تحلیل افسر آمریکایی از ابعاد سقوط هژمونی آمریکا بعد از جنگ با ایران
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۳۹۶۸۳۴

تحلیل افسر آمریکایی از ابعاد سقوط هژمونی آمریکا بعد از جنگ با ایران

یک افسر کهنه‌کار آمریکایی شاخص‌ها و نشانه‌های سقوط هژمونی آمریکا بعد از جنگ با ایران را تشریح کرد.
تحلیل افسر آمریکایی از ابعاد سقوط هژمونی آمریکا بعد از جنگ با ایران

 به گزارش گروه بین‌الملل خبرگزاری دانشجو، جنگ جنایتکارانه آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران و سپس علیه شکست‌ها و انحطاط استراتژیک و عملیاتی متجاوزان در نتیجه پاسخ کوبنده و غافلگیرکننده کشورمان به این تجاوز در سطوح مختلف، بحث‌ها را در محافل فکری منطقه‌ای و بین‌المللی درباره افول هژمونی آمریکا، و پیامد‌های بد آن برای جایگاه این کشور در جهان دوباره زنده کرد.

در این زمینه، دیک داودل، نویسنده و افسر سابق آمریکایی در جنگ ویتنام، دیدگاه خود را در قالب یک مقاله درباره مسیر این زوال مداوم در ماهیت، عملکردها، تناقضات و تلاش آمریکا برای خودتخریبی ارائه می‌دهد که به شرح زیر است.

در بهار ۱۹۴۵، در حالی که دود از ویرانه‌های شهر‌های اروپا بلند می‌شد و جنگ اقیانوس آرام به پایان خونین خود نزدیک می‌شد، سیاست‌گذاران آمریکایی با انتخابی مواجه شدند که به ندرت در تاریخ مطرح می‌شود: با قدرت جهانی تقریباً مطلق چه کنند؟

اما آنها تصمیم گرفتند هژمونی آینده خود را بر یک نظام بین‌المللی و ساختار نهادی بنا کنند: ناتو، سازمان ملل متحد، نظام پولی برتون وودز، کنوانسیون‌های ژنو، طرح مارشال. این چارچوبی بود که قدرت آمریکا را محدود می‌کرد، همانطور که قدرت دیگران را محدود می‌کرد، زیرا مهندسان آن نظام چیزی را درک کرده بودند که در برابر رفتار کنونی کاخ سفید دوام نمی‌آورد: قدرت مطلق بدون مشروعیت نهادی، مقاومت را به وجود می‌آورد نه رهبری را. هشتاد سال بعد، آن نظام در حال فروپاشی است؛ نه به دست یک دشمن، بلکه به دست خود آمریکا.

تنگه هرمز و پیامد‌های بی‌کفایتی ترامپ

نیویورک تایمز اخیراً چهار روش مشخص را با این مضمون که جنگ ترامپ علیه ایران، ایالات متحده را تضعیف کرده است، برشمرده است، و همه آنها واقعی هستند. این اتهامات اگر به صورت جداگانه بررسی شوند، الگوی بزرگتر و نگران‌کننده‌تری را نادیده می‌گیرند. آنها فقط اشتباه نیستند، بلکه ویژگی رفتاری کشوری هستند که اصول عملیاتی یک نظام بین‌المللی را که خود ایجاد کرده و رهبری کرده است، رها می‌کند.

قبل از اینکه حرکت کنید، باید از خود بپرسید: دشمن شما بعداً چه خواهد کرد؟ این یک اصل پیچیده نیست، بلکه یک اصل اساسی است که هر افسر تازه‌کار آن را یاد می‌گیرد. توانایی ایران در تهدید تنگه هرمز یک راز نبود، بلکه یک ویژگی اساسی در برنامه‌های امنیتی خلیج فارس برای دهه‌ها بود.

در این جنگ مشخص شد که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یک دکترین کامل جنگ نامتقارن را حول این نقطه حیاتی بنا کرده است. هنگامی که مدیر اطلاعات مرکزی در دولت ترامپ، طبق گزارش‌ها، پیش‌بینی نتانیاهو درباره یک «قیام» (شورش) مردمی در ایران در صورت آغاز جنگ علیه آن را "مسخره" توصیف کرد – نه یک اشتباه یا خوش‌بینی بیش از حد، بلکه مسخره – و با این وجود ترامپ باز هم به سمت جنگ پیش رفت، نتیجه فاجعه‌بار آن کاملاً قابل پیش‌بینی بود.

در نتیجه، ایران اکنون آنچه را که قبلاً فرض می‌کرد، ثابت کرده است: توانایی آن در وارد کردن خسارات سنگین به اقتصاد جهانی با بستن یک گذرگاه باریک، و آمریکا یا ناتوان است یا حاضر نیست این تنگه را با هزینه‌ای سنگین باز کند.

قبل از آغاز جنگ، شاید ایران می‌ترسید که بستن تنگه منجر به واکنش تلافی‌جویانه آمریکا و متحدان اروپایی آن شود، اما با آغاز جنگ، این ترس از بین رفت؛ جایی که ایران ضربه اول را جذب کرد و این مرحله را با موقعیت استراتژیک قوی‌تر از آغاز به پایان رساند. حتی آتش‌بس هم نه تنها وضعیت قبلی را بازگرداند، بلکه نفوذ جدید ایران را تثبیت کرد.

در سطح جهانی، همه دشمنان آمریکا این صحنه را تماشا کردند و محاسبات خود را بر مبنای آن تنظیم کردند و در این میان چین و چین، که در سمت دیگر تنگه تایوان قرار دارد، نیز به نوبه خود می‌تواند از این ضعف آمریکا استفاده کند.

محاسبات غلطی که آمریکا را به یک جنگ پرهزینه و بی‌نتیجه کشاند

هر موشک کروز توماهاوک دو میلیون دلار هزینه دارد و جایگزینی آن سال‌ها طول می‌کشد و اخیراً، پنتاگون بیش از یک چهارم ذخیره این موشک‌های خود را در طول شش هفته جنگ با ایران مصرف کرد و در حالی که به تعهدات خود در قبال اوکراین پایبند است، بازدارندگی در اقیانوس آرام را ادامه می‌دهد و تضمین‌های امنیتی ناتو را انجام می‌دهد. اینجا یک سوال محاسباتی ساده مطرح می‌شود: چه اتفاقی می‌افتد وقتی بحران دیگری قبل از جایگزینی تسلیحات مصرف شده رخ دهد؟

پاسخ: ایالات متحده باید بین انجام تعهدات خود و حفظ آنچه برایش باقی مانده است، یکی را انتخاب کند. این دقیقاً موقعیتی است که یک قدرت بزرگ نمی‌تواند آن را تحمل کند.

درس عمیق‌تری در این نابرابری وجود دارد؛ آمریکا میلیارد‌ها دلار برای مهمات دقیق با هدف نابودی نیرو‌های متحد ایران هزینه کرد، در حالی که تهران با کمترین هزینه، پهپاد‌ها و مین‌ها را برای بستن تنگه هرمز تولید کرد و از نظر تولید از رقبای خود پیشی گرفت.

به این ترتیب ایران که هزینه‌های نظامی آن ۳.۳۳% از هزینه‌های آمریکا است، توانست هزینه‌های استراتژیک گزاف و طولانی‌مدتی را به ایالات متحده تحمیل کند. البته این درس جدیدی برای واشنگتن نیست و درگیری آمریکا با حوثی‌ها در دریای سرخ این را نشان داد، و جنگ اوکراین سه سال است که آن را تأیید می‌کند. نکته جدید این است که یک رئیس جمهور آمریکا مستقیماً و بدون آگاهی در یک نمونه واقعی از این بن‌بست قرار گرفت.

خارج کردن سیستم موشکی دفاعی پاتریوت از کره جنوبی برای جبران گسترش بیش از حد در منطقه فقط یک حاشیه لجستیکی نیست. توانایی موشکی کره شمالی، واقعی، کنونی و هدفمند بوده و تضعیف این سیستم برای پوشش بی‌احتیاطی در جبهه دیگر، اعترافی است به این که آمریکا دیگر قادر به انجام همزمان تمام تعهدات موجود خود نیست. این نتیجه یک اقدام خصمانه نبود، بلکه نتیجه نارسایی مدیریتی و سیاسی بود.

شکاف در ائتلاف‌های آمریکا و خسارات پنهان

ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، کانادا و اکثر کشور‌های اروپای غربی از حمایت جنگ علیه ایران خودداری کردند و وقتی ترامپ از آنها خواست برای باز کردن تنگه هرمز کمک کنند، آنها نپذیرفتند. ترامپ این را ناسپاسی تلقی کرد، اما اینطور نبود، بلکه پاسخی منطقی از سوی دولت‌هایی بود که تعهد آمریکا را مشروط، متغیر و با خصومت درونی می‌دیدند.

باید در نظر داشته باشیم که سیستم اتحاد پس از جنگ جهانی هرگز بر اساس احساسات بنا نشده بود، بلکه یک تبادل حساب شده بود: ایالات متحده تضمین‌های امنیتی، دسترسی به بازار‌ها و رهبری نهادی را فراهم می‌کرد؛ و متحدانش هم به آن پایگاه‌های نظامی، مشروعیت سیاسی، تبادل اطلاعات و تقسیم بار را ارائه می‌دادند. هر دو طرف این تبادل را ارزشمندتر از هر جایگزینی می‌دانستند، اما چند سال اخیر نشان داده است که آمریکا در این تبادل قابل اعتماد نیست.

هر گامی که این متحدان اکنون برای ایجاد قابلیت‌های مستقل برمی‌دارند، ارزش شبکه اتحاد‌های آمریکا را کاهش می‌دهد. حقوق استفاده از پایگاه‌های نظامی و حریم هوایی، همکاری اطلاعاتی و مشروعیت اتحاد – با تمایل متحدان به کاهش خطرات، کمتر در دسترس قرار گرفته است.

بنابرایت با تضعیف این شبکه، قدرت بازدارندگی آمریکا نیز تضعیف می‌شود، زیرا دشمنان درک می‌کنند که واشنگتن به طور فزاینده‌ای با بحران‌ها به تنهایی رو‌به‌رو خواهد شد. این یک چرخه معیوب است که به محض شروع، سرعت می‌گیرد.

اما ابعاد بحرانی که آمریکا در منطقه برای متحدانش به وجود آورده، خطرناک‌تر و پنهان‌تر است. عربستان سعودی و کشور‌های خلیج فارس از نظر اقتصادی از جنگ آسیب زیادی دیدند و تحت شرایط آتش‌بس احساس ناامیدی کردند. این کشور‌ها که قبلا خیلی روی واشنگتن حساب کرده بودند اکنون متوجه شده‌اند که آمریکای غیرقابل اعتماد، بدتر از نداشتن هیچ متحدی است، زیرا توهم امنیت را بدون وجود واقعی آن ایجاد می‌کند.

در این میان، چین سال‌هاست که روابط مستحکمی با کشور‌های خلیج فارس بنا نهاده است و اگر کشور‌های خلیج فارس رویکرد جدی با پکن را آغاز کنند، پیامد‌های استراتژیک بر هر آنچه در طول شش هفته حملات هوایی رخ داد، غلبه خواهد کرد.

از بین رفتن مشروعیت اقدامات آمریکا

از بین رفتن مشروعیت اقدامات آمریکا، اتهامی است که انتزاعی‌ترین و اساسی‌ترین موضوع به نظر می‌رسد. رهبری جهانی آمریکا پس از سال ۱۹۴۵ بر یک ادعای خاص استوار بود: قدرت آمریکا متفاوت است؛ زیرا محدودیت‌هایی را پذیرفته بود. آمریکا در تدوین کنوانسیون‌های ژنو مشارکت داشت و سیستم خود را پس از جنگ بر این اساس بنا نهاد که برخی از امور صرف نظر از منافع نظامی، ممنوع هستند.

اما وقتی امروز وزیر جنگ آمریکا می‌گوید "بدون سازش، بدون رحم" و آن را به عنوان یک سیاست رسمی در نظر می‌گیرد، او به شوخی صحبت نمی‌کند و درواقع اعتراف می‌کند که کشورش دیگر به قوانینی که وضع کرده، پایبند نیست. به این ترتیب هر دولت استبدادی که به دلیل نقض حقوق بشر مورد انتقاد قرار گرفته است، اکنون وزیری در دولت آمریکا دارد که از همان رفتار حمایت می‌کند. هر دیپلمات آمریکایی که سعی می‌کند کشور‌های دیگر را به اجرای قانون بشردوستانه بین‌المللی ملزم کند، در عین حال این موضع (نقض حقوق بشر) را با خود حمل می‌کند؛ بنابراین اصولی که آمریکا بعد از جنگ جهانی به آن پایبند شده بود، به طور علنی و داوطلبانه کنار گذاشته شده و آنچه باقی می‌ماند صرفاً قدرتی است که منطق آن با قدرتی که آمریکا هشتاد سال با آن مخالفت کرده است، تفاوتی ندارد.

دولت سرکش ترامپ در جنگ شکست‌خورده مقابل ایران

چهار اتهام در مجموع، ویژگی‌های رفتاری یک دولت سرکش را توصیف می‌کنند: پیگیری منافع خارج از هنجار‌های بین‌المللی؛ رد محدودیت‌های چندجانبه؛ استفاده از زور بدون پشتوانه قانونی؛ و در نظر گرفتن قانون بین‌المللی به عنوان مانع و نه چارچوبی برای عمل.

جنگ علیه ایران بدون مجوز کنگره، بدون حمایت متحدان و بر اساس مبانی‌ای که حتی خود سرویس اطلاعات دولت ترامپ آن را مضحک توصیف کرده بود، آغاز شد. این رفتار شامل تهدیدات صریح به "محو تمدن ایران" بود و آتش‌بس منجر به تضعیف استراتژیک قدرت آغازگر جنگ نسبت به قبل از شروع آن شد. این تعریف یک جنگ انتخابی شکست‌خورده است.

آنچه توصیف آمریکا به عنوان "دولت سرکش" را بسیار دقیق می‌کند، فروپاشی همزمان نهاد‌هایی است که وظیفه آنها مهار این رفتار است. کنگره از اختیارات خود در آغاز جنگ دست کشید، دادگاه‌ها تحت فشار و چالش قرار گرفته‌اند، دستگاه‌های اطلاعاتی به نفع شهود و خواسته‌های یک رهبر خارجی [نتانیاهو]نادیده گرفته شده‌اند و صفوف افسران حرفه‌ای به نفع وفاداری ایدئولوژیک پاکسازی می‌شوند.

هنگامی که این نهاد‌ها از محتوای خود تهی می‌شوند، حکومت تابع اراده یک قدرت اجرایی شخصی می‌شود؛ بدون نظارت قانونی، سابقه یا پاسخگویی. این یک دموکراسی تحت فشار نیست، بلکه یک استبداد است که در اشکال دموکراتیک پنهان شده است.

آمریکایی که نسل‌های قبلی در آن خدمت کردند، ناقص و گاهی بسیار ناقص بود، اما بر اساس اصل تبعیت قدرت از قانون و اینکه مردم، هر چقدر هم که آشفته باشند، تصمیم‌گیرنده نهایی هستند، بنا شده بود. این اصل همان چیزی بود که رهبری آمریکا را ممکن و در نتیجه شایسته پیروی می‌کرد، اما آمریکا اکنون با شور و شوق آشکار خود آن را از بین می‌برد.

نتیجه‌گیری: این روند برای آمریکا ختم به خیر نخواهد شد و سوالی که به حق مطرح می‌شود این است: پس از پایان چه چیزی از آمریکا باقی خواهد ماند؟

پربازدیدترین آخرین اخبار