کد خبر:۱۸۴۳۷۲
فرازهایی از وصيتنامه شهيد خراسانيان:
مبادا به پسر فلان ثروتمند نگاه كنيد كه كاري براي اين انقلاب نميكند
دانشجوي شهيد جمشيد خراسانيان در وصيتنامه خود خطاب به پدر و مادرش ميگويد: مبادا به پسر فلان ثروتمند نگاه كنيد كه كاري براي اين انقلاب نميكند؛ زيرا آنها انقلاب نكردهاند كه از آن نگهداري كنند.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»؛ شهيد جمشيد خراسانيان در دهم فروردين ماه 1344 در روستاي دلازيان سمنان به دنيا آمد. پدرش ولي الله، چهار پسر و دو دختر ديگر نيز داشت. جمشيد دوران راهنمايي و دبيرستان را در سمنان گذراند و وارد دانشسراي تربيت معلم سمنان شد.
در رشته اقتصاد درس مي خواند و در روستاي تلوبين معلمي مي كرد، از طرف بسيج آموزش و پرورش در شانزدهم اسفند سال 63 به مدت يك ماه به جبهه رفت و در 31 خرداد 65 به مهران اعزام شد، مسئوليتش حمل مجروحين بود، در يازدهم تير ماه همان سال در عمليات كربلاي يك، با برخورد تركش به پا مجروح شد، او را با ساير مجروحان در كانالي گذاشتند، يك گروه عراقي كه در منطقه مانده بودند موقع عقب نشيني صداي ناله آنها را مي شنوند و همه مجروح ها را به رگبار مي بندند.
جمشيد با برخورد تير ديگري از پشت كتف به قلب شهيد مي شود و پيكرش در جوار امامزاده يحيي بن موسي (ع) در كنار ياران شهيدش آرام مي گيرد.
برادرش مهدي درباره اش مي گويد: بهش گفتم بايد كارت را خيلي دوست داشته باشي كه توي برف و بارون به يك روستاي دورافتاده و كوهستاني براي درس دادن مي ري، گفت: تلوبين دانش آموزان خوبي داره من با اونا مراسم دعاي توسل برگزار مي كنم و اذان ميگم، گفتم: حالا مردم روستا استقبال مي كنند؟ گفت: بعد از نماز جماعت بعضي ها در مسجد مي مونن و حديث و سخنان امامان رو كه خوشنويسي كردم و به ديوار چسبوندم، مي خونن. اگه خدا بخواد كم كم اونها هم در مراسم ما شركت مي كنند.
او درباره وجدان كاري و خلوص نيت برادرش مي گويد: يكي از همكارانش بهم گفت، اصلاً باورمون نمي شد كه جمشيد چنين كاري انجام بده! بهش گفتم: مگه با هم قرار نذاشته بوديد؟ نگاهم كرد؛ اشك در چشمانش جمع شده بود، گفت: وقتي بازرس آموزش و پرورش به مدرسه اومد او واقعيت را گفت و ما دلگير شديم! گفتم: براي حرف هايش دليل خاصي هم داشت؟ اشك هايش را پاك كرد و گفت: آره حرفش اين بود كه درسته مسئولان اداره متوجه نمي شوند كه ما دير سر كلاس مي ريم، اما وجدان كه داريم؛ خدا مي دونه ما كم كاري مي كنيم!
برادرش ادامه مي دهد: كارهايم كه روبراه شد براي ديدنش به مقر گردان رفتم. از دور دستي برايم تكان داد و پيشم آمد. سلام و عليك كرديم از اوضاعش پرسيدم، گفت: حال و هواي جبهه را اين دفعه فهميدم؛ من كجا و اين بچه ها كجا. فكر كنم خودم را بين اونها جا زدم.
رضايت جمشيد خوشحالم كرد، رفت تا نماز ظهر را بخواند. موقع ناهار شد و نيامد، سراغش را گرفتم، گفتند جزو نفرهاي آخريه كه از نمازخونه مياد بيرون.
رفتم توي نمازخانه. چند چادر بزرگ كنار هم زده بودند. توي آفتاب گرم دو سه نفر نماز مي خواندند؛ جمشيد هم بود. به حالش غبطه خوردم و آهي از ته دل كشيدم.
برادر جمشيد درباره لحظات آخر اين شهيد گفت: يكي از مجروح ها از درد شكم ناله مي كرد، مي خواستم به او روحيه بدهم، گفتم: چرا سر و صدا مي كني؟ مگه فقط تو مجروح شدي؟ ببين داداشم شهيد شده و صداش درنمياد! خنده اش گرفت و گفت: تا نيم ساعت پيش داداشت ذكر مي گفت؛ اونم با صداي بلند!
كنار جمشيد رفتم و نشستم. دستم را به زير شانه هايش بردم؛ خون ريخته شده تازه بود، گفتم: «دير رسيدم، تازه شهيد شدي داداش! روز محشر يادت نره.»
فرازي از وصيت نامه شهيد جمشيد خراسانيان؛
اما چگونه ممكن است كشور ما، در دست اجنبي و بيگانه باشد و ما خودمان را به دنيا و سرگرمي هايش مشغول كنيم، مبادا دلسرد شويد، مبادا به پسر فلان ثروتمند نگاه كنيد كه كاري براي اين انقلاب نمي كند؛ زيرا آنها انقلاب نكرده اند كه از آن نگهداري كنند. از برادران عزيزم مي خواهم كه دست از ياري دين اسلام و امام امت برندارند.
لینک کپی شد
گزارش خطا
۰