سبکي تحمل ناپذير هستي
از همان سکانس آغازين با متد و المان هاي آشنايي روبرو مي شويم که پيش از اين هم در آثاري چون مرغزار گريان مشاهده كرده بوديم؛ حرکت آرام دوربين و موسيقي آشناي کلاسيک با آن تنظيم دراماتيک و نوازش تمرکزآور به خلق و پيدايش حسي خلسه آور و در عين حال عميق مبتلايمان مي کند.
نما رو به بالا و ميزانسن کنشي متباين دارد، اما لحن صميمي کودک ميزانسن را به نفع داستان و تماشاگرش تغيير مي دهد.
با چند خاصيت روبرو هستيم:
مرد پا به سن گذاشته، اما ميانسال و منزوي و از جامعه بريدهاي که قصد رفتن دارد و کسي با او نيست.
خاطراتي که آنا يا شايد هم همان مرد قهرمان داستان ما سازند و آورنده آن است.
کودکي خياباني که عامل اخلال در قصد و سفر و يکنواختي نه چندان بي هياهوي زندگي مرد است.
در کنار و به همراه اينها نشانه هاي سبکي و شخصيت پردازانه ديگري چون:
لوکيشن در زمستان، صبح، دريا، خيابان، مرز آلباني، مکان متروکه فروش کودکان به ربايش رفته توسط کودک ربايان، مکان هاي فلاش بکي خاطرات گذشته مرد و خاصه آن خانه قديمي لب دريا که حالا ديگر بي خبر مرد به فروش رفته،سگ مرد که به دليل سفر جايي براي ماندن ندارد و... .
خب، ما با نويسندهاي روبروييم که مشهور و معروف است. او اکنون بي هيچ کسي و فقط با ارتباط نداشته اش با همسايه ناشناسي بسر مي برد که نشانه عجيبي دارد: او در پاسخ به نوع موسيقي که مرد از اتاقش پخش مي کند، موسيقي مشابه و متناسبي مي گذارد و بدين شکل ارتبا طي موسيقايي ميان اين دو همراه نديده شکل مي گيرد.
و دقيقا همين موسيقي تبديل به موتيف تکرار شونده کل فيلم مي شود و تا پايان همراه مرد و ماست.
اما اتفاق عيني فيلم در لحظه اي مي افتد که کودکان کار، در حال پاک کردن شيشه ماشين ها از غبار توسط پليس مورد تعقيب و دستگيري قرار مي گيرند الا کودکي که مشغول همين کار براي ماشين مرد است که به مدد او سوار ماشينش شده و از مهلکه مي گريزد تا اينکه همين کودک را در تعقيب محل کودک ربايان در محلي متروکه به هنگام عرضه اش براي فروش به مردم اشرا في حاضر در آنجا، باز مي يابد و با پرداخت تمام پولي که به همراه دارد، براي بار دوم او را از مهلکه اي مي رهاند.
و اينجا آغاز سفري دروني است براي مرد ميان چند انتخاب و براي چند مقصد:
رساندن کودک به مرز آلباني براي وصال او با مادربزرگ ادعاييش که البته دروغين بودن اين ادعا بعدا معلوم ميشود.
به اتمام رساندن شعري نيمه تمام که کلماتي از جنس شاعرانگي هاي شاعري دارد که کلمات شعرش را از مردم مي خريد!
تداعي تجديد خاطراتش با همسرش آنا که از او در گذشته است و ديگر جز تصور و تصويري ذهني چيزي از او به ياد نمي آورد.و البته ديگراني مثل مادر و ساير آشنايا نش که در تمام سکانس هاي يادآوريشان نوعي شادي ممزوج به تلخي رفتارهاي آنا و مادر و نگاههاي زوم شده و کاوشگر آنها بر مرد و رفتارش وجود دارد.
فيلم قاب بندي ها شاعرانه و زيبايي دارد. لوکيشنها هم شاعرانه اند. چرخش ها و مکث ها و حرکت هاي دوربين هم عميقا اين گونه است.
همه چيز در خدمت همان خلسه ايست که در عين حال حس سفري قرب الوقوع را به ذهن متبادر مي کند.
زندگي بشر امروز به تنهايي و بيهودگي ميگذرد و در اين ميان ديالوگ با ديگري، سهم و خطري عجيب و زياد دارد.
وقتي همسر، قهرمان داستان ما را خيانتکار مي دانسته(ديگر نمي داند؟)، وقتي خانه خاطره گون مرد بي اطلاع او به فروش مي رسد، وقتي براي سگ او براي روزهاي سفر يک متر جا براي ماندن نيست و...، معلوم است که با نشانه هاي ماندگار تلخي روبروييم.
اما به همين تناسب در فيلم چند سکا نس بکر و تاثيرگزار است:
سکانس مربوط به روبرويي مرد و همسر دخترش، که به معناي واقعي کلمه سرد و رخوت انگيز و تلخ و کوتاه بود.
و آن صحنهي مرز آلباني و آدم هايي که به صورت منجمد و غير متحرک در دامنه و ميان برفها مجسمه وار ايستاده بودند.
درست است،شاعري بود که زبان محلي نمي دانست ،پس کلمات را مي خريد. مردم براي فروختن کلماتشان به شاعر هجوم آوردند و...اما ديگر به کلمات نيازي نيست. اتوبوس مي آيد و مرد و کودک سوار مي شوند.بي ابديت و بي حتي يک روز!
محمد رضا محقق
/انتهاي پيام/