روایتی از سخن یک فرزند شهید که جمع 10 هزار نفری را منقلب کرد
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۹۱۱۵۵
حاشیه‌های یادواره 63 شهید فرهنگی اردبیل؛

روایتی از سخن یک فرزند شهید که جمع 10 هزار نفری را منقلب کرد

مرهم می‌طلبی دل و جانت را به کنج خرابه شام ببر، همنشین دردانه‌ای شو که وقتی صدا می‌زد: عمه‌جان زینب! دلم برای بابا تنگ شده، با تازیانه جوابش را می‌دادند یا سیلی به صورتش می‌زدند که دلتنگ نام بابا گشته ای...
به گزارش خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» از اردبیل، حسینیه ثارالله اردبیل 22خرداد میزبان یادواره 63 شهید فرهنگی اردبیل بود؛ کمی دیرتر به محل رسیدم، حسینیه مملو از جمعیت بود، عده ای جلوی در ورودی به میهمانان خوش آمدگویی می گفتند، داخل که شدم صدای آژیر، توپ و تانک و صدایی آشنا که نوای دلنشین ای لشکر صاحب زمان آماده باش... را می خواند و صدای ملکوتی شهیدی که از حضورش در جبهه می گفت؛ به هر گوشه از سالن که نگاه می کردم ردپایی از شهیدان بود.
 
اشک های بغل دستیم توجه مرا به خود جلب کرد، کلیپ پایان یافت و سکوتی بر مجلس حکمفرما شد انگار زمان به عقب برگشته و همه در جبهه اند، صدای مجری این سکوت را می شکند.
 
مقدمتان گرامی، ای سجاده نشینان کوی عشق و صفا، ای مهمانان یادواره شهیدان فرهنگی، اگر با دیده دل بنگرید در کارت دعوت امضای تک تک این شهدا را خواهید دید و راست هم می گفت چشمان پدران و مادران شهدا هم گویای این مطلب بود.
 
خدا را شکر نام 63 شهید بر زبانم نقش بست، دیگر پایان جلسه مادری نخواهد گفت چرا نام جگر گوشه مرا بر زبانت جاری نکردی؟ احساس سبکی می کنم حتی اگر تا لحضات دیگر خدا جان مرا بستاند دلیل هم دارم، روزی من و دوستانم را به مصلای بزرگ زاهدان دعوت کردند، جمعیتی افزون بر 10 هزار نفر، در حین اجرا چشمم خورد به انتهای سالن به پسری کم سن و سال که از کنار مادرش بلند شد و آرام آرام دست بر شانه های دیگران می گذاشت و به طرف ابتدای محفل می آمد بعضی ها بهش تشر می زدن و بهش می گفتن بنشین بابا جان، چرا اینقدر حرکت می کنی؟ سکوت محفل شهدا را بهم زدی؛ انگار یکی بهش گفته بود که اگه کسی بهت حرفی زد ناراحت نشی و بری کارت را انجام بدی، من دیدم حواس مردم متوجه اومدن و رفتن این آقا پسره؛ گفتم بهش کاری نداشته باشین انگار کسی به کمکش آمده بود سرعت گام بر داشتنش بیشتر شده بود، آمد و آمد تا رسید به جایگاه و جلوی تریبون ایستاد و گله از من، که چرا نام بابایش را نگفته ام.
 
دیروز وقتی اسم بابایم را نبردی دلم شکست به مادرم گفتم بلند شو برویم خانه مان مادرم دلداریم داد و گفت: پسرم علی، یادش رفته، تو به دل نگیر؛ فردا که آمدیم حتما نام بابای تو را نیز خواهد گفت؛ امروز هم که آمدیم نام بابایم را نبردی مادرم گفت: خودت برو بهش بگو؛ دلم شکست گفتم به خدا یادم رفت تو به دل نگیر ناراحت نشو که اسم بابای قهرمان و شهید تو را بر زبان جاری نکردم.
 
مجری دیگر توان صحبت نداشت، گریه امانش را برید و پدران و مادران شهدا نیز همصدا با وی اشک ریختند...
 
مجری پس از دقایقی ادامه داد به پسر شهید گفتم مرهم می طلبی؟ دلتنگ بابا گشته ای؟ دل و جانت را به هزار سال قبل ببر، به کنج خرابه ای که دردانه ای بود مثل تو، فرزند شهید، با این تفاوت که کسی به تو بی احترامی نکرد و هرکس چهره معصوم تو را بالای سن دید با خودش گفت یادگار شهید شهرمان است به گونه ای با او سخن بگویید تا فردای قیامت شرمنده او نشویم؛
 
مرهم می طلبی؟ دل و جانت را به کنج خرابه شام ببر، همنشین دردانه ای شو که وقتی صدا می زد عمه جان زینب دلم برای بابا تنگ شده با تازیانه جوابش را می دادند یا سیلی به صورتش می زدند،  دلتنگ نام بابا گشته ای؟ به اشکی که بر چهره ها نشسته بنگر، پدر تو نیازی به اشک و اندوه ندارد، پدر تو بر سرسفره  احسان خداوند نشسته و همنشین با پیامبر خدا(ص) و علی مرتضی (ع) است.
 
وقتی سخنان مجری تمام شد بغض همه حضار ترکید و اشک از چشمان همه جاری شد گویا خود نیز احوالی چنین داشتند، پدران و مادران شهدا به دنبال نشانی از فرزندانشان بودند و حضور شهدا را در این محفل حس می کردند.
پربازدیدترین آخرین اخبار