ايستگاه بعدي، مرگ؟!
از پلههاي ايستگاه صادقيه بالا ميروم اما نميتوانم وارد سكو شوم چون جمعيت تا كنارههاي پلهها آمده و جا براي من نيست، سيل مردم تا لبههاي سكو از اين طرف و آن طرف، ايستاده و فشرده منتظر آمدن قطار است، باخودم ميگويم اگر يك حركت و فشار ناخود آگاه ناشي از بي فرهنگي و يا حتي اجتناب ناپذيري جمعيت انبوه، آن گروه از مردم را كه لبههاي خط قرمز ايستادهاند به داخل ريل بيانداز فاجعه بار خواهد بود.
صحنهاي دلخراش، قلبم را ميفشارد، پيرزن بيمار، با آن چادر رنگ و رو رفته و دستان پينه بسته و نگاه لرزان و موي پريشان، خودش را لاي درب قطار گير انداخته، فرزندش داخل واگن شده و او ميانه درب نه راه پس دارد و نه راه پيش. فشار جمعيت داخل واگن، اجازه ورود به او نميدهد و مردم از بيرون او را به داخل فشار ميدهند، درب قطار در حال بسته شدن و فشار به بازوهاي پيرزن است، صداي ضجه آرام و نحيفي از دهانش به گوشم ميرسد، كودكش با چشمان نگران چشم لرزانش را به مادر و يا مادر بزرگ؟-، دوخته.
هر طور شده وارد ميشود و درب واگن، پشت سرش بسته، نفسم را بيرون ميدهم و كيفم را دست به دست ميكنم و سر بر ميگردانم و خيره و دست ناراحت و متعجب به جمعيت پشت سرم نگاه مياندازم و منتظر قطار بعدي و فشار قطعي جمعيت،حين ورود ميشوم.
به شكل زشت و زننده و خطرناكي وارد قطار ميشويم، كيفم لاي جمعيت گير ميكند و پاره ميشود، عينكم از جيبم افتاد و قطعا نميتوانم پيدايش كنم؛ حيف! يادگار دوستي بود كه ديگر نيست، چقدر دوستش داشتم چقدر در روزهاي پرغبار و آفتابي، ياريم ميكرد؛ حيف!
پس از 2 ساعت كه در فشار جمعيت نفس كشيدن براي دقايق متمادي برايم مشكل شده بود به ايستگاه مقصد ميرسم، در طول مسير، مسافران همه چيز ميگويند، به مسئولان {.؟..} ميدهند، به اطرافيان جدل مي كنند و اعصاب همه ناراحت و ذهنشان خسته و ملول است.
يكي از مسافران درگوشم ميگويد: «معذرت مي خواهم! معذرت ميخواهم! دور از جان شما! اما گوسفند را هم اينطور جابه جا نميكنند!»، سر تكان ميدهم كه يعني «با شما موافقم ولي چه ميشود كرد؟!»
يكي ميگويد تعمدي است و ديگري ميگويد ناشي از مديريت غلط و ناكارآمد است، ديگري همه چيز را به فرهنگ منش خود مردم ارجاع ميدهد و ... حكايت همچنان با قيمت!
من اما حرفي ندارم، من اهل سياست نيستم، اهل جدل نيستم، يعني ديگر نميتوانم باشم؛ من نگران آن پير زن و آن كودك. نگران خودم هستم كه تنگي نفس دارم و در جمعيت و شلوغي بي قرار ميشويم، نفسم بندي ميآيد.
من نگران خدا هستم كه در اين روزگار و زمانه مظلومترين است، مظلومترين است، ميان اين ايمان هاي لاايمان و زد و بنديها ناجوانمرادانه و مديريتهاي كذايي كه نتيجهاش را هر روز ملموستر از ديروز در زندگيام ميبينم؛ در زندگيمان ميبينيم.
حرفي نيست! والسلام والتمام!/انتهاي پيام/