گلي كه دست روزگار از فاميل ما گلچين كرد
آخرین اخبار:
کد خبر:۱۹۰۲۲۴
به ياد شهید خدارحم باهوش؛

گلي كه دست روزگار از فاميل ما گلچين كرد

تقریبا آخرهای بحث بود که یکی از بچه‌ها گفت: حالا بگویید ببینم اگر دست روزگار به باغ فامیل ما برسد چه کسی گل این باغ است؟ به سوال فکر می‌کردیم که ریحانه فوری خود را به جلو کشید و گفت: عمو خدارحم.
گروه فرهنگي «خبرگزاري دانشجو»، شیرین بارانی؛ راحت و بی دغدغه با گروه نوجوانان فامیل دور هم جمع بوديم و آسمان ریسمان را به هم می بافتیم.

بحث، گفت‌وگو، لطیفه، خاطره و غيره. ما تازه از راه رسیده های دنیا، دنیای آدم بزرگ ها را بسیار کج و کوله می دیدیم.

چه اعتقاداتی! چه رسم و رسوم های دست و پاگیری! هر لحظه چیزی را مطرح، بحث و نتیجه گیری می کردیم و در میزان نوجوانی و با معیار های تازه شکل گرفته مان، محکوم می کردیم و به ریش بزرگترها می خندیدیم. گاهی آنقدر می خندیدیم که اشک هایمان بیشتر از روزهای اندوهمان بود.

آن روز، فرخنده با مادرش به مجلس عزایی به روستای مجاور رفته بود و برای گردهمایی جمع فامیل، سوژه ای جالب داشت. شروه زنان روستایی و تعریف و تمجید آنان از مرحوم متوفی. از شجاعتش، فامیل دوستی اش، سخاوتش، قیافه اش و... ؛ با گفتن هر صفت متوفی از قول زنان، در جمع ما شلیک خنده به هوا می رفت.

مخصوصا اینکه ما آن مرحوم را می شناختیم و او را در ذهن خود مجسم می کردیم. شبی خوش بود و تا دیر وقت خندیدیم و بر قضاوت بی پایه بزرگان که (دست روزگار از باغ آدمیان گلچین می کند) خط بطلان کشیدیم.
 
و در آخر گفتیم که هر کس که بمیرد پشت سرش همین القاب را عنوان می کنند. تقریبا آخرهای بحث بود که یکی از بچه ها گفت: حالا بگویید ببینم اگر دست روزگار به باغ فامیل ما برسد چه کسی گل این باغ است؟
 
به سوال فکر می کردیم که ریحانه فوری خود را به جلو کشید و گفت: عمو خدارحم.
 
فاصله همهمه و سکوت مطلق یک کلمه بود، «عمو خدارحم»، همه قیافه ها ساکت و با چشم های غضبناک و مضطرب همدیگر را نگاه می کردیم.

لرزش بر تن تمام بچه ها حس مي شد، احساس سرمای شدیدی در تمامی تنم کردم، دو بازویم را به پهلو هایم چسباندم و فشار دادم، چشم هایم را بستم و ناخودآگاه سرم لرزید، چشمم را باز کردم دیدم همه افراد به هم ریخته اند.
 
شهناز خودش را جمع کرد و گفت: ریحانه، الهی لال شوی، چرا گفتی عموخدارحم؟

جواهر گفت: نه، نه صلوات بفرستید خدا هیچ وقت آن روز را نیاورد.

حسین که اشک در چشم هایش جمع شده بود، گفت: بچه ها خواهش می کنم دیگر از این موضوع صرف نظر کنید.
 
ستار در حالی که ریحانه را جغد شوم می خواند از جا بلند شد و گفت: انشالله همه ما فدای دایی خدارحم شویم، او عزیز فامیل ماست. راستی چند روزیست که او را ندیده ام. نمی دانید کجاست؟
 
هاشم گفت: دیروز به یاسوج رفته تا ننه را دکتر ببرد.
 
جمع متفرق شد ولی نه به شادمانی.
 
هر شب و نیز وقتی که به قاب عکس دایی خدارحم نگاه می کنم احساسی که آن شب داشتم،‌ با یادآوری این خاطره، برایم تداعی می شود.

مخصوصا با جمله ای که زیر آن چاپ شده است که «شهیدان، جوانان برگزیده بهشت اند»

شهید خدارحم باهوش، متولد روستاي بیاره از توابع  استان کهگیلویه و بویراحمد است كه در سال 1366 و در سن 21 سالگی در اشنویه آذربایجان غربی به مقام والای شهادت نایل گردید.
پربازدیدترین آخرین اخبار