گفتوگوی اختصاصی SNNTV با خانواده «پرستار شهیده مرضیه نبوینیا» در گلزار شهدای رشت
به گزارش خبرنگار گروه استانهای خبرگزاری دانشجو، در این گزارش با خانواده شهیده مرضیه نبوینیا گفتگو کردهایم؛ پرستار و حافظ قرآنی که در اوج ناآرامیهای دیماه ۱۴۰۴ رشت، در میان شعلههای آتش درمانگاه امام سجاد (ع) به شهادت رسید و با این ایثار، از اصرار به خدمت در دوران بارداری تا آرزوی شهادتی را که در سنگر درمان داشت، محقق کرد.
دعا کن شهادت نصیب ما شود/روایت تعهد؛ از پرستاری در دوران بارداری تا شهادت در آتش
همسر شهیده نبوینیا با یادآوری روزهای آغازین زندگی مشترک، از نحوه آشناییشان میگوید: «روز آشنایی ما مهرماه ۱۳۹۵ بود که به واسطه یکی از دوستان مشترک با هم آشنا شدیم. آن زمان ایشان دانشجوی دانشکده پزشکی رشت بودند که به یکدیگر معرفی شدیم و این وصلت صورت گرفت.»
وی با اشاره به حال و هوای دختر پنجسالهاش که ثمره این زندگی مشترک است، بیان کرد: «زینبخانم، دختر ما، اکنون پنجساله هستند و در ۲۲ بهمن ۱۳۹۹ متولد شدند. دخترم خیلی وابسته مادرش بود؛ بنده به دلیل شرایط کاریام بیشتر اوقات در مأموریت بودم و در این میان، مادر و دختر همواره در کنار هم بودند. همچنین از آنجا که خانواده خانمم ساکن لاهیجان بودند، ایشان بعد از ازدواج با بنده به رشت آمدند و دوری از خانواده باعث شد وابستگی میان مادر و دختر دوچندان شود، به طوری که دخترم بدون مادرش نمیخوابید.»
همسر شهیده در ادامه میافزاید: «این یک هفته به زینب خیلی سخت گذشت؛ ما داریم کاری میکنیم که او به این روال پیشآمده عادت کند. همسرم برای دخترم نقاشی میکشید، آنها بسیار به هم وابسته بودند و با هم مثل دو دوست رفتار میکردند.»
وی با اشاره به ایام کرونا، دوران جنگ و روزهای ناآرامی گفت: «رشته تخصصی خانمم مامایی بود. درسشان که تمام شد، سال ۱۳۹۸ به عنوان پرستار طرح در بیمارستان الزهرای رشت کارشان را شروع کردند که اواسط طرح ایشان با شیوع کرونا مصادف شد. آن زمان همسرم باردار بود و بنده خیلی به ایشان اصرار میکردم که کار را رها کند و بهخاطر شرایط بارداری و کرونا سر کار نرود. در آن دوران عدهای از پرستاران نرفتند، اما ایشان تعهد خدمتی داشت؛ همانطور که در زندگی شخصیاش بسیار متعهد بود، نسبت به کارش نیز تعهد بالایی داشت. من به او میگفتم نرو، اما ایشان میگفتند الان شرایط کرونا است و باردار هستم، اما اگر خدا بخواهد مشکلی پیش نمیآید.»
وی درباره حضور داوطلبانه همسرش در شرایط جنگی ادامه داد: «در جنگ دوازدهروزهای که اتفاق افتاد، شرایط درمانگاه طوری بود که دشمن تهدید کرده بود آنجا را خواهد زد؛ همان درمانگاهی که همسرم در آن خدمت میکرد. حقیقتاً زمان کرونا به او گفتم نرو، اما زمان جنگ جلوی او را نگرفتم و ایشان داوطلبانه شیفتها را میرفت. وقتی به او زنگ میزدم و میگفتم مراقب خودت باش، میگفت: دعا کن انشاءالله شهادت نصیب ما بشود. این مسیری بود که خودش انتخاب کرده بود و این اتفاق هم افتاد. ما ناراضی نیستیم و به رضای خدا راضی هستیم.»
همسر شهیده با مرور ده سال زندگی مشترک بیان داشت: «خاطرات زیادی داشتیم و تکتک لحظات ما خاطره بود؛ الحمدلله زندگی خیلی خوشی با هم داشتیم. ده سال عمر زندگی مشترک ما کوتاه بود، اما زندگیهایی مثل زندگی ما کم بوده است؛ نمیخواهم موضوع را بزرگ کنم اما واقعاً زندگی شیرینی داشتیم. با هم بحث میکردیم، ولی پیش نیامده بود که خدایی ناکرده یک شبانهروز با هم حرف نزده باشیم. بیشتر خاطرات ما هم در زمینه هیئت، رفتن به گلزار شهدا و سفرهای زیارتی و سیاحتی بود.»
وی همچنین به ویژگیهای اخلاقی همسرش اشاره کرد و گفت: «همسرم از خودگذشتگی بسیاری داشت و کل اوقات زندگیاش را وقف دیگران کرده بود. ایشان همزمان حفظ قرآن را انجام میداد و به بچهداری، خانهداری و شوهرداری هم میرسید. خیلی اوقات شیفتش نبود، اما برای فامیل یا دوستان مشکلی پیش میآمد، به درمانگاه میرفت و پس از انجام کارهای خودش، به کار بقیه هم رسیدگی میکرد. بسیار مهربان و دلسوز بود و غصه ما و همه را میخورد.»
وی درباره ارتباط شهیده با بیماران افزود: «بسیاری از همکاران، اقوام یا دوستان که به درمانگاه میرفتند، به من میگفتند خانمت خیلی ما را تحویل گرفت یا با وجود مشغله زیاد، کار ما را انجام داد. روحیه به شدت جهادی داشت و در یک سال اخیر که در درمانگاه امام سجاد (ع) بود، خیلیها میآمدند و تعریف میکردند که ایشان بیش از آنچه لازم است برای بیمار وقت میگذارد.»
همسر شهیده پیغامی را از زبان ایشان نقل کرد و گفت: «خانمم همیشه حرفی میزد که حرف مشترک و عقیده هر دوی ما بود؛ میگفتیم چون عمر محدودی داریم، باید بهدردبخور باشیم و فقط حرف نزنیم. جوانانی که فریب خوردهاند، باید با خود فکر کنند که چه چیزی برای عرضه دارند و چه کاری میتوانند انجام دهند که برای جامعه مفید باشند.»
وی در آخرین جمله خطاب به همسر شهیدش بیان کرد: «همسر عزیزم، از صمیم قلب به تو تبریک میگویم؛ به آنچه خواستی رسیدی و انشاءالله شفیع من در آن دنیا باشی و دستم را بگیری. او بسیار معتقد به حضرت زهرا (س) بود و مطمئنم که حضرت زهرا ایشان را در آغوش گرفته است.»
خواهر شهیده: به پدر و مادرم گفتم این تابوت نیست، گهواره مرضیه است/رسالت مرضیه؛ افشای چهره واقعی تروریستها برای دنیا
خواهر شهیده با بیان خاطراتی از ایشان میگوید: «مرضیه جان از کودکی بسیار درسخوان، باادب، مهربان و بسیار مظلوم بودند. تا به حال به یاد ندارم ایشان به کسی بدی و ظلمی کرده باشند و جزو بچههای استعداد درخشان بود. او در رشته مامایی درس خوانده بود، بسیار باسواد بود و مهارتهای لازم در رشته خودش را داشت و در درمانگاه امام سجاد (ع) به عنوان یک پرستار خدمت میکرد.»
وی با اشاره به اینکه پیکر شهیده مرضیه نبوینیا در یک تابوت کوچک جای گرفته بود، در خصوص نحوه شهادت ایشان گفت: «شهادت خواهر من واقعاً مظلومانه بود. در ۱۸ دیماه شهر زیبای ما رشت به میدان جنگ تبدیل شده بود و شبیه یک شهر نبود؛ مثل این بود که انگار دو کشور با هم در جنگ بودند. در واقع آن شب یک عده آمدند و از مردم سوءاستفاده کردند. آن شبی که خواهر من به شهادت رسید، جوانان بسیاری سوخته شدند و دست خیلیها را بریده بودند. این افراد مردم ما نبودند؛ اینها یک مشت آدم رذل و پست بودند که به کشتن آدمها دست برده بودند.»
خواهر شهیده با بیان اینکه این اتفاق جگر آنها را سوزانده است، ادامه داد: «شواهدی وجود دارد و به ما گفتند یک عده با قمه وارد خیابان نامجو رشت شدند. این قمهبهدستها به جلوی درمانگاه میروند و شروع میکنند به آتش زدن درمانگاه؛ و خواهر مظلوم من که در آن بالا مشغول خدمترسانی بود، نه میتوانست پایین بیاید چون اگر میآمد با قمه کشته میشد. ظاهراً آنجا را آتش میزنند و رجزخوانی میکنند و کسی اجازه کمک به این درمانگاه و افرادش را نداد، حتی به آتشنشان برای خاموش کردن آتش اجازه ورود ندادند. در این درمانگاه انشعاب گاز را باز کردند و نیم ساعت نشت گاز در ساختمان ادامه داشت و بعد یک کوکتلمولوتوف در ساختمان انداختند و کل ساختمان آتش گرفت.»
وی افزود: «خواهر من در آن ساختمان ساعتها سوخت، بخاطر اینکه آن شب هیچکس نمیتوانست به او کمک کند و این باعث شد چیزی از خواهر بنده جز چند تکه استخوان باقی نماند. وقتی به تابوت رسیدم، گفتم این تابوت نیست و به پدر و مادرم گفتم این گهواره مرضیه است؛ و اینگونه خواهر مظلوم، بیگناه و غیرنظامی من پر کشید. میخواهم به مردم خودمان بگویم اینها مردم ما نبودند و هدفشان اعتراض به گرانی و معیشت نبود. خدا خیلی دوستش داشت که در لباس یک پرستار و در حین خدمت به بیماران پر کشید.»
خواهر شهیده در صحبتهای پایانی خود خطاب به ایشان گفت: «مرضیه عزیزم، میدانم آن شب وقتی آن وحشیهای رذل را از پنجره درمانگاه دیدی خیلی رنج کشیدی و حتماً وحشت کرده بودی، ولی به نظر من رسالتش این است که مردم بدانند این تروریستها چه بلایی سر ما آوردند. رسالت مرضیه ما همین بود که تمام مردم دنیا بدانند از زمانی که انقلاب کردیم چه کشورهایی دارند به ما ضربه میزنند. خواهر من عاشق کشور و رهبرش بود و همیشه پشت ولایت فقیه خودش بود و میدانم الان خوشحال است چون راهش را پیدا کرده بود. خواهر من در جنگ دوازدهروزه هم میتوانست سر کار نره چون بچه کوچک داشت، اما راهش را ادامه داده بود و قطعاً از این راه خشنود است.»
پدر شهیده: عاشق خدمت بود و در نهایت در راه همان خدمت در آتش سوخت/ما جز احترام و محبت، چیزی از مرضیه ندیدیم
پدر شهیده با بیان ویژگیهای فرزندش میگوید: «مرضیه دختر پنجم خانواده بود. این دختر عاشق شهادت بود؛ به این دلیل که از کودکی و دوران ابتدایی حجاب کامل داشت و حتی وقتی دانشگاهش تمام شد، هیچچیز نتوانست این رویه را در او تغییر دهد. عاشق انقلاب و رهبر بود و درک کرده بود که بزرگترین پشتیبان مملکت، رهبری است.»
وی درباره تعاملات اجتماعی شهیده افزود: «حتی بعضی وقتها با همسالان خودش بحث میکرد و وقتی نمیتوانست بعضیها را قانع کند، خودش کوتاه میآمد؛ سعی میکرد با خوشرویی با آنها برخورد کند تا آنها را به مسیر درست سوق دهد.»
پدر شهیده در خصوص دوران تحصیل و اشتیاق او به خدمت تصریح کرد: «او عاشق خدمت بود. تمام دوران تحصیلش را در مدارس دولتی و با سختی درس خواند. در کنکور داروسازی دانشگاه آزاد قبول شده بود اما نتوانستیم او را بفرستیم؛ در نهایت در رشته مامایی قبول شد و تحصیلش را در رشت به پایان رساند و طرح پرستاری را شروع کرد. در همان بیمارستانی که شهید شد، به مردم خدمترسانی میکرد و دردی از مردم درمان میشد.»
وی ادامه داد: «ما وقتی میدیدیم که دوستدار خدمت است، چیزی نمیگفتیم که بهخاطر بچهداری کار را رها کند؛ چون میدیدیم خوشحال است، اما در نهایت در راه همان خدمت در آتش سوخت. ما جز احترام و محبت چیزی از او ندیدیم. با ما کمی فاصله مکانی داشت اما قلب ما پیش او بود؛ در فرصتها به ما سر میزد، برایمان غذا میپخت و میآورد و کمکمان میکرد.»
پدر شهیده درباره وضعیت نوه کوچکش گفت: «دخترش زینب تا دو روز پیش قبول نمیکرد که مادرش دیگر نیست و مدام میگفت مادرم بیاید و مادرم کجاست و چرا نمیآید؛ تا اینکه بالاخره پدرش به او گفت که مادرت دیگر نمیآید. چون آن شب همراه پدرش به درمانگاه رفته بود و دیده بود آنجا آتش گرفته، گفته بود: نکند مادرم سوخته؟ بالاخره به او گفتند که مادرت دیگر نیست و به خانه عمویش که بچه کوچک دارد رفته است و آنجا با بچههای عمو بازی میکند.»
خواهرزاده شهیده: امیدوارم در بهشت شاد و شاداب باشی
خواهرزاده شهیده با ابراز دلتنگی میگوید: «من خاله مرضیه را خیلی دوست داشتم؛ او همیشه با من خیلی خوب رفتار میکرد و همیشه برای تولدهایم کادوهای قشنگ میخرید. خاله جانم، امیدوارم در بهشت شاد و شاداب باشی.»
برادرزاده شهیده: عمه مرضیه، خیالت از بابت زینبت راحت باشد
برادرزاده شهیده در توصیف ویژگیهای ایشان میگوید: «ایشان عمه من هستند؛ عمه کسی بود که همیشه نمازهایش را سر وقت میخواند و همواره در هیئتها و مراسمها شرکت میکرد. آخرین بار، پیش از آنکه به زیارت قم بروند، ایشان را در منزل خودمان دیدم.»
وی درباره وضعیت زینب، یادگار شهیده، افزود: «با اینکه یک هفته از این ماجرا میگذرد، زینبخانم تازه متوجه قضیه شده و بسیار ناراحت است. او از پدرش درباره مادرش پرسیده بود که "بیمارستانِ مامان من سوخته، یعنی مامان هم سوخته؟" و به او گفتهاند نه، نسوخته؛ بلکه بیرون رفته و پیش فرشتهها رفته است.»
برادرزاده شهیده در پیامی خطاب به عمه شهیدش گفت: «عمه مرضیه، بدان که در غیاب شما من مراقب زینبت هستم و خیالت از بابت او راحت باشد.»
خواهرزاده دیگر شهیده مرضیه نبوینیا با ابراز تالم از نحوه شهادت ایشان ادامه داد: «خیلی ناراحت شدم از اینکه اشغالگران بیاحساس آمدند و عمه من را اینگونه شهید کردند.»
در پایان، برادرزاده این شهیده پرستار، قطعه شعری را که برخاسته از دل بود، زمزمه کرد:
«سلام ای شهیدِ شعلهها سلام ای پرستارِ روزگار تو چه کردی که خدا اینگونه خریدارت شد؟ چه حکایتی است که روایت شهادتت به گوش هر کس میرسد، اشک امانش نمیدهد.»