کد خبر:۱۹۰۶۷۲
به اردوی جهادی رفتم تا «علیوار زیستن» را بیاموزم
به اردوی جهادی رفتم تا علیوار بودن، علیوار زیستن و علیوار شدن را بیاموزم؛ دیدم که زنان و مردان روستایی با عزت و شرف از دست رنج حلال خود میخورند و فرزندانی متعهد و متدین پرورش میدهند.
گروه فرهنگي «خبرگزاری دانشجو» - آرزو نعمتی؛ هوا کمکم داشت روشن میشد كه سر و کله بچهها یکییکی پیدا شد. اتوبوس جلوی دانشگاه منتظر دانشجویانی است که راهی اردوی جهادی هستند، هر چه به زمان حرکت نزدیک می شویم، شور و هیجان دانشجویان بیشترمی شود، مقصد ما روستای زنگبار از توابع شهرستان گرمی است.
ساعت 8 صبح راهی روستا شدیم؛ روستایی خوش آب و هوا با پوششی از درختان کوهستانی و درختان گردو، اما پر از خالی!
اتوبوس جلوی مسجد روستا توقف میکند؛ در نگاه اول خانههای کاهگلی و نیمه خراب روستا توجه مرا به خود جلب کرد، حس عجیبی داشتم با دیدن این صحنهها تصاویر مناطق جنگی در ذهنم تداعی شد.
در این اثنا با صدای یکی از دختران این روستا به خود آمدم، سلام داد و من با لبخند جوابش را. او 25 سال سن داشت، وقتی از بچههای روستا شنیده بود که دانشجویان به روستا می آیند خیلی خوشحال شده بود؛ او اصرار داشت که زبان انگلیسی یاد بگیرد.
من یکی از دانشجویان را صدا زدم و از او خواستم که به این دختر زبان یاد بدهد، میپرسم چرا با این همه علاقه زیاد به زبان انگلیسی درس نخواندهای؟ وی ازمشکلات خانوادهاش می گوید، از پدر پیر و مادر مریضش ...
خدایا چرا این روستا این قدر محروم مانده! پس مسئولانی که دم از عدالت میزنند، کجایند تا ببینند بچه های این روستا فقط کلاس درس ابتدایی دارند.
پس از ساعتی درد و دل با بچههای روستا و ثبتنام، کلاسهای آموزشی ما شروع میشود؛ کلاسهایی از قبیل آموزش قرآن، زبان انگلیسی، کمک های اولیه، نکتههایی از کشاورزی، درس اخلاق و آیین زندگی و نقاشی و غيره.
بچهها از حضور ما در روستای خود خیلی خوشحال هستند و ما هم خوشحال و ذوق زده.
روز اول اردوی جهادی به پایان رسیده، هوا تاریک شده و ما باید برگردیم. داخل اتوبوس همه ساکت نشستهاند و خبری از شادی نیست؛ همه با بغضهای نترکیده! یاد کودک روستایی افتادم که از نداشتن آب گریه می کرد ...
در راه کودکی را گریان دیدم، از راننده خواستم اتوبوس را نگه دارد بسرعت خودم را به او رساندم و از او دلیل گریهاش را جویا شدم؛ گفت: چون لباسهایش کثیف شده از ترس کتک مادرش گریه میکند، سعی کردم او را آرام کنم، ولی او همچنان گریه می کرد. کودک مي گفت: خاله جان ما در روستا آب نداریم و از روستاهای دیگر آب میآوریم. از این حرف کودک خیلی ناراحت شدم.
در تمام طول مسیر با خود فکر میکردم خدایا مگر میشود بدون آب زندگی کرد.
با کولهباری از غم و غصه به خانهمان رسیدیم. تشنه بودم میخواستم کمی آب بنوشم شیر آب را که باز کردم یاد کودک روستایی افتادم که از نداشتن آب گریه می کرد ...
آن شب را با غم و اندوه صبح کردم و روز دوم دوباره راهی روستا شدیم. وقتی از ماشین پیاده شدم، بچه های روستا با تمام وجود به استقبال ما آمدند و با شادی ما را تا مسجد همراهی کردند.
امروز هوا کمی سرد شده و مه عمیقی روستا را فراگرفته؛ زنان روستا را میبینم که بچه بغل به سختی کار می کنند و مردان روستا هم گله گوسفندان را به صحرا می برند و صدای سگها روستا را فراگرفته.
در مسجد باز بود و بچه های روستا با موهای ژولیده و لباسهای کهنه به همراه مادرشان برای خوشآمدگویی آمده بودند. من در چهره زنان روستایی و بچه هایشان صداقت و معرفتی را دیدم که در کوچه پس کوچه های شهر اصلاً ندیده بودم.
بعد از هم صحبتی با زنان و دختران روستا کلاسها را شروع کردیم. بعد از چند دقیقه، تلاوت قرآن یکی از دختران روستا توجه مرا به خود جلب کرد، جلوتر رفتم تا از نزدیک تلاوت شیرین کلامالله مجید را از یک دختر روستایی بشنوم. خدایا عجب صدای دلنشینی و آرامش بخشي دارد.
بچههای دانشگاه مشغول آموزش کودکان روستا هستند و من هم در تماشای بچهها که با ذوق و شوق به دانشجویانی که با تمام وجود به آنها درس میدهند، گوش فرادادهاند.
چند روزی را همینطور گذراندیم؛ هر روز به تعداد بچههای کلاس افزوده میشد و کاروان 12 نفره دانشجویان دانشگاه پیام نور گرمی هر روز از ذوق دیدن این فرشتههای کوچک و بیآلایش در پوست خود نمی گنجیدند.
حس نوزادی را داشتم که می خواست راه رفتن را یاد بگیرد و من در میان جمع باصفای این اهالی یاد گرفتم که غم دیگران غم من و شادی شان شادی من باشد؛ و چه لذتی دارد حس کنی که تنها متعلق به خود نیستی و باید برای جامعه ات نیز مفید باشی.
دیگر به روزهای آخر رسیدیم؛ نمی دانم چطور از این بچه ها دل بکنم برایم سخت بود؛
فردا دیگر روز آخر است، می گویم کاش روز اولی بود که راهی اردوی جهادی می شدیم.
در روز آخر هوا عالی بود بچه های روستا ما را به زمین فوتبالی که برای خود درست کرده بودند، دعوت کردند؛ زمین فوتبالی که تیر دروازه اش دو تکه سنگ و زمینش خالی از چمن بود و یک توپ پلاستیکی! ما هم دعوت آنها را قبول کرده و کمی با آنها بازی کردیم.
سپس جوایزی را برای یادگاری بین دختران روستا پخش کردیم و بعد از مراسم اختتامیه از روستاییان خداحافظی نمودیم.
اشک در چشمان بچه های روستا جمع شده و از ما می خواهند که دوباره به روستای آنها برگردیم؛ به آنها قول داده و از آنجا برگشتيم.
من به اردوی جهادی رفتم تا علی وار بودن، علی وار زیستن و علی وار شدن را بیاموزم؛ در مناطق محروم دیدم که زنان و مردان روستایی با عزت و شرف از دست رنج حلال خود خورده و فرزندانی متعهد و متدین پرورش می دهند.
در این اردو با خود عهد بستم اگر روزی توفیق خدمتگزاری به هموطنان را داشته باشم محرومیت را از چهره روستاهای ایران، بویژه روستاهای استان اردبیل بزدایم و مدارسی در تمام مقاطع تحصیلی بسازم.
به امید روزی که هیچ روستایی به خاطر محرومیت، از جامعه عقب نماند و به امید روزی که تمام روستا های ما آباد شود ...
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰