کد خبر:۱۷۷۷۹۶
روایتی از تحول یک عراقی در هنگام تفحص
حاج محمد احمدیان، فرمانده گردان امام حسین(ع) در طلائیه به ذکر خاطراتی از چگونگی تحول یک عراقی به نام عبدالامیر که به پیکر شهیدان توهین میکرد، پرداخت.
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»- سید ضیا میررحیمی؛ در منطقه طلائیه باز شهدا خودشون تحولی که از اول این سفر در ما شروع شده بود رو به اوج رسوندند، ما داشتیم به صحبت های راوی خودمون گوش می کردیم که دیدیم فردی به نام حاج محمد احمدیان از کنار ما در حال گذشتن است و راوی ما که اون فرد رو می شناخت قسم داد تا دقايقی رو برای ما روایتگری کند حاجی هم آمد.
قبل از بیان این روایت، بد نیست بدونید که نوشتن این روایت به دلیل فضایی معنوی که دارد بسیار برای من مشکل بود و شما هم اگر می خواهید در خود تحولی رو تجربه کنید شاید خواندن این روایت بتواند به شما کمک کند.
حاج محمد احمدیان فرمانده گردان امام حسین(ع) در جمع دانشجویان در طلائیه روایت خود را آغاز کرد و گفت: دانشجویان! باباهاتون نیستن شما رو اینطور ببینن، اما بعضی موقع ها تو دلم فریاد می زنم، ای کاش مردمی که چشم و زبانشان دست خودشان نیست این صحنه ها و مناطق رو می دیدن تا جرات گناه از آنها گرفته می شد.
حاج احمدیان با ذکر خاطره ای گفت: در مرحله ای به یکی از فرماندهان به نام پازوکی گفتم تو کربلای 4 عراقی ها بچه های ما رو روی آب آتیش می زدند و بعد در عملیات کربلای 5 باز گفتم که رمز عملیات «لاحول و لا قوه الا با الله العلی العظیم» باشد، اما فرماندهان گفتند که رمز این عملیات را «یافاطمه الزهرا» بذارید، آخه اسم بی بی گره گشا است، اسم بی بی حلال مشکلات است.
حاجی ادامه داد: گنه کار هرجا نشستی روز جمعه است، دستت رو بگذار روی خاک طلائیه، جایی که «والله العظیم» از اینجا فقط استخوان عقب بردیم و گوشت و پوست و خون بچه ها با این خاک عجین شده است، دستت رو بذار روی خاک و تو دلت بگو یا فاطمه الزهرا بی بی جان یک نگاه به ما بکن.
رمز این عملیات هم کربلای 5 شد و خط شلمچه شکسته شد بعد از آن گفتم آقاي پازوکی امشب میریم در خونه حضرت زهرا و شکایت این عراقی ها رو به حضرت زهرا(س) می کنیم.
تو شلمچه یک توسلی گرفتیم و من هم می خوندم، خوندم تا رسیدم به نام حضرت زهرا(س) و بی ادبی کردم، گفتم بی بی جان خیلی از شما ناراحتم من13سالم بود به جبهه اومدم و شما رو نمی شناختم، بی بی جان من شما رو با شهدا شناختم؛ اما امشب کارد به استخوانم رسیده، می خوام بی ادبی کنم و این بچه ها را به شما معرفی کنم.
گفتم بی بی جان این بچه ها همون بچه هایی هستن که وقت محور عملیات اولین سوالشون یک چیز بود «از این جا تا حرم امام حسین(ع) چقدر راه است»، به قرآن این بچه ها دنبال خاک نبودن و شوق دل این بچه ها پرچم حرم امام حسین(ع) بود.
شب های قبل عملیات با هم قرار می گذاشتیم و می گفتیم «آقا وعدمون بین الحرمین و هیچ کسی زودتر وارد نشود تا با هم دیگه وارد شویم»، خیلی ها به ما می خندیدن بابا طلائیه کجا و حرم امام حسین(ع) کجا؟ اما این کار دلی بچه ها بود.
گفتم بی بی جان این بچه ها بچه هایی هستن که شب های عملیات، کاری به سلاح تو دستشون نداشتن و عشقشون «پیشونی بند با فاطمه الزهرا(س) بود»، بی بی دست ما بسته است، خودت یک کاری بکن.
یک دعای توسلی گرفتیم که الان که الان هست هنوز داریم ثمره آن را می بینیم.
فرمانده گردان امام حسین(ع) با صدایی بلند و بغضی در گلو از برکات آن دعای توسل گفت و با ذکر خاطره ای از تفحص بعد از جنگ، جهت پیدا کردن شهیدانمان در کشور عراق صحبت های خود را با صدا و ناله هاي دانشجو ها ادامه داد و گفت: بعد از جنگ ما دوره ای در کشور عراق تفحص می کردیم و خیلی در این دوره به ما سخت می گذشت؛ چراكه همراه ما که بعد از نقطه مرزی با ما بود، زیاد طعنه به ما می زد و ما نمی توانستیم چیزی بگوییم و این دردناک ترین روزها برای ما بود.
تفحص گر پیکرهای شهدا گفت: ما وقتی پیکری پیدا می کردیم آن را که می بوسیدیم این عراقی که نامش عبدالامیر بود می گفت این کار حرام است و هر توهینی که می توانست با این پیکرها می کرد تا جایی که با سرنیزه هایی که داشت جمجمه ها را رو نیزه می کرد و در عین وقاهت می گفت این ها سر گربه است پس از این کار او ما با صورتی گریان به خاک کشورمان برگشتیم.
ما صبح روزی دیگر که به خاک عراق رفتیم عبدالامیر آمد کنار من و نشست، من هم عصبانی از کار دیروز او یعنی توهین به رفقای ما، نگاهش نکردم، سلام کرد من جوابش رو ندادم، هی شروع کرد با من صحبت کردن، باز من محلی به او ندادم، بعد دستش رو گذاشت روی پای من، من دستش رو پرت کردم، وقتی فهمید من عصبانیم خواست دل من رو بدست بیاره یک چیزی گفت؛ شروع کرد به صحبت کردن گفت: امروز تو رو یک جایی می برم به نام ساتر الموت «خاک ریز مرگ» شما در این مکان شهید زیاد دادید باز من گوش نکردم.
این رنجدیده از دوران دفاع مقدس و بعد از آن با کشیدن آهی از دل گفت: آهای زائرای سال90 طلائیه گوش کنید این می خواد یک چیزی به ما بگه و ادامه داد:یک وقت عبدالامیر گفت حاجی خاک ریز مرگ، باز گوش نکردم اون قسم خورد و گفت والله من خودم بچه هاتون رو اینجا کشتم «آی بچه ها کی به اندازه عبدالامیر گنه کاره؟ خودش می گه من بچه هاتون رو اینجا کشتم» شروع کرد به تعریف کردن گفت: اینجا آب گرفتگی بود جنازه بچه هاتون رو آب باد کرده بود ما با جنازه این ها تمرین هدف گیری می کردیم، عبدالامیر به جنازه بچه های ما هم رحم نمی کرد.
حاج محمد احمدیان با دلی گرفته و چشمانی پر از اشک گفت: چیه داداش چرا گریه می کنی؟ ما هر روز داریم تو شهر با نگاهمون تیری به پیکر بچه ها می زنیم و ککمون نمی گزه، داریم هر روز تو شهر با گناهمون تیری به پیکر بچه ها می زنیم و باور نداریم.
وی گفت: آقا خوش باش جنگ سال 67 تموم شد! اما به قرآن هنوز جنگ تموم نشده، آی مردم هنوز استخوان ها تو این بیابون ها افتاده.
حاجی باز این خاطره رو ادامه داد: بعد از اینکه عبدالامیر داشت این رو می گفت من سرش داد کشیدم و گفتم بسه چکار داری می کنی، بعد رفتیم همون جایی که گفته بود و شروع به تفحص کردیم، اولین خاکریز رو که کندیم جسد شهیدی رو پیدا کردیم، حدود 17سالش بود و 15سال و نیم بود که جنازه اش روی خاک بود و تازه محاسن در آورده بود «من چی دارم می گم! مگه میشه یک جنازه ای رو خاک خوزستان 15سال و نیم بیافته بعد بشه محاسن اون رو هم دید» اون پیکر سالم سالم بود.
خواستم ببوسمش جرات نکردم اما فقط نشستم کنارش و مسواک و کاتری که تو جیبش بود رو درآوردم و کارت رو پاک کردم و با مسواک غبار روی صورتش رو پاک کردم، عکس شهید با قیافه اون بعد از 15سال و نیم قابل تطبیق بود و فقط بغلش کردم، خیلی سبک شده بود «بمیرم، یاد یک جمله ای افتادم، وقتی پیکر رو تحویل مادرش دادیم و اون رو بغل کرد یک جمله گفت، گفت مامان جان نزدیک به 27 سالت است؛ اما چرا الان قنداقه ات سبک تر از آن روزی است که به دنیا اومدی» من اون رو کنار گذاشتم شهید دومی روی برانکارد خوابیده بود و اسکلت شده بود که جمعش کردیم بعد شهید سومی که پشت برانکارد بود رو جمع کردم.
حاج احمدیان با یک تلنگری گفت: دل ها اینجا، حضرت زهرا می خواد خودش رو نشون بده، گرفتار، بیچاره، زمین خورده، گوش کن، کیا می خوان امروز آقاشون رو ببینن و دنبال مهدی فاطمه می گردند.
وي در ادامه گفت: من داشتم شهید سوم رو جمع می کردم، تو بغلم بود پاشدم برم کنار شهید قبلی یک صحنه ای دیدم که زمین خوردم و فریادم بلند شد، الله اکبر عبدالامیر عراقی دو زانو پایین پای شهید اول نشسته و دست خود رو به کف پای این شهید می کشه و به صورت خودش می کشه من گفتم عبدالامیر حرام حرام تو که می گفتی کار ما حرامه.
دستش رو آورد بالا و گفت حاجی« لا، لا، اولیا الله» این ها اولیا خدا هستند.
از اون به بعد عبد الامیر صبح به صبح می آمد داخل ماشین و می گفت زیارت عاشورا برای من بخوان من هم این شعر معروف رو برای اون می خوندم «گلی گم کرده ام می جویم او را، به هر گل می رسم می بویم اورا، حسین جانم، حسین جانم، حسین جان» و عبد الامیر هم آن را تکرار می کرد.
فضایی در طلائیه حاکم شده بود، حاجی با تعریف کردن این خاطره دل سنگ رو هم آب می کرد، حاجی با صحبت هاش این تحولی که از شلمچه با صحبت های حاج حسین یکتا شروع شده بود رو به اوج رسونده انشاالله که این روحیه در دوره های مختلف زندگیمون ادامه داشته باشه.
حاج محمد احمدیان در خواستی از شهدا داشت و گفت: آی شهدا قسمتون می دم به حضرت زهرا(س) که می دونم دیگه نه نمی گین، یک مشت جوون اومدن اینجا شما که به عبدالامیر عراقی نگاه کردید و این ها هم که بچه محلی هاتون هستن پس یک خواسته داریم شما که میاید دست خالی نیاید و اگر به حضرت زهرا(س) بگید این بانو بزرگوار هم نه نمی گن بگذارید بوی عطر یاس به مشام ما برسد.
حاجی در آخر با شعری به صحبت های خود پایان داد: آقا جان، بی تو دل من صفا ندارد، درد دل من دوا ندارد؛ شادی به دل شکسته من با غیبت تو بقا ندارد؛ نفرین به دلی که در دو عالم؛ دارد همه را تو را ندارد.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰