کد خبر:۱۴۸۷۶۶
فراموش کردیم که جای شهدا را گرفتهایم
دختر سردار شهید خسرو قلعهای در دلنوشته خود در فراق پدر خاطرنشان کرد: ای کاش فانوس اطاعت بر دریای نفس غلبه کرده و فراموش نمیکردیم که هر یک از ما جای شهیدی را گرفتهایم.
گروه فرهنگي «خبرگزاری دانشجو»، دختر سردار شهید خسرو قلعه ای در اولین اجلاسیه سرداران، فرماندهان و 1+470 شهید شهرستان بروجن، با قرائت دلنوشته خود در فراق پدر، رسالت ملت شهید پرور ایران را بار دیگر یاد آور شد. متن این دلنوشته به شرح ذیل می باشد:
«به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان»
سلام بر تو ای یوسف زهرا(س) ای زیباتر از هر زیبایی و ای پاکتر از هر پاکی، سلام بر تو ای خمینی یگانه، ای صفای خالصانه! تویی که فرزند شهید بودی و امام شهیدان شدی.
سلام بر تو ای یوسف زهرا(س) ای زیباتر از هر زیبایی و ای پاکتر از هر پاکی، سلام بر تو ای خمینی یگانه، ای صفای خالصانه! تویی که فرزند شهید بودی و امام شهیدان شدی.
سلام بر تو ای حسین زمانه، ای یگانه مردانه عشق، ای وارث صولت علوی، ای رهبر عزیزم و سلام بر شما ای شهیدان، ای پرستوهای پر شکسته! شهادت یعنی عشق، عشق به قرآن و عشق به خدا.
حضرت علی(ع) وقتی از قبرستان شهیدان گذشتند، فرمودند: «اینجا آرامگاه عاشقان است» و خداوند در قرآن می فرماید: «شهیدان و پیامبران برابرند»؛ آری این است مقام و منزلت شهید.
سخنی کوتاه با شما مسئولان عزیز و گرامي، شما که در تداوم بخشیدن به آرمان امام راحل(ره) کوشا هستید که ايشان فرمودند: «لازم می دانم در امور فرهنگی فرزندان عزیزم این یادگاران شاهد و مفقودین و اسرا، دقت بیشتر نموده و آنان را از کودكستان تا دانشگاه به بهترین وجه اداره نمایید».
آری پدران ما دیروز در جبهه مبارزه با تهاجم نظامی جنگیدند و به هدفشان رسیدند و امروز اسلحه خویش را در جبهه ای دیگر به ما سپرده اند تا در جبهه مقابله با تهاجم فرهنگی بیدار باشیم و مخلصانه از خون و آرمانشان دفاع کنیم.
می دانم، می دانم كه خون پدرانمان ما را در این جبهه ها فرا می خواند.
امروز به خود می بالم که علاوه بر فرزند شهید بودن افتخار آن را دارم که زیر نظر شاگردان امام (ره) پرورش می یابم.
امروز به خود می بالم که علاوه بر فرزند شهید بودن افتخار آن را دارم که زیر نظر شاگردان امام (ره) پرورش می یابم.
آری به خود می بالم که رهبری فرزانه و بزرگ چون حضرت آیت الله خامنه ای(مدظله العالی) دارم که فرمودند: «من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، اندک آبرویی را هم دارم که این را هم خود شما به من داده اید، همه اینها را من کف دست گرفته ام که در راه این انقلاب و اسلام فدا خواهم کرد».
آری همانگونه که شهیدان جان و مال خود را فدای من و شما کردند، ما نیز باید جان خود را فدای این انقلاب و ولی فقیه مان کنیم، انقلابی که ثمره آن ریختن خون هزاران شهید است.
قصه شهید را بایستی با غروب بود تا دانست، ماجرای غم انگیز شهید را باید در محفل شمع و پروانه شنید.
ای کاش مرام شهیدان هنوز ادامه داشت، کاش آسمان عاطفه پر از ستاره بود، کاش شهیدان زنده بودند و ما را با وظایف غبارگرفته مان آشنا می کردند.
ای کاش فانوس اطاعت بر دریای نفس غلبه می کرد و ای کاش فراموش نمی کردیم که هر یک از ما جای شهیدی را گرفته ایم.
این نوشته را تقدیم می کنم به مهتاب آسمانم، هوری دریاهایم؛ کسی که با آمدنش دنیایی از شادی را تقدیمم کرد و با رفتنش کوله باری از غم برایم گذاشت.
سلام بر تو ای پدر! ای که در نبودت قاب انتظار را هر روز با پارچه ای از محبت پاک می کنم و هنوز چشم به در دوخته ام تا روزی همراه با پیشانی بند سبزت برگردی.
ای پدر! تو از مهربانی گفتی و عطوفت، تو مرا زیر بال چکاوکی نشاندی و با سکوت صنوبران همراه کردی، تو دوست داشتی که با چلچله ها هم آواز شوی و با پرستوهای عاشق همسفر باشی، تو مرا با اشک تنهایی خودم خو دادی و گریه را مهمان ناخوانده ام کردی.
اکنون تو رفته ای و ما مانده ایم با دلتنگی و سکوتی بغض گرفته که زمزمه گر تنهایی ام هست.
بابای خوبم! آن هنگام که به جای دست گمشده ات، پر درآوردی و به سوی معبودت شتافتی، ای کاش بودم و می دیدم شجاعت، صبر، ایثار و بردباری ات را، ای کاش، ای کاش می دیدم آن شبهایی که دست نیاز به طرف معبودت دراز می کردی و مروارید چشمانت بر دیدگانت غلطان بود.
بابای عزیزم! آن هنگام که با قامتی بلند، لباسی سبز رنگ به تن داشتی؛ رفتی تا همانند بید مجنون عاشق مولایت حسین(ع) شوی و پای در راه مولایت گذاری.
بابای مهربانم، بابای مهربانم! آن وقت که کوله بار صبر و ایثار بر شانه هایت گذاشتی و عزم رفتن کردی؛ من همانند رقیه نازدانه مولایت سه سال بیشتر نداشتم، هر روز بهانه ات را از مادر می گرفتم، همیشه به مادر می گفتم؛ کو سفر کرده من؟ کجاست آن عزیزی که همیشه می گفتی؛ بر پیشانی بلندش ذکر یا حسین بود؟
می خواهم پیشانی ات را ببوسم و بر پهلویت که همچون پهلوی فاطمه زهرا(س) شکسته بود، دست بکشم تا بدانم که بودی و کجا رفتی؟
اکنون پس از سال ها از خود می پرسم، اگر روزی برگردی، آیا می توانم در چشمانت نگاه کنم و آیا تو مرا به خاطر غفلت هایم خواهی بخشید؟
ای پدر، ای پدر! یاد کوله پشتی ات بخیر که ذخیره آخرتت در آن بود، یاد قمقمه ات بخیر که لب های تشنه و خشکیده ات را بوسه می زد.
یاد پیشانی بندت بخیر که آفتابی از نورانیت پشت سر داشت، یاد پلاکت بخیر که شماره پروازت به سوی خدا در آن بود.
یاد لباس های خاکی ات بخیر که به خاک و خون آغشته بود و خداوند به احترام لباست زمین را به رنگش آفرید.
ای گلواژه شقایق، ای گلواژه شقایق! چقدر سفرت طولانی و راه مقصدت دشوار، شبها همیشه چشمانم بدنبال تو در آسمان پر از ستاره به راه می افتند تا به مقصدت برسند؛ اما چه کنم که راهت طولانی و مقصدت دشوار؟
ای ستاره من، ای ستاره من! گر چه تو خاموش شدی، اما بدان! اشک های من هنوز در امتداد شب ستاره وار می درخشند و هنوز، و هنوز، چشم به در دوخته ام تا روزی همراه با پیشانی بند سبزت برگردی.
لازم به ذکر است، سردار خسرو قلعه ای از فرمانده گروهان از گردان حضرت امیر(ع) تیپ مستقل 44 قمر بنی هاشم(ع) استان چهارمحال و بختیاری است که در سال 1338در بروجن متولد شد و در 22 بهمن ماه 1364در عملیات والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو در سن 26 سالگی به درجه رفیع شهادت نايل آمد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰