وقتی جهاد «آيه» مي‌شود
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۹۲۸۷۶

وقتی جهاد «آيه» مي‌شود

دست دلت را مي‌گيري و به پشت سرت چشم مي‌دوزي. مي‌نگري به تك تك تعلقاتت، به تك‌تك بودن‌هايت...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»- حمیده صدقی؛ سلام جهادگر!
دست دلت را مي‌گيري و به پشت سرت چشم مي‌دوزي ...
مي‌نگري به تك تك تعلقاتت، به تك‌تك بودن‌هايت ...

با خودت مي‌گفتي محال است، من را گذاشتن و رفتن؟ محال است ... محال ...
شك مي كند كه خودت هستي يا نه؟
 
و اين همان‌ جاست كه واژه «محال» سر تعظيم فرود مي‌آورد و رنگ مي‌بازد.
 
ياران سفر عشق، از هر شهري و دياري جمع مي‌شوند و راهي مي‌شوي؛ كيلومترها از دلبستگي‌هايت دور مي‌شوي، آري تو زنجيره‌ها را پاره كردي، كم كم مي‌رسي به مقصد.
 
اما باز شك داري، يكي صدايت مي‌زند، سلام جهادگر!

شايد خوابي بيش نيست .... بيداري؟ دردها به سراغت مي‌آيند تا لحظه لحظه واقعيت را با تمام وجود لمس كني ...

درد فقر در نگاه سوزناك پيرمرد عصا به دست قلعه حسن، درد زخم‌هاي دخترك پابرهنه كركانلو، درد زن آبستن و هوس تازه رشوانلو از نداري.

درد جهالت به مواد مخدر براي درمان بين ساكنان ترانلو، درد خانه كاه‌گل نيمه آوار بر سر زن بيوه و كودكانش، درد سفره بي‌نان، درد سكوت دختران براي حق نداشتن به ادامه تحصيل، درد فرار جوانان از بيكاري به شيروان و بجنورد، درد بيماري‌هاي پوستي و عفوني، درد نبود بهداشت و خانه بهداشت، درد نبود جاده و حق خوردن جرعه‌اي آب سالم، درد سيلاب‌هاي وحشي ويرانگر با كوچكترين باراني، درد عادت مردان به روزمرگي و هجوم دردها امان از فكرت مي‌برد.

غم‌ها و دردهايشان فراتر از زمين نيست و اينجاست كه تو شرمنده مي‌شوي، شرمنده مي‌شوي كه كاري از دستان بي‌توانت ساخته نيست، تو با هديه‌هاي ناقابلت شرمنده‌تر مي‌شوي، وجودت زانو مي‌زند بر كوچكي و بي‌مقداري روحت ...

اما ...
 
يك لحظه حس شهريت مي‌گويد چشم‌هايت را ببند و انكار كن.

نداي ديگر غالب مي‌شود:

من و انكار شراب اين چه حكايت باشد/ غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد
 
دوباره خودت مي‌شوي، برمي‌گردي بر خويشتن خويش... جهاد برايت لحظه لحظه معنا مي‌شود، جهادت كم كم به خودش عطر خاك باران خورده مي‌گيرد، جهادت «آيه» مي‌شود.

من كه شبها ره تقوي زده‌ام با دف و چنگ/ اين زمان سر به ره آرم چه حكايت باشد.

عاشق مي‌شوي ... ديگر نگاهت به رنگ ترحم نيست، عاشق سادگيشان مي‌شوي، عاشق مهمان نوازيشان مي‌شوي، عاشق دست‌هاي پينه بسته مي‌شوي، عاشق چهره آفتاب سوخته زنان مي‌شوي، عاشق لبخند خدا بر لبان كودكان در سر كلاست مي‌شوي، عاشق لباس‌هاي رنگي رنگي مي‌شوي، آخر آنها هنوز مثل ما عادت به ست كردن لباس‌ها نكرده‌اند، راستي باورت مي‌شد عاشق قالي رنگ باخته هم شوي؟
 
و مي‌شوي از خودشان، ديگر فاصله نيست و اين عشقش فراتر از خواهش‌هاي زميني توست ...

زاهد ار ره به رندي نبرد معذور است/ عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد
 
والسابقون السابقون، همسفرانت، بال‌هاي پروازت از تو پيشي مي‌گيرند براي درك لحظه‌اي بيشتر.

و آنجاست كه اولئك المقربون با تمام وجود بر تو معنا مي شود با تك تك ثانيه‌ها، ساعت‌ها و روزها در خود مي‌شكني و بزرگ مي‌شوي، رشد مي‌كني و قد مي‌كشي.

اين بزرگي فرق مي‌كند، بزرگي نام نيست، بزرگي روحت است.

به جلت مي‌خندي ... درست آن لحظه است كه اقتدا مي‌كني به اشك هايت.

بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند/ پير ما هر چه كند عين ولايت باشد

شب آخر ... انتهاي سفرت بود، چشم‌هاي بارانيت بي‌امان مي‌بارد، اشك هايت براي خداحافظي نبود از ترس بود، از ترس برگشتن و گم شدن دوباره، دلت ياراي برگشت ندارد، راه را تازه يافته بودي در اين كوچه پس كوچه‌هاي خاكي.

تا به غايت ره ميخانه نمي‌دانستم/ ورنه مستوري ما تا به چه غايت باشد

برگشتن به شهر و غرق شهر شدن ترسناك‌تر از داستان ديو و پري بود.

فراموش كردن خراسان شمالي و اهالي، اما باز دل بسته‌ايم به اميد خدا.

و پايان شروع تازه‌اي است براي جهادگر.
 
پربازدیدترین آخرین اخبار