من لهجه باران را نميشناسم
باران آمد، اما من لهجه باران را نميشناسم زندگي براي من مسابقهاي شده براي جا نماندن از تمام امكاناتي كه يك شهروند محترم بايد داشته باشد؛ جهان بر محور موجودي به نام «من» ميچرخد...
گروه اجتماعي «خبرگزاري دانشجو»؛ باران كه مي آيد حس غريبي مي نشيند گوشه دلت، از همان حس هايي كه گاه گداري پاي سجاده دست دلت را مي گيرد.
باران مي آيد و تو مي داني كه خداوند هنوز به بازگشتت اميدوار است، اگر اميد نداشت كه بوسه هاي باراني اش را تقديم چشم هايت نمي كرد.
امروز تن خسته مان با بوسه هاي باران طراوتي دوباره يافت. ذهن هاي شهر زده مان را از واقعيت زندگي شهري جدا مي كنيم تا برسيم به تخيل خوب مهرباني؛ هماني كه سال هاست ديگر سراغش نمي رويم تا مبادا حق شهروندي مان زير دست و پاي رهگذران گم نشود.
باران آمد، اما من لهجه باران را نمي شناسم. زندگي برايم مسابقه اي شده براي جا نماندن از تمام امكاناتي كه يك شهروند محترم بايد داشته باشد.
جهان بر محور موجودي به نام «من» مي چرخد كه بايد آسوده خاطر به زندگي ادامه دهد، بي دغدغه سبد خالي پيرزني كه در هواي باراني دنبال لقمه اي نان مي گردد فقط براي اينكه زنده بماند.
پيرزن خسته مترو كرج امروز هم آمد، روي زمين كه نشست سرما تا عمق جانش نفوذ كرد. چادر مشكي رنگ و رو رفته اش خيس خيس بود و دست هاي پرچينش از زير چادر بيرون آمده بود و از عابران تقاضاي نان مي كرد. خليفه خدا امروز دست خواهش خود را به سوي عابراني دراز كرد كه حتي او را نمي ديدند.
چشم هاي خسته خواب آلود مسافران مترو امروز هم دست هاي خواهش پيرزن را تنها گذاشتند و رفتند. صندلي هاي مترو جايي براي مسافران ناتوان مترو نداشت. پيرمردي خسته آن قدر گوشه مترو ايستاد كه استخوان ترد و شكننده اش به كز كز افتاد، اما جواني به احترام پيشاني پرچين و پاهاي خسته پيرمرد نايستاد.
ما جوان هاي عصر جديد در جواني پير شده ايم؛ اين را از چشم هاي جواني فهميدم كه به محض نشستن روي صندلي مترو و اتوبوس به خواب مي رود، شايد هم خودش را به خواب مي زند تا مبادا چشم هايش با چشم هاي مهربان مسافران پير گره بخورد و او مجبور شود صندلي راحتش را تقديمشان كند.
كاش باران ببارد، شايد دل هاي شهري زنگار بسته مان را شست و شو دهد! كاش ذهن هاي خسته مان با صداي شرشر ناودان هاي باراني از خواب بيدار شود!
كاش باران ببارد تا دست هاي دعايمان را به سوي آسمان پرواز دهيم براي سفره هاي خالي نان و ذهن هاي كور روشنايي بخواهيم.
باران مي آيد، اما من از جنس باران نيستم، كاش گاهي باران را از زاويه ديد پيرزني ببينم كه قطراتش بي اجازه و جسور گليم كهنه خانه اش را خيس مي كنند! كاش چشم هاي سر به زيرمان را گاهي بلند كنيم، شايد بتوانيم باران را براي همه زيبا و عاشقانه كنيم.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰