خوشحالم از اینکه ارزش‌ها هنوز در بورس قرار نگرفته اند!
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۴۷۵۲۲

خوشحالم از اینکه ارزش‌ها هنوز در بورس قرار نگرفته اند!

خوشحالم از اینکه دیدم واقعیت ها برای مردمم تکراری نشده و جنگ و شهید و شهادت به یک افسانه تبدیل نشده و خوشحالم از اینکه این ارزشها هنوز در بورس قرار نگرفته اند تا هر لحظه شاهد رکود ارزشی آنها باشیم.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»- صفيه صلواتي؛ خیلی دوست داشتم ببینمش با آنکه روی دست مردم بود اما باز هم به علت کثرت جمعیت دیده نمی شد. مادرم می گفت مانند مراسم آن روزها برگزار می شود با گفته مادرم خوشحال شدم، خوشحال شدم از اینکه دیگر مد در مراسم تشییع پیکر عزیزانمان راه پیدا نکرده و این مراسم مثل قبل با همان سادگی و اخلاص برگزار می شود.
 
خوشحال شدم از اینکه دیدم واقعیت ها برای مردمم تکراری نشده و جنگ و شهید و شهادت به یک افسانه تبدیل نشده. خوشحال شدم از اینکه میدیدم مردم هنوز دچار بی وجدانی نشدند و خوشحال شدم از اینکه این ارزشها هنوز در بورس قرار نگرفته اند تا هر لحظه شاهد رکود ارزشی آنها باشیم.
 
همانطور که همراه جمعیت حرکت می کردم تا شاهد آن باشم که او چگونه در خانه ابدی اش ساکن می شود؛ مادری را دیدم سوار بر ویلچر؛ کنار قبری بی نام و نشان بی حرکت مانده بود و هر قطره اشکش خبر از دلتنگی چندین ساله اش می داد. پدری را دیدم که عصای پیریش تنها یک قطعه چوب بود و درحالی که به آن تکیه داده بود چنان با اشتیاق دستی به عکس پسر شهیدش می کشید و حرف می زد که گویی او زنده است و الان کنارش است.
 
من در میان شلوغی کودکی را دیدم که در حالی که گوشه چارقدش را گره می زد و باز می کرد به مادرش التماس می کرد که گریه نکند. همانجا آرزو کردم که ای کاش زمان مانند آن چارقد بود آن وقت من آنقدر آن را گره می زدم تا فاصله مان تا زمان جنگ کوتاه کوتاه شود و مادر و پدر ها تصمیمشان را عوض کنند و اجازه رفتن را به آنها ندهند تا عزیزانشان مثل بقیه... ولی بعد گفتم این آرزو شدنی نیست.
 
بعد از 30 سال امروز این واقعیت توسط خانواده ای دیگر و درجبهه و جنگی دیگر تکرار شد. گفتم پس ای کاش زمانه می توانست قدر طولانی شود تا نسلهای زیادی این فاصله را پر کنند و دغدغه ها در افکار جای این خاطره ها را پر کنند تا خالی بودن جای آنها باعث آزار کسی نشود.
 
باز گفتم ما جوانان همان نسلها هستیم که زنجیر وار، ندیده هایی را که فقط شنیده ایم به یکدیگر منتقل می کنیم و ضمنا دغدغه در ذهن جای می گیرد آن وقت با فرمانروای جان، قلب چه کنیم. همانجا مکث کردم و تصمیم گرفتم تا وقتی که ای کاشهایم بلا تکلیفند دستی به چراغ جادو نزنم و آرزو نکنم. جمعیت متفرق می شدند؛ باز همان دخترک را دیدم؛ به خود که آمدم من خود همان کودک بودم.
پربازدیدترین آخرین اخبار