کد خبر:۱۸۲۸۶۷
به مناسبت سالگرد شهید محسن وزوایی؛
صحبتهاي وزوايي در محضر امام/ وقتی افسر عراقي شیفته وزوايي شد
با همرزمانت وارد حیاط زیبای امام (ره) در جماران شدی، سر از پا نمیشناختی، وقتی نوبت به تو رسید با احترام دست امام (ره) را در میان دو دستانت گرفتی و در حالی که ...
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو »؛ مادر آهسته به سمت حیاط می رود و برمی گردد. با چشم پر انتظارش به در حیاط نگاه می کند. هر لحظه تصویر قد بلند و استخوانی پسرش را می بیند. صدای تیراندازی بلند و بلندتر می شود. او حالتی هاجروار دارد.
به سمت خانه می رود. باز چادر را برمی دارد و به حیاط می رود. باز بر می گردد. دو روز است که از پسرش خبر ندارد. نگاه ملتمسانه به سمت همسرش می چرخاند و چشم های اشک بار را از همسرش می دزدد و در آخر سراغ چادر نماز و سجاده اش می رود و پدر نگران تر از مادر می داند فرزندش برای دین و نایب امام زمان(عج) رفته است. پدر آرام دستهایش را به سمت حوض پر از ماهی می برد. ماهی ها زیر آب پناه می گیرند و پدر نمازش را از سر نیاز و دلتنگی می خواند و خداوند اجابت می کند.
و تو از راه رسیدی و چشمانت آرام ولی مصمم، شانه هایت لرزان و چشمانت گریان بود و گفتی که چگونه گاردی های شاهنشاهی بدن آن جوان را پر از خون کردند؛ در حالی که شعار می داد: «ما به شما گل می دهیم، شما به ما گلوله.» آنجا بود که دیگر پدر و مادر تو را متعلق به خودشان نمی دانستند و تو آنجا تصمیم آسمانی بودنت را گرفتی.
بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب، خودجوشانه در تابستان 1358 راهی استان لرستان شدي. آنقدر خالصانه درگیر خدمت رسانی به روستاییان محروم و با صفای آن منطقه شدي که حتی هنگام برگزاری مراسم عقدکنان برادرت، علی رضا نتوانستي خود را مجاب کنی تا حتی شده برای 24 ساعت به تهران بیايي.
همیشه جزء اولین ها بودي. در اواخر تابستان پربار جهاد سازندگیت، باز هم قدم شهید چمران شدي و برای سرکوبی عوامل مزدور بعث عراق یعنی گروه کومله و دمکرات به شهر بیدفاع پاوه و سركوبي قتل عام مظلومانه مردم و پاسداران مستقر در آن شتافتي تا در سرنگوني انقلابیون سهم عمده ای داشته باشی.
و روز 13 آبان 1358 از دیوار استکبار لانه جاسوسی آمربکاه بالا رفتي و تیشه بر دیوار زر و زور قدرت شیطانیش زدي و آن را فرو ریختي و پیامت در شبکه آلمانی z.d.f که با زبان سلیس انگلیسی جوابي دندانشکن به آن خبرنگار دادي که با زیر نویس آلمانی در سراسر دنیا پخش شد و حضرت روح الله (ره) از این حرکت گروهی با تعبیر بدیع «انقلابی بزرگتر از انقلاب اول» یاد فرمود.
تو در آن خون جوشیده شهید چه دیدی که در ارتفاعات «بازی دراز»، در بی رمقی همرزمانت سوره «الم تر کیف ربک به الصحاب الفیل...» را خواندی و در دشتی پر از مین بین دو ارتفاعات «بازی دراز» -1100و 1150 متر- با همرزمانت، محسن حاج بابایی و احمد بابایی در حوالی غروب بیش از 1000 مین را خنثی کردید.
تو براي اسلام و كسي كه پرچم حق در دست گرفته، جنگيدي و اين را از آن جايي فهميدم كه زخم مجروحين اسراي عراقي در «بازي دراز» را پانسمان كردي و براي زخم هاي زير گلويت گفتي «حالا وقتش نيست... شايد چند سرباز عراقي لاي شيارها مانده باشند... هر وقت آخرين زخم ها پانسمان شد؛ آن وقت نوبت من مي رسد و آن اسير عراقي فهميد تو جوانمردي، تو انساني، تو ملك كريم هستي و كوه سر به فلك كشيده «بازي دراز» هم در مقابل روح بزرگ تو كوچك است...
زماني كه خواستي در طي يك عمليات ضربتي خون به ناحق ريخته شهيدان رجائي و باهنر را از حامي منافقين، يعني دولت عرا با سربازان امام زمانيت بگيري، آمادگي و نيروي انساني لازم را نداشتیم و تو گفتي: با تفالي كه به قرآن زدم قطعا پيروزي از آن ماست و آيه 17سوره انفال آمد که اي مومنان نه شما بلكه خدا كافران را كشت. «چون تو تير افكندي، نه تو، بلكه خدايت تير افكند كه مومنان را به پيشامد خوشي بيازمايد، كه خدا، شنواي دعاي حق و دانا به مصالح امور عالم است» را خواندي. من در اين دنياي دود آهن چگونه درك كنم اين همه بزرگي را ...
و تو در خواب امام زمان (عج) دیدن برادر صادقی نیا قبل از شهادت چه دیدی كه در مصاحبه با روزنامه اطلاعات گفتی «چه کشته شویم و چه بکشیم، پیروزیم و در این راه، مرگ مفهومی ندارد و با اعتقاد به اسلام و ولایت فقیه تا آخرین قدم پیش می رویم» و در بازدید بعد از این پیروزی شکوهمند و با از دست دادن شهدای زیادی از جمله شهادت خلبان رشید ارتش اسلام سردار بسیجی هوانیروز، علی اکبر قربان شیرودی که خودت شاهد شهادتش بودی و با وجود ضربات جسمی و روحی، بزگوارانه با اسیران عراقی برخورد می کردی؛ به طوری که یکی از این افسران اسیر به نام ستوان «سعدون طلال» شیفته تو شده بود.
شهید مظلوم آیتالله دکتر بهشتی که از منتطقه عملیاتی «بازی دراز» بازدید می کرد، متاثر از این روحیه قوی و معنویت حاکم بر این رزمندگان به خبرنگاران اعزامی گفته بود: «به عرفا بگویید كه عرفان، خانقاه اش بازی دراز است.»
یک سال قبل از اینکه شربت شهادت را بنوشی، در یک صبح اردیبشت 1360وقتی با همرزمانت وارد حیاط زیبای امام (ره) در جماران شدی و برای دیدن امامت آمدی، سر از پا نمی شناختی. وقتی نوبت دست بوسی تو رسید با احترام دست امام (ره) را در میان دو دستانت گرفتی و در حالی که اشک شوق از چشمانت جاری شد، با صدایی لرزان شروع به صحبت کردی و در حالی که امام (ره) لبخندی پدرانه بر لب به تو نگاه می کرد، تو از تب و تاب شب حمله، از شیدایی و رشادت رزمندگان و شرارت و شقاوت دشمن و تجاوز گفتی و در آخر صحبت هایت به تجلی انوار معنوی حضرت مهدی (عج) در جبهه ها و امداد های غیبی الهی در نبرد اخیرت گفتی و این دیدار یار، مانند شربت شهادتت برای شیرین بود.
و چگونه نماز عشق را با فك، صورت، گلو، دست و پا و تمام بدن زخميات خواندي و زماني كه پرستار ديد صورت باند پيچيده ات از اشك هاي صورتت خيسش شده است، گفت: برادر مسكن مي خواهي. گفتي: هر چه بيشتر درد بكشم بيشتر لذت مي برم. تازه، درد من، مسكنش همين نمازه.
بعد از بهبودي نسبي زخم هايت، كولهبار سفرت را بستی و دوباره راهي جبهه هاي حق عليه باطل شدی؛ اما اين بار بر خلاف هميشه، مقصدت نه جبهه هاي غرب، بلكه مناطق عملياتي جنوب كشور بود و در روز هشتم 1360 پس از سازماندهي يك گردان رزمي از پاسداران رسمي تهران در پادگان ولي عصر (عج) با سمت فرماندهي آن گردان، روانه پادگان دوکوهه شدی و همرزم فرماندهان بزرگي چون حاج احمد متوسليان، حاج محمود شيرازي و حاج محمد ابراهيم همت و قرار بود معركه بزرگي بيافرينید.
ستون گردان، حبيب ابن مظاهر از تيپ 27 محمد رسول الله، لحظه به لحظه به ارتفاعات «علي گره زد» نزديك مي شد و تو پيشاپيش اين ستون حركت مي کردی و وقتي به بالاي تپه رسیدی، فرياد مي زدی: «نايستيد، بدويد! نماز را دو رو مي خوانيم». عجب نمازي بود. به راستي نماز عشق بود. زبان ها ذكر مي گفتند و بدن ها هريك به گونه اي در جنبش و جوشش بودند.
چگونه خودم را توجيه كنيم براي بدن خسته ام كه نماز صبحم را قضا كنم و چگونه صداي اذان را بشنويم و در اداره ها ومغازه ها در حالا گپ زدن باشيم و در دانشگاه درس و كلاس را بهانه اي براي نخواندن نمازم در اول وقت داشته باشم.
«به كليه واحد ها! همه سريع به جلو پيشروي كنيد... الله اكبر.» اين آخرين كلماتي بود كه از بي سيم فرمانده محور عملياتي محرم به گوش عباس شعف رسید. عباس شادمان به سمت رفيق قديميش آمد و تو را در آغوش گرفت به ياد دوران بچگي تان و زمين هاي خاكي و مدرسه... افتاد و پس از آن هر يك براي هدايت عمليات به سمتي روان شدید و هنوز چند قدمي از هم جدا نشده بودید كه انفجار مهيبي در نزديكي ات رخ داد و هنگامي كه عباس شعف بالاي سرت رسيد، تو را ديد كه به همراه معاون دومت، حسين تقوي منش و بي سيم چيات به آغوش شهادتت رفته ايد.
عباس پهناي صورتش از اشك خيس شده بود. در كنار بدن بي جان ات خم شد. هق هق كنان گفت: «اين رسمش نبود آقا محسن... انصافت را شكر، حالا من خبر رفتنت رو با چه رويي به مادرت بدهم.» سپس با ملايمت چفيه سياه رنگ دور گردنت را باز كرد و با همان، صورت خاك آلود دوست و برادر شهيدش را پوشاند. تا هم رزمانت با ديدنت روحيه شان تضعيف نشود و بعد گوشي بي سيم را به دست گرفت و گفت:
-احمد، احمد، شعف.
-متوسليان: شعف، احمد به گوشم.
-شعف: حاج آقا خوب گوش كن... آتيش سنگينه... [محور عملياتي] محرم بي علمدار شد... آقامحسن ... آقامحسن ...
شعف ناي صحبت كردن نداشت و احمد متوسليان آنچه را كه بايد بشنود، شنيده بود. با چشماني اشكبار نشسته، زير لب زمزمه كرد: «آقامحسن خوشا به سعادتت!»
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰