يك روز بهاري با بيماران اماس كهريزك
اين خانه هنوز منتظر است...
خوشبختي هميشه با سفرهاي پرخرج نوروزي معنا نمي شود. مي تواني خوشبخت باشي اگر دست هاي ناتوان بيمار ام اسي كهريزك برايت دعا كند. هم او كه دستهايش بوي تنهايي ميدهد و پاهاي خسته اش ديگر...
گروه اجتماعي «خبرگزاري دانشجو»، بهار كه به هفتمين روز خود رسيد تهران آرام و بي صدا تر از روز قبل به استقبال خوان هفتمش رفت. ديگر از جنب و جوش درهم و برهم شهر، صداي ممتد بوق اتومبيل هاي عجول و صداي فريادهاي فروشنده هاي دستفروش خبري نيست. دوي ماراتن تهراني ها براي رسيدن بهار تمام شده و حالا يا گوشه خانه هايشان خوابيدهاند يا دل به جاده هاي پر ترافيك مسافرتهاي بهاره سپردهاند.
اما چه مي توان كرد كه خوشبختي هميشه شكل خوشبختي نيست. خوشبختي هميشه با سفرهاي پرخرج نوروزي و داشتن سفره هاي رنگين معنا نمي شود. مي تواني خوشبخت باشي اگر دست هاي چروك خورده جوان ام اسي آسايشگاه كهريزك برايت دعا كند. هم او كه دست هايش بوي تنهايي مي دهد و پاهاي خسته اش ديگر تواني براي راه رفتن ندارد.
امروز را با دلتنگي هاي گاه و بيگاهم براي ديدن دوستان كهريزكي شروع كردم. هفتمين روز بهار را ميهمان دلتنگي هاي بيماران ام اس آسايشگاه خيريه كهريزك بودم تا شايد بتوانم شكل ديگري از خوشبختي را براي خودم معنا كنم. خوشبختي كه اگرچه بوي تلخ بيمارستان مي دهد اما پر است از انسان هايي كه معناي عشق را خوب مي فهمند.
سالهاست نشسته روي تخت روبه پنجره اتاق 121.منتظر يك ميهمان. مهندس مجيد بهنود را مي گويم. اين دهمين باري است كه قصه تكراري آشنايي با همسر آلماني اش و ازدواجشان را برايم تعريف مي كند از دخترش آناهيتا مي گويد كه مادرش دوست نداشت يك پدر ام اسي داشته باشد. آنقدر دلش تنگ است كه مدام حرف مي زند و اجازه درد دل كردن را از هم اتاقي اش مي گيرد.
خوشبختي براي ساكنان اين شهر غريب ديگر خانه و ماشين نيست. حالا كه اتاق هاي هم شكل ساختمان ياس خانه شان شده و راهروهاي ساكت و لخت، محل گذرشان، برايم از روزگاري مي گويند كه خوشبخت بودند اما باز هم دنبال خوشبختي مي گشتند. دلتنگند از امتداد بيماري كه آرام آرام ريشه دوانده توي خوشبختي شان و حالا سالهاست خوشبختي برايشان با آمدن ميهماني از شهر زنده ها معنا مي شود.
آقا فرامرز مهربان و صبور است اين را از سازش 30 ساله اش با بيماري ام اس خوب فهميدم مي گويد:« چند سال پيش به همسرم فيروزه خانم گفتم مي خواهم بيايم آسايشگاه پيش كساني كه مثل خودم مريضند محكم زد رو دستش كه جواب بچه هات را چي بدهم؟ تورا بسپارم دست كهريزك؟!»فيروزه خانم كه راضي شد فرامرز هم شد ساكن اتاق 104 ساختمان ياس.
برايم از روزهاي خوب گذشته مي گويد روزهايي كه فرامرز فارغ التحصيل رشته حسابداري از دانشگاه علامه طباطبايي، رئيس يكي از شعب بانك ملي بود. مي گويد: «مريض كه شدم خانه ماشين و همه امكاناتم را به زن و بچه ام بخشيدم. دنياي بي وفايي است دخترم. الان خوشبختي براي من ديدن شادي و خنده نوه ها و بچه هايم است نمي خواهم مزاحم خوشبختي هيچ كدامشان باشم.»
آقا فرامرز و هم اتاقي اش تا مي فهمند ترك زبان هستم برايم آواز تركي مي خوانند و لطيفه هاي تركي مي گويند. هم اتاقي آقا فرامرز پيرمرد مهربان 55 ساله اي است كه مي گويد: بچه هاي ما فكر مي كنند ما اينجا ناراحت و افسرده ايم ولي من خودم اينجا راحت ترم. ديگر براي ناتواني ام از كسي خجالت نمي كشم. پرستارهاي مهرباني هستند كه به كارمان رسيدگي مي كنند؛ مزاحم بچه هايمان هم نيستيم.»
پاهاي خسته علي آقا ضعيف و ناتوان روي كفپوش هاي ساختمان ياس كشيده مي شود تا مي رسد به اتاق 122. روبرويش كه مي نشينم دلم آشوب مي شود از تاريكي، سكوت و بوي مواد ضدعفوني كننده. دل آشوبه ام زير نگاه مهربان كهريزكي اش پنهان مي شود. جعبه شكلات را كه به طرفش مي گيرم لحظاتي طول مي كشد تا دستان ضعيف و استخواني اش بتواند يك شكلات بردارد.
هم اتاقي هايش رفته اند تعطيلات نوروز. علي آقا اما كسي را ندارد نه اينكه نداشته باشد 4 فرزند دارد كه همسرش دوست ندارد آنها با پدر ام اسي شان رابطه داشته باشند. از حال و روزش كه مي پرسم لبخند مي زند. لبخندي مهربان اما بي اميد: «دخترم ام اس درمان دارد؟ تو نمي داني؟ دلم براي بچه هايم تنگ شده چه كنم؟» بازهم همان دل آشوبه مي آيد سراغم. درمانده ام از پاسخ دادن به مردي كه فقط مي خواهد بچه هايش را ببيند.
از ساختمان ياس كه بيرون مي زنم تن خسته ام را به خنكاي نيمكت هاي زردرنگ كهريزك مي سپارم تا دلم اندكي آرام شود از هجوم تند قصه غربت كه مدام توي گوشم زنگ مي زند. انگار كه سرم آماس مي كند از معاني مختلف خوشبختي كه دوره ام كرده اند. آقا فرامرز، بهنود، كامران و علي آقا برايم از خوشبختي اي گفتند كه همين جاست جريان دارد در تمام لحظات زندگي ام اما من به دنبالش مي گردم.
خوشبختي همين جريان عادي زندگي من است. خوشبختي يعني صداي فريادهاي شادي دختركي كه به ديدن پدر بزرگ تنهايش آمده. خوشبختي يعني عمو فيروزهاي سياهي كه با تمام سياهي شان ياد ايام گذشته را دردل كهريزكي ها زنده مي كنند. خوشبختي يعني همان نان برشته و پنير تازه كه بي دغدغه و آرام مي خوري اش. خوشبختي يعني بودن در كنار كسي مانند تو. تويي كه قرار است خوشبختي اولين روزها ي بهاري ات را با سالمندان و معلولان آسايشگاه خيريه كهريزك قسمت كني.اين خانه سالهاست كه منتظر آمدن توست.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰