کد خبر:۱۷۵۹۵۹
وصيتنامه شهيد محمدجعفر فنايي:
زندگي واقعي، فنا شدن در راه خداست
شهيد محمدجعفر فنايي شاهرودي اولين جهادگر بسيجي بود كه يكه و تنها به روستاهاي دورافتاده ميرفت؛ او در وصيتنامهاش، زندگي واقعي را فنا شدن در راه خدا عنوان كرده است.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، محمدجعفر فنايي شاهرودي دومين فرزند محمدتقي در پنجم خرداد سال 1337 متولد شد. او در يك خانواده پر جمعيت رشد كرد، پس از دبيرستان در مركز تربيت معلم ساري پذيرفته شد و در مدرسه آيت الله كاشاني شاهرود به معلمي پرداخت.
محمدجعفر هنرهاي زيادي داشت؛ مربي ژيمناستيك، كاراته و نجات غريق بود، حتي در خطاطي و آرايشگري نيز مهارت داشت و اوقات فراغت خود را با اين كارها مي گذراند.
در سه مرحله به جبهه اعزام شد؛ «آر. پي. جي» زن، تك تيرانداز و فرمانده دسته بود، در عمليات رمضان از ناحيه كتف جراحت ديد و در عمليات خيبر هم شيميايي شد.
سرانجام در بيست و پنجم اسفند 1363 در عمليات بدر در شرق دجله به شهادت رسيد، پيكر مطهرش مفقود شد و فقط نماي قبري در گلزار شهداي شاهرود دارد.
فنايي شاهرودي عضو فعال بسيج بود، وي به روستاهاي خارتوران بيارجمند مي رفت و به مردم محروم و نيازمند آنجا خدمت رساني مي كرد.
خواهرش مي گويد: محمدجعفر يك موتور سيكلت دست دوم داشت و با آن رفت و آمد مي كرد، در مسير رفت و آمدش دو بار تصادف كرد. يك روز در حال رفتن بود كه رسيدم و گفتم: باز كه تو شال و كلاه كردي و داري مي ري؛ چند بار تصادف كردي آخر يك بلايي سرت مي آيد و در آن روستاي دورافتاده كسي نيست به دادت برسد، گفت: مرگ و زندگي آدم دست خداست. اگر بداني مردم روستا با چه سختي اي زندگي مي كنند ديگر اين حرف را نمي زدي.
يكي از بستگانش تعريف مي كرد: بعد از نماز هميشه قرآن مي خواند، يك روز قرآن را برداشت و بوسيد، موقعي كه مي خواست آن را بخواند به او گفنم، چرا هر روز قرآن مي خواني مگر خدا بعد از نماز خواندن قرآن را واجب كرده است، گفت: موقع خواندن نماز، خدا با بنده اش صحبت مي كند، ولي موقع خواندن قرآن بنده با خدا.
مادرش به ياد روزهاي جبهه رفتنش گفت: داشت پوتينش را واكس مي زد دست هايش سياه شده بود، گفتم مادر دست به چيزي نزن كه همه چيز را سياه مي كني دست را به نشانه اطاعت روي چشمش برد و گفت: اطاعت. گفتم: محمد جان باز چه خبره پوتين واكس مي زني؟ ساكت رو آماده مي كني؟ ديگه جبهه رفتن بسه! كوپني هم باشه سهمت تموم شده، دستش را دور گردنم حلقه كرد و مرا بوسيد و گفت: قربون مادرم برم مشكل اينجاست كه كوپنم تمام نمي شه، تا وقتي زنده ام.
برادرش مي گويد: پسرش مصطفي به دنيا آمده بود از جبهه برايمان نامه فرستاد؛ نوشته بود هر 10 روز يك بار از بچه عكس بگيريد و برايم بفرستيد، خواستيم مطابق ميلش عمل كنيم، اما او فقط توانست اولين عكس پسرش را ببيند.
در فرازي از وصيت نامه اين شهيد آمده است: هر كس كه آزاده باشد در پي محو باطل و دنبال حق بايد خون سرخ او چهره سفيدش را رنگين كند.
آري ما مي رويم كه با رفتنمان به نسل هاي آينده جامعه بگوييم كه شهادت دعوتي است براي همه نسل ها؛ بگوييم كه زندگي، رفتن و فنا شدن در راه خداست.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰