کد خبر:۲۰۸۴۸۴
در گفتوگو با «خبرگزاري دانشجو» عنوان شد؛
خاطرات مهران رجبی از همرزمي با شهیدان همت و دستواره
صبح به سنگري که كنار ما بود رفتیم، يكي از فرماندهها به سمت ما آمد، در آنجا شهيد دستواره، شهيد همت و شهيد عباس كريمي را ديدم كه ...
گروه فرهنگي «خبرگزاری دانشجو»؛ مهران رجبی از جمله بازيگراني است كه در 8 سال دفاع مقدس حضور داشته و خاطرات جالب و تامل برانگيزي از آن روزها دارد.
از جمله اين خاطرات مربوط به زماني است كه اين بازيگر به مناطق جنگی شمال غرب و جنوب کشور اعزام شده بود.
متن ذيل گفت و گوي «خبرگزاري دانشجو» با مهران رجبي است كه از همرزمي با شهيدان همت، عباس كريمي و چراغي مي گويد:
اصولاً زماني كه اعزامهاي بسيج و سپاه انجام ميشد كمديهاي آن بيشتر از اقدامات جدي بود؛ زيرا افراد اعزامي را جوانان بانشاط تشکیل می دادند.
در تمام هفت، هشت اعزام من در مجموع دوران جنگ، يكي هم از سوی سازمان بسيج دانشجويي بود.
يك روز از طرف بسيج ناحيه يك كرج به ما گفتند كه عملیات بسيار خاصي در بندرعباس است كه بايد بچههاي سد كرج سريعاً با هواپيما اعزام شوند؛ ما چون اهل سد کرج بوديم و مسائل آبي را خيلي خوب ميدانستيم، در اين زمينه فعاليت كرديم.
كمتر از 12 ساعت، 20 نفر جمع شديم و از سمت سد كرج به سازمان بسيج دانشجويي رسيديم؛ اینجا پر از نيروهاي اعزامي بود و تصورمان اين بود كه بايد با هواپيما اعزام شويم.
ساعت 9 شب شد، همين جا غذايي خورديم و لباس نظامي پوشيديم و سوار اتوبوسها شديم، فكر مي كرديم ما را در فرودگاه پياده ميكنند و خودشان هر جا كه بخواهند، ميروند؛ از قزوين و استانهاي ديگر رد شديم، صبح كه بيدار شديم، ديديم روي تابلو نوشته ايلام 50 كيلومتر.
گفتيم كه حتماً ميخواهند ما را از فرودگاه ايلام اعزام كنند، در قرارگاهي نزديك ايلام پياده شديم و رزمندههايي كه با ما بودند وارد گردان و گروهان های خودشان شدند، ولي ما 20 نفری که از سمت کرج آمده بودیم جايي نداشتيم و كسي هم به استقبال ما نيامد؛ دو روز در چادر علافها ماندیم، براي خودمان ميگشتيم و خيلي خوش مي گذشت.
پس از دو روز از قرارگاه اصلي آمدند و پرسيدند كه بزرگتر گروه كيه؟ كه من بودم و جلو رفتم، گفتند بايد بريم صحبت كنيم تا ببينند كه تا كنون پشت موتور نشسته ايم يا نه، رفتيم توي چادري كه آنجا بود و براي اولين بار شهيد عباس كريمي را ديدم كه فرمانده لشكر بود.
متوجه شدم كه قضیه جدي است؛ وي گفت كه اين نقشه من بود، ولي نميتوانستم نقشه را به شما بگويم. بعد گفت كه موضوعي پيش آمده، ميتوانم روي شما حساب كنم يا نه؟ شما جايي ميرويد كه شايد ديگر برنگرديد، گفتم من از بچهها مطمئنم، ولي دو نفر نميتوانند بيايند؛ چون اجازه آنها را از بزرگترهايشان نگرفته ام.
آمدم با بچهها صحبت كردم، با آن دو نفر خداحافظي كرديم و گفتيم ما جايي مي خواهيم برويم كه خودمان هم نمي دانيم كجاست، همه موافقت کردند، غروب همان روز دو تا ماشين جيپ آمد، سوار شديم، راننده پنج تا 20 ليتري بنزين پر كرده بود، به ما اسلحه دادند و گفتند كه مراقب باشيد به ماحمله نشود، به جايي رسیدیم كه يك فضاي بسیار باز بود و مردمان كرد با سبيل كلفت و مسلح آنجا بودند.
آنجا که رسیدیم غذاها را گرفتيم و رفتيم روي ميز نشستيم كه بخوريم؛ يكي از كردها گفت: غذاي من مرغ نداره (با لهجه و صدای کلفت)؛ يكي از آن افراد مسلحی که آنجا بود دست انداخت توي غذاي من و مرغ را از بشقاب من برداشت و در ظرف وي گذاشت؛ ما هم جرات نكرديم، چيزي بگوييم.
در ميان ما، دو نفر روي جعبه انگور نشسته و روي غذاهای روي ميز ميكوبيدند، به حدي كه آب انگورها به اطراف ميپاشيد.
خلاصه غذا را خورديم و نزديك خط مرزي در كردستان عراق رفتيم، دو نفر از روي تپه پايين آمدند و گفتند كه دو نفر از بچههاي شما بايد بروند نگهباني بدهند، ما قبول کردیم و تا صبح از ترس بيدار بوديم و خوابمان نبرد.
صبح به سنگري که كنار ما بود و سه تا موتور قايق در آنجا قرار داشت، رفتیم، يكي از فرماندهها به سمت ما آمد، در آنجا شهيد دستواره، شهيد همت و شهيد رضا كريمي را ديدم كه البته آن زمان شهيد همت فرمانده لشكر بود.
صحنه عمليات را براي ما توضيح دادند و من گفتم كه با اين قايقها نميشود عمليات انجام داد؛ قرار بود ما آن سه موتور قايق را تا نزديكي عراق منتقل كنيم و از آنجا گردان شهادت بيايند و ما آن موتورها را جابهجا نماييم و ادامه ماجرا.
براي اين كار دو تا اسب آوردند، اما ديديم موتور بد بار است و پروانه آن بدن اسب را زخمي می کند؛ بنابراين در مدت چهار روزي كه آنجا بوديم، اول از همه موتورها را آببندي كرديم.
يك روز مشغول کار بودیم که شهيد عباس كريمي گفت: عمليات لو رفته و انجام نميشود؛ چرا که در آخرين شناسايي، راههاي شناسايي مسدود شده و نيروهاي دشمن در محل عمليات ديده بان گذاشته اند.
همان جا از ما تشكر كردند و ما به سلامت با تمام دوستان به كرج و سر زندگيمان برگشتيم و تا آخر عمليات فقط ميگفتيم كه بندرعباس چقدر خوش گذشت.





لینک کپی شد
گزارش خطا
۰