فراموش‌شده‌هایی که صاحبان اصلی انقلاب هستند...
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۶۹۲۲۵
تلنگري به نامزدهاي انتخابات:

فراموش‌شده‌هایی که صاحبان اصلی انقلاب هستند...

گفتم راستی این روزها انتخابات است؛ به چه كسي رأی می‌دهی، گفت: چه فرقی می‌کند؛ هر کسی برود سرباز رهبر است. هر کس می‌رود خدا پشت و پناهش باشد. چقدر ساده بود و بی‌توقع. مثل کپر ساده‌ای که بالای سرش بود...
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، رامين كرايي؛ می گفت دیگر پیر شده ام. توان ندارم که در این سرما و باران گله را ببرم کوه. ناچار یکدانه دخترم که هم جای دخترم هست و هم جای پسر نداشته ام، با گله رفته بیرون. اینجا نشسته ام چشم به راه. بعد می گفت روزگار عجیبی شده است. همه کم حوصله اند. برادر به برادر رحم نمی کند و گاو به گوساله اش. می گفت: فکر کنم آخر الزمانی که می گویند، همین زمان است.
 
از او پرسیدم راستی از زندگی چقدر خواستی و چقدر گیرت آمد؟ گفت: شکر و تمام. نمی دانم زبانش بند آمده بود و یا از زندگیش راضی بود. زبان من هم بند آمد. چایی‌اش را در نعلبکی ریخت و با قدرت تمام تا آخر سر کشید و بعد با صدایی موزون قندش را با دندان هایی که یکی در میان افتاده بود، خرد کرد و خیلی راحت قورت داد.
 
چین و چروک صورتش گذر زمان را بر جبینش به نمایش گذاشته بود. خواستم کمی از زیر زبانش حرف بکشم. گفتم: راستی این روزها انتخابات است؛ به چه كسي رأی می دهی؟ گفت: چه فرقی می کند؛ هر کسی برود سرباز رهبر است. هرکس می رود خدا پشت و پناهش باشد. چقدر ساده بود و بی توقع. مثل کپر ساده ای که بالای سرش بود. دلم گرفت برای معرفتی که اینجا بود و از اینجا فراتر نرفت. دلم گرفت از محبتی که در چشمانش بود و هیچ چشمی دیگري آن را نگرفت.
 
بعد یاد نامه امیر مومنان به مالک افتادم: «ای مالک: با مردم چنان باش که در روز حساب که خدا را دیدار می‌کنی، عذرت پذیرفته ‌آید که گروه ناتوانان و بینوایان به عدالت تو نیازمندتر از دیگران‌اند و چنان باش که ‌برای یک یک آنان در پیشگاه خداوندی، در ادای حق ایشان، عذری توانی داشت.»
 
بعد گفتم: آیا آن کسی که این پیرمرد ساده دل برای سلامتش دعا می کند، این چنین هست؟ وقتی داشتم پیرمرد را ترک می کردم، یاد جر و جنجال های این روزها و تأیید صلاحیت کاندیداهای انتخابات افتادم. اینجا یکی دارد با تمام ساده‌گیش با تمام کمبودهایش، با دندان های یکی در میان افتاده اش، زندگی می کند و دم نمی زند؛ آنجا شب نامه علیه همدیگر پخش می‌کنند و تهمت می زنند و توهین می کنند تا شاید و شاید نظری عوض شود و رأیی به آراي آنها اضافه گردد.
 
اینجا چقدر ساده و بی توقع برای کسی که شاید برایش کاری نکرده است، برای کسی که فکر این است چطور رأی کسب کند ولو به قیمت استفاده از بیت‌المال و ولو به قیمت بی‌آبرویی و انگ زدن به رفیق باشد، دعا می کند. آنجا برای نزدیکانشان پست عوض می کنند و... و اینجا فکر این هستند که سرمایه اندکشان حفظ شود تا زندگی حداقلشان ادامه پیدا کند. آنجا سر کرده اند در بیت المال و رفته‌اند مسابقه بخور بخور. کاش می شد کمی از این بخور بخورها سهم اینجا می شد. کاش... اما یاد حرف مادربزرگم افتادم که می گفت: کاش ها را کاشتند و سبز نشد.
 
از این سهمیه بندی بنزین، از این کاهش نرخ سود بانک ها، از این سهام عدالت، از این مصوبه های جورواجور مجلس و از سودهای کلان فلان کارخانه ها -اگر واقعا سودی حاصل می‌شود- باید سهم این پیرمرد و امثال او شود که بی هیچ مزد و منتی، که بی هیچ انتظاری، که بی هیچ رانتی، که بی هیچ سفارشی، که بی هیچ تلفنی و روز خود را می‌گذرانند. بی هیچ مزد و منتی. حتی وقتی از دنیا بروند قبرشان هم با قبرهای ما فرق می‌کند.
 
پربازدیدترین آخرین اخبار