کد خبر:۱۸۶۰۵۸
شهيدي كه آرزو ميكرد پيكرش برنگردد...
با هم حرف ميزديم و ميخنديديم برگشت و گفت: مامان ميدوني من چي دوست دارم؟ گفتم: بگو مادر. گفت: دوست دارم شهيد بشم و جنازهام را نيارند، گفتم: خدا نكنه مادر، شاديام را به هم نزن.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، در 26 آذر 1342 در شاهرود به دنيا آمد، اسمش را محمد علي گذاشتند. شهيد عامريون دوران تحصيلش را در شاهرود گذراند. رشته جامعه شناسي در دانشگاه شيراز قبول شد و تا كارداني ادامه داد. از همان ابتدا يار و ياور خانواده بود.
از خصوصيات بارز اخلاقي اش ساده زيستي، تقوا و ايمان وي را مي توان ذكر كرد. با شروع جنگ از طريق سپاه پاسداران، به عنوان بسيجي چند بار به جبهه اعزام شد. سرانجام در بيست و يكم بهمن 1364 بر اثر اصابت تركش در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيد.
پاي صحبت هاي مادرش كه مي نشيني كلامش با خاطرات خوش محمد علي سخت عجين است، درباره آن روزها مي گويد: محمد علي را در خيابان ديدم، فردي كنارش بود و پشت سر هم به او بد و بيراه مي گفت؛ او ساكت بود و هيچي نمي گفت وقتي به خانه آمد، گفتم: امروز برات اتفاقي افتاده؟ گفت: چطور مگه؟ ماجراي خيابان را برايش تعريف كردم. گفت: اون يكي از افرادي بود كه مخالف انقلاب و امام حرف مي زد، مي خواستم راهنمايي اش كنم عصباني شد.
گفتم: چرا جوابش را ندادي؟ گفت: مامان جان ما كه مثل اون نيستيم اگر مي خواستيم مثل اون باشيم كه طرف امام نبوديم.
مادرش ادامه داد: يك روز با دو استكان چاي وارد اتاق شد و كنارم نشست استكاني را روبرويم گذاشت و گفت: اين هم براي مادر گلم، گفتم: دست پسرم درد نكند گفت: نوش جونت مادر. با هم حرف مي زديم و مي خنديديم برگشت و گفت: مامان مي دوني من چي دوست دارم؟
گفتم: بگو مادر. گفت: دوست دارم شهيد بشم و جنازه ام را نيارند، گفتم: خدا نكنه مادر، شادي ام را به هم نزن.
گفت: مادر مرگ حقه از رگ گردن هم به آدم نزديك تره تازه مگه هركي در مورد شهادت حرف بزنه شهيد مي شه هنوز كو تا شهادت.
خواهرش خاطرات زيادي از محمد علي دارد: مشغول خواندن زيارت عاشورا بود با حال عجيبي مي خواند، اشك آدم را در مي آورد پشت در نشستم دوست داشتم كه گوش بدهم.
من هم حال عجيبي پيدا كردم بعد از اينكه كارش تمام شد از اتاق بيرون آمد مرا كه ديد خنديد و گفت: خواهر جان چرا پشت در نشستي؟
گفتم: عجب شور و حاليه ما را بردي توي حس. گفت: هر لحظه كه زيارت عاشورا مي خوانم به ياد بچه ها در جبهه مي افتم.
يك روز گفت: خواهر ارادت خاصي به امام حسين (ع) دارم. خواستم چيزي بگويم كه گفت: آرزوم رفتن به كربلاست.
خواهرش ادامه داد دومين روز از مرخصي اش را مي گذراند، وضو گرفت و وارد اتاق شد، با تعجب نگاهش كردم و گفتم: چرا اينجوري راه ميري، چرا ميلنگي داداش؟ همانطور كه سعي مي كرد درست راه برود، گفت: چيز مهمي نشده است. اصرار كردم، گفت: تيركوچولويي مهمون پام شده.
گفتم: چرا به ما نگفتي درد داري! گفت: چيز مهمي نبود كه بخوام شما رو نگران كنم.
سردار خاني، فرمانده اش درباره اين شهيد مي گويد: او را مشغول راز و نياز ديدم منتظر ماندم تا كارش تمام شود. گفتم: خلوت كردي پسر! گفت: مگه بنده كاري غير از اين داره.
وي ادامه داد: محمد علي را ديدم سخت مشغول بود، گفتم حالا اين همه جديت توي كار لازمه؟ گفت: وقتي كاري را به عهده مي گيري بايد به نحو احسن انجام بدهي وگرنه اونهايي كه لايق ترند بايد اين كار را بكنند.
فرازي از وصيتنامه شهيد عامريون: بايد آنچه كه در توان و وجودمان است براي باقي ماندن اين حكومت فدا كنيم، اين ميسر نمي شود مگر اينكه گوش به فرمان ولي فقيهمان باشيم و تكليف را انجام بدهيم و عامل به وظيفه باشيم.
اگر كفران نعمت الهي كنيم به عذاب دچار مي شويم، ما مسئول خون همين شهدا هستيم در همه حال صبر پيشه كنيد كه مورد عنايت هميشگي خداوند قرار بگيريد.
استادان، محصلان، دانشجويان و وارثان خون هزاران شهيد! بدانيد كه مسئوليت سنگيني به عهده داريد شما مي توانيد با خوب درس دادن، وظيفه تان را به نحو احسن انجام بدهي، وظيفه شما اول تزكيه بعد تعليم است.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰