قهرمانان کوچک شجره طیبه/ روایتی از ۲ دانش آموز شهید عضو هلال احمر میناب
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۲۸۰۷۹

قهرمانان کوچک شجره طیبه/ روایتی از ۲ دانش آموز شهید عضو هلال احمر میناب

روحیه متفاوتی داشتند. روحیه‌ای که باعث شده بود، در همان سن کودکی، راه انساندوستی را در پیش بگیرند. امیرحسین و سبحان، مهربانی را انتخاب کردند و قرار بود گام بلندی در این مسیر بردارند. اما موشک‌های دشمن امانشان نداد. دو کودک مدرسه شجره طیبه میناب، لباس سرخ و سپید هلال‌احمر را پوشیده و بی‌آنکه خانواده‌هایشان بدانند، در مسیر خدمت قدم برداشته بودند؛ اما تقدیر تلخ جنگ و اصابت موشک به مدرسه، مسیرشان را متوقف کرد و هردو آسمانی شدند.
سیظزر
 

به گزارش گروه اجتماعی خبرگزاری دانشجو؛ حالا مادران امیرحسین و سبحان، در میان خاطرات شیرین فرزندانشان، از عشق و ایثار آنها می‌گویند. عشقی که در لباس کوچک امدادگری تجلی یافته بود.

وقتی کودکان امدادگر شدند

امیرحسین و سبحان دل بزرگی داشتند. بدون اینکه در خانه چیزی بگویند، در همان سن و سال کم، عضو جمعیت هلال‌احمر شده بودند. انگار دلشان می‌خواست همراه با بازی‌های ساده کودکانه، راهی برای مفید بودن پیدا کنند. آن‌ها هر روز کیف‌هایشان را با شوق برمی‌داشتند و به مدرسه می‌رفتند و در کلاس‌های امداد و نجات هم شرکت می‌کردند.
امیرحسین رسولی، پسری بود که نگاهش همیشه معنا داشت. باید از همان نگاهش متوجه می‌شدند که حالش چطور است. او فقط هشت سال و نیم داشت و در کلاس سوم درس می‌خواند. مادرش، که هنوز هم بوی عطر او را در خانه حس می‌کند، از آن روزها می‌گوید: «پسرم روحیه عجیبی داشت. دلش به وسعت دریا بود. با این حال هیچ‌وقت نفهمیدیم او چطور در این سن کم، عضو هلال‌احمر شده است. انگار مدرسه‌ برایش دنیای دیگری شده بود. او برای ما فقط یک پسر بازیگوش بود که وقتی از مدرسه برمی‌گشت، باید استراحت می‌کرد، تکالیفش را می‌نوشت و باز هم به بازیگوشی ادامه می‌داد. اما بعد از شهادتش، وقتی وسایلش را دیدیم و با مسئولان مدرسه صحبت کردیم، تازه فهمیدیم او در کلاس‌های امداد و نجات شرکت ‌کرده بود. امیرحسین، در همین سن کم، دغدغه‌ی دیگران را داشت. یک روز دیدم با پول توجیبی‌اش، دو مداد نو خریده. پرسیدم چرا دو تا خریدی؟ گفت شاید دوستم مداد نداشته باشد. این جمله‌ی او، تا ابد در گوشم ماند. او پول توجیبی‌اش را، که باید برای خودش خرج می‌کرد، به بچه‌های مدرسه می‌داد تا آن‌ها هم در زنگ تفریح چیزی برای خوردن داشته باشند. می‌گفت: “مادر، آن‌ها هم مثل من هستند، اگر گرسنه بمانند، اعصابم خورد می‌شود.” پسرم امدادرسان کوچک من بود، بدون اینکه بدانم.»

پسرم گرسنه از دینا رفت

شب قبل از حادثه، در خانه‌ی امیرحسین، سکوتی سنگین حکم‌فرما بود. مادرش تعریف می‌کنند که انگار فضا سنگین شده بود. امیرحسین، بی‌آنکه بداند، حال و هوای متفاوتی داشت. گویی روحی در درونش می‌دانست که فردا، آخرین روز زمینی اوست: «آن شب، خانه‌مان مهمان داشتیم و بچه‌های یکی از بستگانمان به خاطر امیرحسین به خانه ما آمده بودند و با هم بازی می‌کردند. آن شب امیرحسین خیلی به من چسبیده بود. همیشه دوست داشت پیش من بخوابد، اما آن شب، مدام در آغوشم می‌گرفت و من را می‌بوسید. صبح روز بعد، خیلی بی‌حوصله بود. وقتی او را از خواب بیدار کردم، گفت مادر، دلم نمی‌خواهد به مدرسه بروم. اما امتحان ریاضی داشت و من برای اینکه از درسش عقب نماند، گفتم باید به مدرسه بروی. پدرش آمد و او را در آغوش گرفت و بوسید و در نهایت امیرحسین بیدار شد. او را آماده کردم. هر چقدر اصرار کردم لقمه‌ای صبحانه بخورد، لب نزد. وقتی بعد از 40 روز کیفش را از میان خرابه‌ها پیدا کردند، دیدیم تغذیه‌اش دست‌نخورده باقی مانده است. حتی کلمن آب هم دست نخورده بود. پولی که برای تغذیه به او داده بودم هم سرجایش بود. پسرم آن روز چیزی نخورده بود. گرسنه و تشنه از دینا رفت.»

آخرین نگاه

آن روز، خداحافظی‌ امیرحسین با همیشه فرق داشت. او خیلی سریع رفت: «هر روز همیشه امیرحسین مرا بغل می‌کرد و می‌بوسید. آن روز کیفش را داخل ماشین گذاشتم. او را بغل کردم و خداحافظی کردیم. رفت و دوباره برگشت و وسیله‌ای که پدرش داده بود را به خانه آورد. گفتم چرا برگشتی، اصلا حرفی نزد و سریع رفت. خیلی تعجب کردم. حتی عمویش در حیاط صدا زد: “امیرحسین!” او فقط یک نگاه گذرا انداخت. همان آن نگاه، آخرین وداع پسرم بود.»

لحظه‌ای که زمین لرزید و آسمان تیره شد

صبح روز نهم اسفندماه، شهر در آرامش بود. مدرسه شجره طیبه، مثل هر روز، غرق در صدای خنده‌ها و همهمه‌ی دانش‌آموزان بود. امیرحسین و هم کلاسی‌هایش، در کلاس‌ها حضور داشتند. آن‌ها نمی‌دانستند که چند ساعت دیگر، در میان بحرانی‌ترین صحنه‌ی تاریخ مدرسه‌شان خواهند بود. ساعت 11 صبح بود که صدای غرش مهیب موشک، سکوت شهر را شکست. مدرسه شجره طیبه، دقیقا همان نقطه‌ای بود که آماج حمله قرار گرفت. دیوارهای مدرسه که روزگاری محل درس و مشق بود، فرو ریختند. در یک لحظه، همه‌چیز از بین رفت. همانجا بود که مادر امیرحسین در آن لحظه،

بی‌اختیار به سمت مدرسه دوید. چیزی درونش فروریخته بود و رو به آسمان التماس می‌کرد تا بتواند یک بار دیگر صدای پسرش را بشنود: «وقتی آن دود سیاه را دیدم، قلبم برای لحظه‌ای ایستاد. خانه‌مان فاصله زیادی با مدرسه ندارد. وارد کوچه شدم و فریاد ‌زدم “مدرسه پسرم!” کسی حریفم نمی‌شد. همسایه‌مان سعی داشت مرا آرام کند. خودم را به محل رساندم. وقتی رسیدم دیگر نمی‌توانستم راه بروم. کشان کشان مرا بردند و مدرسه را دیدم که به خاک تبدیل شده بود. باورم نمی‌شد؛ اینجا همان جایی بود که چند ساعت پیش فرزندم را با خنده بدرقه کرده بودیم. برای یک معجزه به خدا التماس کردم. مردم در حال جست‌وجو بودند. من هم مثل دیوانه‌ها، با دست‌های خالی، آجرها را کنار می‌زدم. می‌گفتم امیرحسین من اینجاست. کجاست؟ پسرم کجاست؟ تا ساعت پنج صبح روز بعد، فقط دعا کردم. صبح روز بعد ساعت 11 صبح خدا او را به من داد. بدنش سالم بود، اما جمجمه‌اش شکسته بود. لباس‌های کوچکش پاره شده بود. هرگز این صحنه‌ها را فراموش نمی‌کنم.»

جست‌وجو میان آجرها

آنچه در آن روز اتفاق افتاد، نه فقط یک فاجعه، بلکه داغی بود که بر پیشانی تاریخ آن شهر و آن مدرسه ماند. جست‌وجو در میان آوارها، داستانی طولانی از رنج است. خانواده‌ها، در میان تکه‌های سیمان و آهن، به دنبال نشانه‌ای بودند. هر وسیله‌ای که پیدا می‌شد، قلبی را از جا می‌کند. کیف مدرسه، یک جامدادی شکسته، یک لنگه کفش کوچک، یا دفترچه‌ای که هنوز اثرات مداد سیاه در آن باقی بود: «من سه پسر داشتم که خدا یکی از آنها را از من گرفت. پسر بزرگم دانشجو است و آن روز ساعت‌ها در مدرسه به دنبال ردی از امیرحسین می‌گشت. حالا روحش بیمار شده از آنچه دیده است. هرشب گریه می‌کند و می‌گوید، مامان من دست بریده دیدم، پا دیدم. بچه‌ها تکه تکه شده بودند. اصلا حال و روز خوبی ندارد. اعصابش ضعیف شده است. خودم هم همینطور. وقتی کیفش را پیدا کردند، حالم خیلی بد شد. هنوز بوی او را می‌داد. مدادهایی که برای دوستش خریده بود، هنوز در کیفش بود. چطور می‌شود کودکی تا این حد مهربان باشد؟ او همیشه، دغدغه‌ی دیگران را داشت.»

پسرم حتما امدادگر می‌شد

مادر امیرحسین، می‌گوید: «حالا هر بار که نام هلال‌احمر را می‌شنوم، یاد امیرحسین می‌افتم. او به من یاد داد که زندگی واقعی، در بخشیدن است. من به فرزندم افتخار می‌کنم. او قهرمان کوچک من است. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر امیرحسین زنده بود، شاید یک امدادگر می‌شد. البته خودش دوست داشت پلیس شود. ولی آن دل بزرگ و آن روحیه خدمت‌رسانش باعث می‌شد حتما در وهله اول یک امدادگر باشد. او همیشه به فکر دیگران بود.»

دانش‌آموزی شهید با دلی مهربان

در سوی دیگر، سبحان احمدی طیفکانی قرار داشت. کودکی 9 سال و نیمه که در کلاس چهارم، درس می‌خواند. سبحان، روحیه‌ای به شدت حساس و مهربان داشت. او که همیشه دیر به حرف آمده بود، وقتی شروع به حرف زدن کرد، حرف‌هایی می‌زد که اطرافیان را حیرت‌زده می‌کرد. سبحان به همراه خواهرش، حنان، در آن فاجعه آسمانی شد. مادر حالا با دو فرزند شهید، دیگر رمقی برایش باقی نمانده و با قلبی پر از درد می‌گوید: «سبحان، پسری بود که درد دیگران را با تمام وجودش حس می‌کرد. او در مانور زلزله‌ی مدرسه شرکت کرده و همانجا به عضویت هلال‌احمر درآمده بود. می‌خواست بداند چطور می‌تواند جان کسی را نجات دهد. از من خواسته بود اجازه بدهم به کلاس‌های کمک‌های اولیه بروم. روحیه‌اش به شدت حساس بود. وقتی در کوچه می‌دید کودکی کفش پاره به پا دارد، بی‌قراری می‌کرد. می‌گفت: “مادر، چرا آن بچه کفش ندارد؟ مگر ما پول نداریم؟” حنان، خواهرش، هم همیشه همراه او بود. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم این مهربانی‌ها، قرار است به این زودی تمام شود.»

روحیه خدمت در سن کودکی

سبحان به سختی، حرف زدن را یاد گرفت. درواقع دیر به حرف زدن افتاد. او اصلا بچه عادی نبود. برای همین مدرسه‌اش عوض شد و به شجره طیبه رفت: «به خاطر روحیه حساسش، مدرسه او را عوض کردم. او در مدرسه دولتی درس می‌خواند، هربار می‌دید کودکی برای خودش تغذیه نمی‌آورد، دلش به درد می‌آمد. هیچ صحنه تلخی را نمی‌توانست ببیند. یک بار تشنج کرد و دکتر به ما گفت او را در معرض صحنه‌های تلخ قرار ندهید. کلاس اول که در یک مدرسه دیگر بود، برایش خیلی به سختی گذشت. مرتب مریض می‌شد. اگر کسی دعوا می‌کرد یا کتک کاری می‌شد، حال روحی اش بهم می‌ریخت. مثلا یک بار، هم کلاسی‌اش کفش برای زنگ ورزش نداشت و سبحان، در زنگ ورزش شرکت نکرده بود. می‌گفت دوستم کفش نداره، من باید به خانه بروم و به مادرم بگویم برای او کفش بخرد. حتی اگر می‌دید معلم دوستانش را دعوا می‌کند، اشک می‌ریخت و می‌گفت تروخدا دعوا نکنید. برای همین مدرسه او را عوض کردم. بین سه مدرسه مانده بودم که استخاره گرفتم. برای مدرسه شجره استخاره آمد که عاقبت به خیری دارد. برای همین او را در این مدرسه ثبت نام کردیم. از کلاس دوم در مدرسه شجره طیبه درس خواند. از همان اول هم روحیه حساس او را به معلم و روانشناس مدرسه اطلاع دادم. یک بار به خانه آمد و گفت 200 هزار تومان به من پول بده، می‌خواهم بستنی بخورم. گفتم بستنی که قیمتش انقدر نیست، گفت برای دوستانم می‌خواهم بخرم. آنها گفتند دلشان بستنی می‌خواهد و پول ندارند. من هم وقتی روحیه او را می‌شناختم، در اینجور مواقع با او همکاری می‌کردم. یک بار دیگر هم متوجه شدم، چند موز فاسد در کیفش است. گفتم چرا موزهایت را نخوردی، می‌گفت، هم‌کلاسی‌هایم با خودشان موز نیاورده بودند و من می‌ترسیدم آنها دلشان بخواهد. بعدا متوجه شدیم که به عضویت هلال احمر درآمده است. فقط به من گفت آمده‌اند به کلاسمان و مانور زلزله برگزار کردند.»

شب آخر

این مادر با بغضی که در گلو دارد، از شب آخر روایت می‌کند: «حنان همیشه خواب‌آلود بود و به سختی بیدار می‌شد. اما آن روز صبح، قبل از همه بیدار شد. لباس‌هایش را خیلی مرتب اتو کرد و پوشید. همیشه به زور به مدرسه می‌رفت، ولی آن روز با شوق رفت. وقتی پرسیدم چرا اینقدر زود بیدار شدی، با خنده‌ای شیرین گفت: “مادر، امروز باید خیلی مرتب باشم.” ولی سبحان اینطور نبود. آن شب تب داشت و بی‌قرار بود. غم عجیبی در صورتش بود. صبح، وقتی می‌خواستند بروند، سبحان یک بار برگشت و من را نگاه کرد. دیگر اصلا نگاهم نکرد. نمی‌خواست برود. من آن موقع نمی‌فهمیدم، اما حالا می‌دانم آن‌ها آماده‌ی پرواز بودند. با شنیدن خبر، دنیا برایم تیره و تار شد. وقتی رسیدم، فقط آوار بود. هر طرف را نگاه می‌کردم، تکه‌هایی از کتاب و دفتر بچه‌ها زیر خاک بود. پیکر سبحان را به سختی شناختیم. حنان را از روی دفتر نقاشی‌اش که همیشه با خودش به مدرسه می‌برد، پیدا کردیم. دلم آتش گرفته است. آن‌ها آنقدر کوچک بودند که آوارها تن ظریف‌شان را در هم کوبیده بود. اما روح آن‌ها، همان‌جایی بود که همیشه بود؛ در حال کمک به دیگران. آن‌ها در راه یادگیری نجات انسان‌ها شهید شدند.»

زخمی‌بدون مرهم

مادر سبحان می‌گوید: «حنان، عاشق نقاشی بود. دفترش را پیدا کردیم؛ صفحه‌ی آخرش نیمه‌کاره مانده بود. سبحان هم، همیشه می‌گفت می‌خواهد وقتی بزرگ شد، پزشک شود تا به مجروحان جنگ کمک کند. می‌گفت: “دوست دارم با دستانم زخم‌ها را خوب کنم.” حالا، من مانده‌ام با زخم‌هایی که هیچوقت خوب نمی‌شوند. ما نه تنها فرزندان‌مان، بلکه رویاهای‌مان را زیر آن آوارها جا گذاشتیم. بچه‌های من به آرزوی‌شان رسیدند. همیشه می‌خواستند کمک‌رسان باشند. شاید در آن لحظه‌ی آخر، وقتی موشک اصابت کرد، آن‌ها داشتند به این فکر می‌کردند که چطور به دیگران کمک کنند. شاید این، بهترین سرانجامی‌ بود که می‌توانستند داشته باشند.»

پربازدیدترین آخرین اخبار