها رفتند و شعيطه و مالكيه را گرفتند كه خيلي هم مهمات از آنجا به دست آوردند. من سال شصت در استانداري اهواز، ستاد آقاي چمران بودم كه عيد شد. بعد از آن رفتيم تبريز و دوباره برگشتيم به سوسنگرد.
زماني كه آقاي بهشتي و يارانش شهيد شدند، ما در سلطانيه بوديم. بعد آقاي رجايي و باهنر هم شهيد شدند كه مسئولين تبريز ما را عوض كردند. گفتند اينها روحيهشان پايين آمده. حساب كنيد، هفت تير در آنجا بوديم؛ شهادت آقاي رجايي و باهنر و چمران، كلاً روحيه ما را عوض كرده بود. همه چيزِ سوسنگرد و بچههاي تبريز را عوض كردند كه ما برگشتيم و آماده شديم براي تجديد قوا.
ياد باد آن روزگاران... يادش بهخير روزهاي خوب جنگ. برابري، برادري، همدلي، همزباني، مهرباني، اخوت، همه اينها با هم آنجا جمع بود. ديگر كسي براي ديگري قيافه نميگرفت، وقتي وارد ميشدي، ميديدي جمعي هست كه نميتوانستي ببيني كدام مهدي باكري است، مگر اينكه از قيافه ميشناختي.
فرمانده لشكر ميآمد وسط بچهها مينشست و صحبت ميكرد؛ وقت ندارد. آن روزها پول و مسئوليت مطرح نبود؛ مال و رياست مطرح نبود. من نشنيدم كسي بگويد فرمانده. ميگفتند مسئول. مسئول به دلهاي نيروهايش حكومت ميكرد، اما فرمانده الآن مديريت ميكند و از دل نيروهايش خبر ندارد. ساده و خاكي، مثل همه ... قبل از عمليات رمضان ما در تيپ عاشورا بوديم. ايشان هم جانشين لشگر نجف بود.
محمد صالحي نامي بود كه مسئول عمليات منطقه 5 بود، آقاي مقصودي هم فرمانده منطقه 5. يك روز گفتند كه بچهها بيايند. آقاي صالحي ميخواهد صحبت كند. فكر كنم آن موقع شهيد براتي در اهواز بود. گفت ميخواهيم يك هفته ديگر شخصي را بياوريم كه از خودمان است. همهتان ميشناسيد: مهدي باكري. بعضيها ديده بودند و بعضي هم كه با ايشان كار كرده بودند ميشناختندش. فتحالمبين دو تا گردان ما با نجف رفته بودند، آقامهدي آن موقع جانشين حاج احمد بود، ايشان آمد و به قيافهاش نميخورد، ولي آمد فرمانده تيپ عاشورا شد از بعد از رمضان. اولين برخورد ما اين بود كه بچههاي تخريب را جمع كرد و صحبت كرد كه شما اولين نفرات هستيد و شما چشم عملياتها هستيد و مواظب باشيد.
يك سري خصوصياتي را از صدر اسلام و از قرآن و نهجالبلاغه گفت. بعد عمليات رمضان را انجام داديم تا خيبر كه داداش او شهيد شد. عمليات بعد هم خودش شهيد شد. بايد دو ـ سه روز از آقا مهدي صحبت كنيم. ايشان اصلاً دستور نميداد؛ خودش شروع ميكرد و همه ميفهميدند كه ايشان ميخواهد چهكار كند. بعضي اوقات هم كه ما را جمع ميكرد براي صحبت و نصيحت، يك اصطلاحاتي بود براي نصيحتكردن.
نميگفت حاج رحيم، ميگفت بنده خدا، شبها بايد برويد چادرها را نگاه كنيد. ببينيد پتوي رزمندهاي را باد نبرد. يك فانوس حتماً داخل چادرها روشن باشد. چادر خاموش نباشد. همه اينها كلي حرف است. خودش شبها بلند ميشد به تمامي چادرها در پادگان دزفول سر ميزد. ميآمد پشت چادرها را نگاه ميكرد. يك روزي پشت چادر فرماندهي بهداري، بچهها نصف خرماها را خورده بودند و نصف بيشترش را انداخته بودند بيرون، ديديم صداي آقامهدي ميآيد. روبهروي گردان ما داد و بيداد ميكرد.
ميگفت: ميدانيد اينها را چه كسي فرستاده؟ چرا انداختيد؟ خودش تميز كرد و خورد. بعد هم مسئول بهداري را بازخواست كرد. خانمش ميگفت يك روز برايمان مهمان آمده بود. گفتم: مهدي، برو از لشكر غذا بياور. گفت: اين غذا فقط براي من و توست. لشكر ضامن مهمانهاي ما نيست.
چرا رزمندهها عاشق آقامهدي بودند؟ چرا همه دوستش داشتند؟ يك سري خصوصياتي از ايشان ديده بودند كه جذبش شده بودند. از چادر ميآمد بيرون، پوتينهايش را ميبست و اين جمله را ميگفت: لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم. حفظ بيتالمال، يكي از شاخصههايش بود.
شبها نميخوابيد. روزها ميجنگيد و شبها زاهد بود. همه چيز در آقامهدي بود. شبها ميديدم كه ميرفت دستشوييها را تميز ميكرد. آقامهدي مفسر قرآن بود. نميگويم شاعر بود، ولي جملاتش را شاعرانه بيان ميكرد. شجاع بود. مطيع تمام عيار امام بود. وقتي از امام حسين(ع) مرثيهخواني ميشد، گريهاش ميگرفت؛ يعني ائمه(ع) را هم خيلي دوست داشت. به هر حال ما اينگونه عاشق آقامهدي شديم.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰