وقتی آرزوی دانیال در قطعه ۲۶ بهشت زهرا برآورده شد؛ از روضه‌های کودکانه تا قصه‌های مادربزرگ
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۳۶۱۶۰۹
گفتگوی SNNTV با خانواده شهید دانشجو؛

وقتی آرزوی دانیال در قطعه ۲۶ بهشت زهرا برآورده شد؛ از روضه‌های کودکانه تا قصه‌های مادربزرگ

شهید دانیال برکتی، جوان ۲۳ساله، در کوچه‌ای با ضربه به پهلو، شبیه مادر ساداتش شهید شد و رفت؛ خانه و دل‌ها را در سکوتی سنگین تنها گذاشت.

وقتی آرزوی دانیال در قطعه ۲۶ بهشت زهرا برآورده شد؛ از روضه‌های کودکانه تا قصه‌های مادربزرگ

به گزارش خبرنگار دانشگاه خبرگزاری دانشجو؛ باد خنکی از لابه‌لای پرده‌های نازک خانه عبور می‌کند و آرامشِ خانه را به لرزه می‌اندازد. سکوتی سنگین و غریب همه‌جا را پر کرده؛ سکوتی که هیچ خنده، هیچ گفت‌و‌گو و هیچ قدمی در آن جای ندارد. این سکوت، صدای نبودن کسی است که روزگاری هر گوشه‌ی این خانه با حضورش زنده و گرم بود؛ کسی که نه فقط نوه بود نه فقط دانشجو، نه فقط یک جوان با آرزو‌های بزرگ، بلکه ستون محکم دل‌های مادربزرگ و عمه و خانواده‌ای که او را بزرگ کرده بودند، بود. دانیال برکتی، جوانی با قلبی بزرگ و دستانی که همیشه آماده‌ی کمک بودند، حالا فقط خاطره است. خاطره‌ای که در هر نگاه، در هر قاب عکس، در هر صدای ضبط شده مداحی، دوباره زنده می‌شود.

 

روایت شهید دانشجویی که سرنوشتش شبیه مادر سادات رقم خورد

 

از کودکی با عطر ایمان و عشق به اهل بیت رشد کرد، از همان پنج سالگی که با شور و شعف، مداحی می‌کرد و در خانه مراسم روضه می‌گرفت، دل‌ها را می‌ربود. صدای خالصش، پر از شوق و عشق به امام حسین (ع) و حضرت رقیه (ص)، هیچ‌گاه از خاطره‌ی کسانی که او را می‌شناختند، پاک نمی‌شود. دانیال نه تنها در عبادت و هیئت، بلکه در زندگی روزمره نیز الگویی از مهربانی، احترام و صداقت بود. کسی که با دستان کوچک، اما پر از توان، نه تنها خانواده‌اش را، بلکه هرکسی که در مسیرش بود، حمایت و مراقبت می‌کرد.

 

دانشجوی گرافیک دانشگاه آزاد رودهن بود و همزمان در رشته عکاسی فعالیت می‌کرد؛ هنری که با آن دنیا را قاب می‌کرد و از دریچه دوربینش، زندگی را با نگاهی عمیق و ظریف ثبت می‌کرد. دانیال، با وجود توان مالی خانواده، همیشه دوست داشت مستقل باشد و خود روی پایش بایستد. او هم درس می‌خواند، هم کار می‌کرد، هم برای خانواده و دوستانش لحظه‌هایی از شادی و خاطره می‌ساخت. حتی در روز‌های ساده‌ی دورهمی یا در لحظات تولد، با همان شور و مهربانی ذاتی، می‌خواست همه چیز کامل باشد.

 

اما زندگی دانیال تنها در قاب شادی‌ها خلاصه نمی‌شد. او با عشق به وطن و مردمش، در روز‌های سخت نیز از پای نمی‌ایستاد. کمک به هم‌وطنان در زلزله، سیل و جنگ، نشان از قلب بزرگ و فداکارش داشت؛ و حالا، همان قلب بزرگ و دستان پرتوان، به گونه‌ای ناگهانی و خشونت‌آمیز از جمعشان جدا شد؛ زخمی عمیق در دل خانواده و جامعه...

 

این گزارش، روایت زندگی کوتاه، اما پرمعنای دانیال برکتی است؛ جوانی که با عشق، مهربانی و ایمان زندگی کرد، با شجاعت و فداکاری خدمت کرد و در نهایت، با شهادت، برای همیشه در دل‌ها ماندگار شد. این گزارش نه تنها از فقدان و غم می‌گوید، بلکه از زندگی‌ای که هر لحظه‌اش با عشق و صداقت ساخته شد، روایت می‌کند؛ داستان جوانی که حتی پس از رفتنش، هنوز چراغ راه کسانی است که او را دوست داشتند.

 

روایت شهید دانشجویی که سرنوشتش شبیه مادر سادات رقم خورد

 

مادربزرگ دانیال برکتی می‌گوید او هجده سال از عمرش را در کنار خود بزرگ کرده بود؛ نه مثل یک نوه، بلکه درست مانند فرزندش. دانیال تنها نوه‌ای بود که او را «مامان‌بزرگ» صدا می‌زد و همین خطاب ساده برایش نشانه‌ی رابطه‌ای عمیق و خاص بود. با هم به سفر‌های زیارتی رفته بودند؛ اربعین کربلا، مشهد، و مسیر‌هایی که ایمان و دلبستگی دانیال به اهل‌بیت را عمیق‌تر کرده بود.

 

وی  جوانی مؤدب، آرام، اهل احترام و بسیار متدیّن بود. نماز اول وقت، حضور در هیئت‌ها، اعتکاف از کودکی، عشق به امام حسین (ع) و حضرت رقیه (ص) بخش جدانشدنی زندگی‌اش بود. مادربزرگش باور دارد همین دلبستگی‌ها سبب شد که سرنوشتش به شهادت ختم شود؛ بار‌ها گفته بود اگر جنگی پیش بیاید، حاضر است جانش را بدهد. حتی از پنج‌سالگی پیراهن مشکی هیئتی‌اش را نگه داشته بود و وصیت کرده بود اگر روزی شهید شد، همان لباس را با او دفن کنند.

 

دانیال در دانشگاه رودهن گرافیک می‌خواند و بعد‌ها به تصویربرداری و عکاسی روی آورد. مدتی نیز به عنوان دانشجوی مهمان در دانشگاه سوهانک تحصیل می‌کرد. در کنار درس، کار می‌کرد؛ از رانندگی اسنپ تا کار در کافی‌شاپ، با اینکه خانواده‌اش از نظر مالی مشکلی نداشتند، اما دوست داشت مستقل باشد.

 

آخرین دیدارش با مادربزرگ در روز پدر بود. آن شب با پدرش به خانه آمد، کنار پدربزرگ بیمارش نشست، شام خورد و از غذای مادربزرگ تعریف کرد. هنگام خداحافظی، پدربزرگ را بوسید و صبح روز بعد تماس گرفت تا ولادت حضرت علی (ع) را تبریک بگوید و از همه حلالیت بطلبد؛ رفتاری که بعد‌ها برای خانواده معنایی سنگین و تلخ پیدا کرد.

 

 

روایت شهید دانشجویی که سرنوشتش شبیه مادر سادات رقم خورد

 

از نحوه شهادتش، مادربزرگ تنها همین را می‌داند که دانیال در کوچه‌ای هدف حمله با چاقو قرار گرفت و از ناحیه پهلوی راست همانند روایت شهادت حضرت زهرا (ص) مجروح و شهید شد. جزئیات بیشتر را به او نگفته‌اند، چون طاقت شنیدن نداشته است.

 

پس از شهادتش، خانواده هنگام جمع‌آوری وسایل شخصی‌اش با نشانه‌هایی روبه‌رو شدند که نشان می‌داد دانیال مدت‌ها به رفتن می‌اندیشیده؛ ساکی آماده کرده بود، تربت امام حسین (ع) در آن گذاشته بود و وسایل کفن و دفنش را کنار هم چیده بود. حتی جای دفنش را سال‌ها قبل به مادرش نشان داده بود و می‌گفت این نقطه، جای اوست؛ محلی که دهه‌ها پیش برای پدربزرگش انتخاب شده بود، پیش از آن‌که دانیال حتی به دنیا آمده باشد.

 

در مراسم‌های خانگی روضه، از کودکی کفش مهمان‌ها را واکس می‌زد و می‌گفت این کار را می‌کند تا امام حسین (ع) او را به زیارت اربعین بطلبد. بسیاری از زنانی که امروز برای تسلیت به خانه مادربزرگ می‌آیند، هنوز با اشک از همان نوجوانی یاد می‌کنند که بی‌صدا کفش‌هایشان را مرتب می‌کرد. برای مادربزرگ، دانیال فقط یک نوه نبود؛ نوجوانی بود که با ایمان، ادب، خدمت به دیگران و عشق به شهادت زندگی کرد، و حالا جای خالی‌اش شب و روز خانه را پر کرده است.

 

مادربزرگ دانیال از آرزوهای ناتمامش برای آینده نوه‌اش می‌گوید؛ از رؤیای دامادی، از برنامه‌ریزی برای مراسم عروسی‌ای که قرار بود همه فامیل در آن جمع شوند، از لباس‌هایی که در سفر کربلا برایش کنار گذاشته بود، از انگشتری که به نیت ازدواجش خریده بود و با ذوق به دانیال نشان داده بود. می‌گوید خانواده، حتی پدرش، همه چیز را عقب انداخته بودند تا اول دانیال به سر و سامان برسد؛ اما تقدیر، مجال نداد.

 

روایت شهید دانشجویی که سرنوشتش شبیه مادر سادات رقم خورد

او از شب‌های بی‌خوابی‌اش پس از شهادت حرف می‌زند؛ از گوش دادن به صداهای ضبط‌شده دانیال، از گریه‌های بی‌امان، و از دردی که هنوز با آن کنار نیامده است. بیشترین نگرانی‌اش حال پدر دانیال است؛ مردی بی‌قرار که غم، قامتش را خم کرده. خواسته خانواده از مسئولان را هم روشن بیان می‌کند: شناسایی و مجازات قاتلان، روشن شدن انگیزه قتل و رسیدگی جدی به پرونده جوانی ۲۳ ساله که با ضربه چاقو از ناحیه پهلو جان باخت.

 

در کنار این مطالبه، مادربزرگ بر وحدت مردم تأکید می‌کند. می‌گوید خانواده‌اش خود را بخشی از همین جامعه می‌دانند؛ با همان مشکلات اقتصادی، همان نقدها و گلایه‌ها از مسئولان، اما معتقدند اعتراض نباید به خشونت، تخریب و از هم‌پاشیدن کشور بینجامد. از نگاه او، خون شهدا نباید پایمال شود و راهشان باید با ساختن کشور و حفظ همبستگی ادامه پیدا کند.

 

از کودکی دانیال، خاطره‌های مذهبی فراوانی روایت می‌شود؛ علاقه شدید به مداحی، ایستادن روی صندلی با بلندگو در دست، روزه گرفتن‌های نذری برای حضرت رقیه(ص)، برگزاری روضه‌های خانگی، تماس گرفتن با مادربزرگ برای پرسیدن دستور غذا و پذیرایی از دوستان هیئتی. او از پنج‌سالگی مداحی می‌کرد، شعر می‌نوشت، مطالعه می‌کرد و کتابخانه‌ای پر از کتاب‌های مذهبی داشت. حتی معلم دوران ابتدایی‌اش برای وداع در مراسمش حاضر شده بود.

 

یکی از خاطره‌های دردناک مادربزرگ مربوط به سفر سال گذشته کربلاست؛ زمانی که دانیال به‌تنهایی راهی شد، ناگهانی به حرم امام حسین(ع) رسید و هنگام بازگشت برای او چفیه‌ای آورد و گفت دلش افتاده یادگاری بخرد. مادربزرگ حالا آن چفیه را مثل امانتی مقدس نگه داشته و شب‌ها در آغوش می‌گیرد.

 

او همچنین از حساسیت شدید دانیال نسبت به حرمت مسجد، قرآن و زنان محجبه می‌گوید؛ از ناراحتی‌اش وقتی خبر بی‌احترامی‌ها را می‌شنید، از غیرتش نسبت به وطن و ناموس، و از جمله‌ای که بارها تکرار می‌کرد: «دوست دارم شهید بشم.» در روزهایی که ناآرامی‌ها جریان داشت، هر وقت خانواده تماس می‌گرفتند، دانیال مشغول کمک بود.

 

روایت شهید دانشجویی که سرنوشتش شبیه مادر سادات رقم خورد

 

 

عمه دانیال نیز روایت می‌کند که او از پنج‌سالگی نزد خانواده‌شان زندگی کرده و به دلیل فاصله سنی کم، بیشتر شبیه برادرش بوده تا برادرزاده. از مدرسه رفتن، یاد گرفتن الفبا، جشن عبادت، دانشگاه، تا لحظه‌به‌لحظه زندگی را کنار هم گذرانده بودند. پس از ازدواج عمه، رابطه‌شان همچنان صمیمی ماند و با تولد فرزندانش حتی نزدیک‌تر هم شد؛ دانیال به‌شدت به دخترهای او وابسته بود و عضوی جدانشدنی از خانواده‌شان محسوب می‌شد. از نگاه عمه، برجسته‌ترین ویژگی دانیال مهربانی و معرفتش بود. همیشه مراقبش بود، اگر تنها می‌ماند اولین کسی که سر می‌رسید او بود؛ حتی گاهی بی‌خبر پشت در می‌ایستاد و زنگ می‌زد. در عین شیطنت‌های کودکانه، آزاردهنده نبود؛ صمیمی، قابل اعتماد و پناه خانواده...

 

عمه دانیال از رابطه‌ای می‌گوید که بیشتر شبیه دو خواهر و برادر نزدیک بود تا عمه و برادرزاده. فاصله سنی کم باعث شده بود سال‌ها کنار هم درس بخوانند، رشد کنند و زندگی روزمره‌شان درهم تنیده باشد. دانیال در رشته گرافیک تحصیل می‌کرد و در کنار آن به‌طور جدی عکاسی انجام می‌داد؛ بیشتر کارهای تصویربرداری خانواده را خودش برعهده داشت. در دانشگاه آزاد رودهن درس می‌خواند و مدتی نیز به‌عنوان دانشجوی مهمان در دانشگاه سوهانک حضور داشت. دانشجوی کوشا و پیگیری بود و پیش از امتحان‌ها از عمه می‌خواست برایش دعا کند؛ بعد از گرفتن نمره‌های خوب با ذوق تماس می‌گرفت و برای دورهمی عصرانه به خانه‌شان می‌آمد.

 

روایت شهید دانشجویی که سرنوشتش شبیه مادر سادات رقم خورد

 

 

در کنار درس، کار می‌کرد؛ مدتی در عطاری پدرش، مدتی در پروژه‌های تبلیغاتی و گزارشگری و فعالیت‌های مرتبط با رشته‌اش. استقلال برایش مهم بود و همین باعث می‌شد به بهانه نزدیکی محل کار، مرتب به خانه عمه سر بزند. به گفته او، دانیال درون‌گرا بود و کمتر احساساتش را به زبان می‌آورد، اما وقتی حرف می‌زد عمیق و صادقانه می‌گفت؛ بارها به عمه‌اش گفته بود که او برایش حکم مادر را دارد و خودش را بدهکار محبت‌هایش می‌دانست. خانواده در فکر فراهم کردن شرایط ازدواجش بودند، اما این آرزو ناتمام ماند.

 

عمه همچنین از علاقه همیشگی دانیال به شهادت می‌گوید؛ جوانی که در کنار امید به آینده و برنامه‌ریزی برای زندگی، بارها از آرزوی شهادت در راه اهل‌بیت سخن گفته بود. از کودکی به مداحی دل بسته بود، با بچه‌های خانواده تمرین می‌کرد، روضه حضرت رقیه(س) را دوست داشت و در هیئت‌های مختلف تهران می‌خواند؛ حتی پس از شهادتش، چند هیئت تماس گرفتند و گفتند بی‌خبر از خانواده، آنجا مداحی کرده است.

 

آخرین تولدش در آذرماه در خانه مادربزرگ برگزار شد؛ شبی که دانیال با عمه‌اش تا سحر حرف زد، از سفر کربلا گفت، عکس نشان داد و آرزوی رفتن دوباره با هم را مطرح کرد. چند روز پیش از شهادت نیز تماس گرفته بود و سفارش غذا و دسر داده بود و گفته بود جمعه به دیدنشان می‌آید؛ پیامی که هرگز محقق نشد.

 

وی  از روزهایی می‌گوید که دانیال پس از جراحی دست در خانه‌شان مانده بود؛ با وجود درد، نمی‌گذاشت کسی زحمتش را بکشد، خودش کارهایش را انجام می‌داد و حتی اجازه نمی‌داد بشقابش را بردارند. مهربانی و خودداری‌اش تا آخرین لحظه همراهش بود. 


در پایان، عمه با صدایی شکسته از دلتنگی‌ای می‌گوید که آرام نمی‌گیرد؛ از آرزویی که در یک جمله خلاصه می‌شود: حاضر است همه زندگی‌اش را بدهد تا فقط یک‌بار دیگر تلفن دانیال زنگ بخورد. خانواده از مسئولان و مردم تنها یک خواسته دارند: شناسایی قاتلان و همکاری برای بررسی دوربین‌ها پیش از پاک شدن تصاویر. آن‌ها تأکید می‌کنند دانیال و دیگر اعضای خانواده‌شان در حوادث مختلف کشور ـ از زلزله و سیل تا بحران‌ها ـ داوطلبانه خدمت کرده‌اند و اکنون انتظار دارند جامعه نیز برای روشن شدن حقیقت کنارشان بایستد.

پربازدیدترین آخرین اخبار