کد خبر:۱۲۴۰۸۶
وصیتنامه شهید سيد ناصر سياهپوش:
براي اينكه سعادتمند شوي بايد پيرو ولايت فقيه باشي
برادر و خواهر حزب الهيام، براي اينكه سعادتمند شوي بايد پيرو ولايت فقيه باشي...
گروه سياسي «خبرگزاري دانشجو»، عليرضا ضرغامي، دانشجوي مهندسي صنايع دانشگاه آزاد قزوين؛ سيد ناصر سياهپوش هيجدهم بهمن ماه سال 1337 در خانواده سادات جليل القدر و اهل علم و دين، پا به عرصه وجود گذاشت. وي تحصيلات دوره ابتدايي تا پايان مقطع متوسطه را در قزوين و با موفقيت كامل طي كرد.
سياهپوش كه با بسيج جامعه دانشجويان و نسل جوان، نقش بسزايي در قيام عليه رژيم ستم شاهي داشت، پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز همواره با برنامه ريزيهاي فرهنگي و اجتماعي، در مقابل منافقان و توطئه گران ايستادگي كرده، و همدوش مردم انقلابي در صحنههاي مختلف حضور مستمر داشت.
وي همزمان با اعلام تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، به عضويت سپاه در آمد و به فراگيري فنون مختلف نظامي پرداخت.
سيد ناصر با شروع جنگ تحميلي از سوي عراق عليه ايران اسلامي، راهي جبهههاي نور عليه ظلمت شد تا در اين مقطع از تاريخ نيز همپاي ملت بزرگ ايران در مقابل ظلم و جور ايستادگي كند.
او كه فرماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي آبيك را به عهده داشت، در آخرين عزيمت خود به جبهههاي نبرد حق عليه باطل، در 18 اسفند ماه 1360 به منطقه جنوب اعزام و در روز دهم ارديبهشت ماه سال 1361 در جريان عمليات ظفرمند بيت المقدس كه منجر به فتح خرمشهر قهرمان شد، بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد.
شهيد سياهپوش دانشجوي كارشناسي رشته رياضي دانشگاه بين المللي حضرت امام خميني(ره) قزوين و از بنيانگذاران جنبش دانشجويي و انجمن اسلامي دانشگاه بود.
بايد خود را ساخت كه فردا دير است! بخشی از وصيتنامه شهيد سياهپوش: « اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان امير المؤمنين علياً ولي الله آري شهادت ميدهم كه خداي احد و واحد يكي است و همتا نداشته و از همه موجودات بي نياز است. شهادت ميدهم كه محمد(ص) آخرين فرستاده خداست و كتابش كتاب خدا، قرآن كريم است. شهادت ميدهم كه علي(ع)، بهمراه يازده تن از فرزندانش از اولياي خدا و جانشينان به حق پيامبرند. شهادت ميدهم كه پس از مرده شدن دوباره، زنده خواهيم شد تا بسزاي اعمال نيك و بد خود برسيم و آن زندگي، زندگاني جاويد است. شهادت ميدهم كه خداوند رحمان عادل است و هيچگاه ظلمي بر هيچ مخلوقي روا نداشته و نخواهد داشت. شهادت مي دهم كه حضرت مهدي(عج) مظهر عدالت حق تعالي و منجي عالم بشريت كه در غيبت كبري به سر ميبرد، روزي خواهد آمد، تا با آمدنش همه ناپاكي ها را از بين ببرد و عدالت خداوندي را حاكم گرداند، شهادت ميدهم كه خميني اين مرد خدا و فرزند پاك فاطمه زهرا(س) كه از سلاله پاك انبياست، پرچمدار خط سرخ و خونين ولايت فقيه است و اوست كه نائب بر حق امام زمان بوده، و اطاعتش را بر خود فرض مي دانم و مقلد اويم.
برادر و خواهرم! من اين چنينم، من فرزند همه شما هستم، من برادر كوچك شمايم و من مقلد روح خدايم و بر اين اساس است كه فرمان امامم را لبيك گفتم و عازم جبهه گشتم. اما سخني هم با شما دارم: من تنها با پدر و مادر خودم سخن نميگويم، چون خودم را به همه شما امت حزب الله وابسته و عضو كوچكي از پيكر عظيم امت حزب الله ميدانم و بنابراين، روي سخنم با شماست: خواهر و برادرم! به ياد دارم تا قبل از انقلاب، هر گاه از حسين(ع) و مظلوميت حسين(ع) و شهادتش ميگفتند و هرگاه عاشورا فرا ميرسيد و در مجالس از كشته شدن امام حسين(ع) و يارانش و به اسارت رفتن عزيزانش ميخواندند، من با خداي خود ميگفتم كه اي كاش بودم و امام حسين(ع) را ياري ميكردم و اين را با خداي خويش بارها زمزمه كرده بودم كه اگر ميبودم در زمره طرفداران امام حسين(ع) قرار ميگرفتم و دين خود را ياري ميكردم و ميدانم كه تو هم اينچنين و تو نيز بارها و بارها بر مظلوميت امام حسين(ع) و يارانش اشك ها ريختي و عاشوراهاي متمادي را عزادار بودي و تو بر اين عقيده بودي كه اي كاش ميبوديم و امام حسين(ع) را ياري ميكرديم و بر اين اساس خداي بر ما منت نهاد و خواسته ما را به اجابت رسانيد.
او از فرزندان حسين(ع) براي ما رهبري فرستاد تا با ياري او و رهبريش، دينش را ياري نماييم. آري خداوند براي ما حسين را فرستاد، او خميني، اين مرد خدا را فرستاد تا ديگر بهانهاي نباشد و حال اين نداي «هل من ناصر ينصرني» حسين زمان است كه فرياد ميكشد و بر همه يزيديان زمان شوريده است، اوست كه با رهبريش ما را بسوي سعادت، رهبري مينمايد.
و اوست كه دوباره خاطره كربلا را زنده كرده است و حال، اين من و تو هستيم كه انتخاب كرديم كه يا بايد حسيني بود و براي حاكميت حق به شهادت رسيد و يا چنان حضرت زينب (س) و حضرت سجاد (ع)، پيام رسان كربلا و خون شهدا باشيم، در غير اين صورت يزيدي بوده و در خط شياطين گام برداشتن، جهنمي است.
آري ديگر حق و باطل مشخص است و سردمداران اسلام و كفر آشكار گرديد و بايد يك طرف بايستي و براي نابودي طرف ديگر تلاش كني و اين تو هستي كه يا حق را و يا باطل را بپذيري. ديگر سكوت جايز نيست و بي تفاوتي خيانتي بس بزرگ خواهد بود. پس بايد بپاخيزي و بر همه مظاهر شرك و كفر، چون رهبرت خميني به خروشي و بگويي نه.
اي برادر و خواهرم! من عازم جبهه نبرد حق عليه باطل ميباشم و از خدا ميخواهم كه ياريم نمايد تا لياقتش را هر چه بيشتر كسب نمايم و اگر سعادتي بود و شهادت نصيبم گرديد، اين را بدان كه تنها از يك چيز ناراحتم، گر چه انسان با شهادت، به خدا ميرسد، اما خواهر و برادرم! هر گاه كه خون يك مقلد روح الله و فرزند حزب الله بر زمين ميريزد. يكي از قلبهايي كه به خميني عشق ميورزد از تپيدن باز ميايستد و يكي از ياران امام كم ميشود و من نيز از اين ناراحتم، بنابراین بزرگترين خواستهام از تو اين است كه هر گاه خونم بر زمين ريخت و قلبم از تپيدن باز ايستاد، تو بايد امام را بيشتر دوست بداري و جاي خاليم را پر كني و آنقدر كه من امام را دوست ميداشتم تو جبران نمايي، تا من مرگ را با خاطري آسوده در بغل بگيرم و به استقبال او بشتابم.
خواست دومم از تو اين است كه در عمل پيرو امام و روحانيت در خط امام باشی كه انشاء الله هستي. آري برادر و خواهرم در خط امام بودن، عمل كردن به دستورات و فرامين امام امت، پشتيبان روحانيت بودن و حمايت عملي كردن از آنان است.
برادر و خواهرم! ادامه دادن راه شهيدانی چون شهداي بزرگوار، شهيد مظلوم بهشتي عزيز، رجايي، باهنر مظلوم، دستغيب، مدني و ديگران، حمايت از همسنگران آنهاست...
برادر و خواهرم! خصوصاً تو برادر و خواهر دانش آموز و دانشجويم، بدان كه جامعه به سوي تكامل و الهي شدن در حركت است و در پي بدست آوردن شعور است و روز به روز شعارها جايشان را به شعورها ميدهند.
آري بايد خود را ساخت كه فردا دير است و براي ساخته شدن بايد به مكتب و مدافعان مكتب؛ يعني روحانيت و حوزه پيوست و در مقابل أنها زانوي ادب بر زمين زد و سال ها تلمذ آنها را نمود.
آري بايد محتواي عقيدتي و سياسي خود را غنا بخشيم كه در خط امام بودن تنها شعار دادن نيست، بلكه به تزكيه و عمل احتياج دارد و اگر ميخواهي در خط امام بماني بايد اخلاقت، ايمانت، عقيدهات و بينش سياسيت و مهمتر از همه تقوايت را چونان امام و در خط امام نمايي.
از شما خواهشم اين است كه حتماً و حتماً مطالعه كنيد و خصوصاً آرا و افكار استاد شهيد مرتضي مطهري و علامه بزرگوار، مرحوم طباطبايي را چراغ راه خود و سياستتان را با امام همگام نمائيد.
سخن ديگرم اين است كه برادر و خواهرم! من انگيزهام از جبهه رفتن منطبق بر اين حديث است كه ميفرمايد: «من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلي ديته و من علي ديته فان ديته».
آري من براي طلب خدا به جبهه مي روم تا او را بيابم و دوستش بدارم و عاشقش شوم تا شايد عشقم را بپذيرد و آنگاه كه پذيرفت، من به سعادت ابدي دست يافتهام، زيرا ديگر اين خداست كه عاشقم ميشود و خداست كه عاشقش را ميكشد و خداوند ديه آنكسي را كه كشته است ميپردازد و خداست كه خود ديه انسان ميشود و چه چيزي عظيمتر و برتر از اين ميتواند باشد.
بنابراين، پس از شهادتم چشمهايم را باز بگذاريد تا دشمنان بدانند كه آگاهانه به اين راه رفتهام و دستهايم را از كفنم بيرون بگذاريد تا بدانند كه هيچ چيز از اين دنيا نبردهام و مشتهايم را گره كرده بگذاريد، تا دشمنان بدانند كه تا دم مرگ از همه آنها بيزار بودهام و اين نشانه خشمم نسبت به آنهاست.
برادر و خواهر حزب الهي ام، براي اينكه سعادتمند شوي بايد پيرو ولايت فقيه باشي و آنگاه كه قلباً پذيرفتي و هيچ گاه در ذهنت نگذشت كه حتي در يك مورد بهتر از امام ميفهمي، به نحوي كه مانع اطاعت تو گردد آن لحظه، لحظه پيروزي است.
و بدان كه اطاعت از امام، همراهي با نمايندهاش و يارانش ميباشد و بجاست كه اينجا از مظلوم شهرمان و نماينده اماممان آقاي باريك بين نيز يادي نماييم. آري ما بايد خود را با او هماهنگ كنيم و هماهنگي با او و اطاعت از او هماهنگي و اطاعت از امام است و بايد گفت كه هر حركتي بي امام سكون است و هر فريادي بي امام سكوت و هر نوري بي امام ظلمت و هر راهي و هر هدفي بي امام سراب ميباشد. بايد پيرو بود تا به سعادت رسيد.
در آخر من دست پدر و مادرم را مي بوسم كه مرا اين گونه تربيت كردند و بسوي خدايم فرستادند. آري آن نمازهاي مادرم بود كه مرا اين گونه ساخت و دعاهاي پدر و مادرم بود كه مرا چنين عاقبتي خوش آمد، بنابراين از آنها ميخواهم، گر چه شايد مشكل باشد، ولي در مرگم اشك نريزند، چون هميشه آرزو داشتم عاقبت به خير شوم و چه عاقبتي خوشتر از اينكه انسان به سوي خدا برود و اين را هم مي دانم كه هيچ باري سنگينتر از جنازه فرزند بر دوش پدر نيست و از پدر ميخواهم تا اين بار را تحمل كند و با دعاهاي خيرش مرا به سوي معبودم بفرستد و اين آخرين سخنم باشد كه اگر لياقت آنرا پيدا كردم كه بر دست هاي پاك شما مردم كه امام الهي شدنتان را نويد ميدهد، تشييع شوم، ميخواهم مرا شبانه بخاك بسپاريد، هنگامي كه سياهي شب همه جا را فرا گيرد، چون دوست دارم كه دشمن اين را ببيند كه ما شب شكنيم و تاريكي براي ما مفهومي ندارد و بگذار تا شب را هم از اين جغدهاي شوم بگيريم و تا اميدي براي زنده بودنشان نماند و از شما ميخواهم كه اگر حقي گردن من داريد، اگر قابل بخشش است ببخشيد و گرنه ميتوانيد از خانوادهام مطالبه نماييد.
و از حضرت حجت الاسلام آقاي باريكبين نيز تقاضا مي كنم كه بپذيرند علاوه بر پدرم، وصي من باشند و اين آخرين فرياد است كه ميخواهم شما هم همراه من فرياد برآوريد تا به يادگار بماند كه ما از جان خود گذشتيم، با خون خود نوشتيم، امام زنده بماند.»./انتهاي پيام/
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰