حاج یونس می‌گفت منصور رو امام رضا(ع) شفاش داد
آخرین اخبار:
کد خبر:۲۰۷۶۴۷
روایت «خبرگزاری دانشجو» از ناگفتنی‌های خاکی؛

حاج یونس می‌گفت منصور رو امام رضا(ع) شفاش داد

حاج یونس می‌گفت منصور رو امام رضا(ع) شفاش داده، جریان این بود که زمانی که منصور سه یا چهار سالش بوده بیماری سختی می‌گیره تا جایی که توان راه رفتن نداشته، دکترا به حاج یونس گفته بودن پسرت خوب شدنی نیست ...
 گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ سرزمين داغ و تفتيده كه لبهاي خشكيده و ترك خورده زمين اش آب را در حسرت مي سوزاند و عهد نمي شكند و لب تر نمي كند. داغ لاله هاي سرخ و خاطره پرپر شدنشان را چگونه از ياد برد و در ياد كدامين شان مويه كند و صورت بخراشد.
 
غم نامه اش را با كه بگويد و سفره دل بر كه گشايد، ديگرش طاقت به سر آمده و جان بر لب. اما باز صبور و آرام در زير گام هاي زائرانش خفته و بوسه عشق بر قدم هاي آنان مي زند و اميد آن دارد كه مونسي بيابد تا غم دل با او بگويد و حديث عشق بر او بخواند.
 
آري چگونه لب گشايد و غزل عشق سرايد چگونه از تب عشق بگويد و بي قراري از رقص هاي مستانه بگويد و ناله هاي عاشقانه. چگونه بگويد از ناله هاي مرغ سحرش و از به خاك افتادن كبوتران بي بال و پرش! چه شيوا است اما گفتن يا رب يا رب هايشان بستن چشم و ديدار با مولايشان...
 
سخت است باور اين گفت و شنود
ديدن آيه قل هو الله احد باعمق وجود
ذكر لب هاشان يا زهرا بود و بس
یا حسين گويان گذشتند از قفس
چه گويم زان عاشقان مكتب حسيني
فريادشان اين بود؛ لبيك يا خميني
 
ما تا به امروز خیلی از جنگ گفته ایم! از پشت خاکریز! شهادت ها! دست و پاهای قطع! بمباران ها! پیروزی ها که در هر جنگی بالطبع اتفاق می افتد و در این مورد سینمای هالیود خیلی از ما جلوتر است آن چیزی که جنگ ما را، از تمام جنگهای دنیا جدا کرد و دفاع مقدس شد فکر، انگیزه  الهی و اعتقادات دینی بود که در جبهه های ما حاکم بود و متاسفانه همچون معارف قرآن در لابلای ورق ها و میان سینه ها مانده است ما فرهنگ جبهه را، فکر و نگرش شهدا را در قالب هنر معرفی نکردیم بهترین و تاثیرگذارترین فضا، که سینما و تلویزیونه، در آثارش خبری از فرهنگ جبهه نیست سینمای دفاع مقدس شده، تفنگ بازی! آرتیس بازی! بِکُش بِکُش! کاش همین رو هم درست و حسابی نشون میدادن آنچه به شمشیرها و سپرها، تفنگ ها و تانک ها، خیمه ها و خاکریزها و تشنگی کربلا ارزش داده فکر و انگیزه  انسان هایی بوده که آن سلاح را بدست گرفتند روایت از عاشورا و رزم جبهه ها، باید معرف فکر حسینی و راه خمینی باشد.
 
یه چند وقتی است که داریم سعی می کنیم نام شهدای شهرمون را زنده کنیم تا ببینیم چه جور زندگی کردند تا یاد بگیریم چه جور زندگی کنیم.
 
اونایی که از همه چیز گذشتند به خاطر آرماناشون و در این ممسیر ما باید ببینیم چقدر حاضریم بگذریم از زندگی مون به خاطر آرمانامون.
 
از این رو خبرنگار «خبرگزاری دانشجو» در شیراز به سراغ یکی از یادگاران و جانبازان هشت سال دفاع مقدس رفته، گسی که هنوز با وجود زخم هایی که بر تن داره دل از یاد شهدا نبرده و در این راه علاوه بر فعالیت های روزمره روایتگری روزهای خون و شهادت را باجانو دل انجام می ده.
 
رفتیم سراغ رضا متولی کسی که وقتی خواستیم درجه اش را بنویسیم گفت رضا متولی فقط یه بسیجی ساده است و بنویسید: بسیجی «رضا متولی»:
 
قابل ذکر است وی هم اکنون مسئول هیئت تیراندازی استان فارس هم است.
 
با هم می خونیم روایت رضا متولی از شهید منصور قربانی را.
 
رضا متولی تصریح کرد: هر جایی که میرم برا سخنرانی یا خاطره گویی روی صحبت هامو به سمت صحبت امام خمینی(ره) که در سال 61 می گفتند: «شهدا امامزادگان عشقند و مزارشان قبله گاه اهل یقین خواهد بود» می برم.
 
خاطره ای رو که براتون تعریف می کنم برا خودم خیلی جالبه هر جایی که بازگو کردم جالب به نظر همه رسیده وعده خود رو عملا حس می کنم با این خاطره.
 
در محله عادل آباد شیراز یه خانواده زندگی می کردن که اصالتا خوزستانی بودن؛ اما مدت ها بود که در شیراز زندگی می کردن، خانواده آقای قربانی چند تا پسر داشت که یکی از یکی بهتر و گل تر. انسان های بسیار فهمیده ای و خوبی بودن پا به کار و انقلابی.
 
پسر کوچک خانواده یک جوون 18 ساله به نام منصور بود. برادرای منصور همه رفته بودن جبهه، هر کاری می کرد که اونم اعزام بشه جبهه، پدرش اجازه نمی داد. حاج یونس پدر منصور یه مرد بسیار مؤمن بود که راضی نمی شد منصور رو بفرسته جبهه.
 
حتی چند بار رفته بود پای اتوبوس های پلیس راه منصور رو از تو اتوبوس بیرون کشیده بود و اجازه نمی داد منصور هم راهی جبهه بشه.
 
منصور ورزشکار بود و بین دوستاش و اهل مسجد به عنوان فرد بسیار پاک، فعال و صادق مطرح بود.
 
حاج یونس می گفت منصور رو امام رضا(ع) شفاش داده. جریان این بود که زمانی که منصور سه یا چهار سالش بوده بیماری سختی می گیره تا جایی که توان راه رفتن نداشته، دکترا به حاج یونس گفته بودن پسرت خوب شدنی نیست. حاج یونس هم بچه رو بغل کرده بود و میره پابوس امام رضا که شفای منصور و از طبیب دل ها بگیره.
 
یکی از چند شبی که حاج یونس مشهد بود خواب می بینه که امام رضا(ع) میاد بالا سرش بهش میگه حاج یونس بلند شو منصور داره از پله ها پایین میره الان میفته. حاج یونس تو همون حالت خواب رو به امام رضا می کنه میگه آقا پسر من که مریضه آوردمش پیش شما شفاش بدی، دوباره امام رضا(ع) می گه بلند شو پسرت الان از پله ها میفته. حاجی از خواب بیدار می شه میبینه منصور رفته سمت پله ها که بره پایین سریع میره جلو بغلش میکنه تازه یاد خوابش میفته که امام رضا(ع) شفای منصورشو رو داده بود.
 
علاقمندی حاج یونس به منصور نسبت به پسرای دیگش به خاطر همین قضیه بود. منصور بالاخره کار خودش رو می کنه و قاپ پدر و می دزده و میره جبهه. اولین عملیاتی که شرکت می کنه عملیات والفجر 10 بود که تو همون عملیات در بلندای خرمال به شهادت می رسه.
 
جالب بود همه پسرای حاج یونس رفته بودن جبهه ولی فقط منصور شهید شد، اونم تو همون اولین عملیات. چند سال از این موضوع گذشت؛ حوالی سال 72 بود که حاج یونس یه مبلغی رو به کسی که نیاز به پول داشت قرض میده قرار میشه سه ماهه پول رو بهش تحویل بده.
 
سه ماه میشه شش ماه، شش ماه میشه یکسال اما خبری از دادن پول نمیشه تا اینکه خود حاج یونس میره در خونه طرف. تا حاج یونس رو از بالا می بینه میاد پایین و انکار می کنه که حاجی یه روز بهش پول داده. میگه حاجی برو سند و شاهد بیار که تو به من پول دادی اگه سند آوردی پول بهت پس میدم و با یه مشت محکم به سینه حاج یونس اونو هل می ده و چند تا حرف رکیک هم میزنه.
 
حاج یونس می گفت خیلی دلم گرفت از زمین بلند شدم، رفتم سمت گلزار شهدا بالا سر قبر منصور ایستادم گفتم منصور نگفتم نرو جبهه نگفتم منو تنها نزار دیدی باباتو زدن و حرمتشو شکوندن جلو مردم.
 
حاج یونس می گفت گریه کردم سبک شدم اومدم سمت خونه هیچی هم به پسرام نگفتم. اگه می گفتم میرفتن در خونه طرف چیزی ازش نمیذاشتن.
 
ساعت 12 شب بود که درب خونه محکم به صدا در اومد، بچه ها خواستن در و باز کنن گفتم بزارید خودم باز می کنم، رفتم جلو در همون مرد رو دیدم گفتم چی میخوای ساعت 12 شب مرد حسابی پولمو گرفتی بهم که پس ندادی انکارش کردی تو سینمم زدی حالا اومدی چیکار؟ دست کرد از تو جیبش پول در آورد گفت بیا حاجی بگیر پولتو پسرت دیونم کرده. حاجی منو ببخش یه خواهشی هم ازت دارم به پسرت بگو پولتو دادم تا دست از سر من برداره!
 
حاج یونس تعجب میکنه میگه خدایا من که چیزی به پسرام نگفتم یکی یکی صدای پسراش زد، محمد، فرید بیاین، پسرا اومدن دم در گفتن ما این آقا رو نمیشناسیم یکی از پسرا رفت قاب عکس منصور رو آورد جلو در مرد تا اونو دید گفت حاجی خودشه بخدا دیونم کرده اومده جلو خونمون از ماشین پیادم کرده میگه فکر نکن حاج یونس پسر نداره برو بدهیتو با بابام درست کن.
 
حاج یونس میگه آدم حسابی پسر من چند ساله که شهید شده؛ طرف میگه خود خودشه امروز بعد از ظهر تا حالا چند بار اومده در خونمون... خدا رحمت کنه حاج یونس رو اینا رو با گریه تعریف می کرد.
 
بله شهدا امامزادگان عشق هستند و عند ربهم یرزقونند شهدا السابقون السابقون هستند در فی جنات النعیم. شهدا شاهد و ناظرند و این وعده خداند است.
پربازدیدترین آخرین اخبار