نه همين سادگي
در گريزناکي اين روزها و شبهاي ترد، ميان اين همه ترديد و تردد و با چشماني تر و تيره، از پس خاک و از بين آن همه خاطره؛ براي مدتها، روزها و شبها، ماهها و شايد سالها، صبر و سکوت، به خاطر اينکه اثري، نمايهاي، چيزي ... مثل فيلم «به همين سادگي» و بازي «هنگامه قاضياني»، بيايد و پيش چشمم، تنديسي شود از اينکه؛
از اينکه «چادر» چقدر زيباست و چقدر زيباتر ميشود سر کرد و زن... . زني به تنزيه تمام آن نگاههاي ريز و پاييني با آن شرم شهرستاني و آن افتادگي و غرور. و اينکه ممکن است پشت اين چادر چقدر عظمت، صبر، سکوت، سختي، اميد، ترس، عشق و آرزو نهفته باشد، به اين پيدايي!
مهم نيست. اين همه هزينه مهم نيست. اين همه شکست و فروريختن و بهم خوردن؛ اگر قرار است به «همين سادگي»ها ساخته و پرداخته شود. نه همين سادگي!
بيترديد، اين فيلم، اولين اثر سينماي ايران است که در طول تاريخ اين هنر، حق حجاب و چادر را بجا آورده و حق غرور نحيف و رويشي زن مغموم اما دلبلند و سربزير ايراني را.
شک نبايد کرد. در نگاههاي طاهره (هنگامه قاضياني) شک نبايد کرد. او را با کارهاي سخت روزمره، با نقاشي، شعر، با درد بچهها، با خستگي آمد و شد، با نبودن شوهر، با بودن شوهر (که هر دو درد است براي او)، با ترديد و واهمه، با «هنگامه»ي وسواس و اضطراب و ترس و دريغ، با شبکههاي نه چندان مستحکم رسانههاي پلشت و با هزار و يک چيز ديگر... و خاصه با آن صدا؛
«مامان!صدات خيلي قشنگه» ديالوگ دخترک طاهره خطاب به او.
آقاي سيد رضا ميرکريمي؛ به خاطر «به همين سادگي» و لحظات و خاطرات باراني و مشکي و زيبايي که برايم آفريديد، سپاسگزارم.